וואלהשגריר ארה"ב בדרום אפריקה: הגבלות הוויזה הן רק צעד ראשוןPunchFour killed in Lagos-Ibadan Expressway crashBollywood HungamaSHOCKING: Gurugram youth takes inspiration from Vikrant Massey’s Pritam And Pedro character to allegedly con student of Rs. 24.60 lakhsThe Jerusalem PostCar crashes into residential building in Hadera, driver lightly injured, ramming attempt ruled outInquirer‘Thinking Pinoy’ blogger named assistant secretary at Office of CabSecUOLJustiça condena rede de supermercados em Manaus por aplicar escala 9x1 e servir comida estragadaCNN TürkİŞKUR GENÇLİK PROGRAMI BAŞVURU 2026 | İŞKUR Gençlik Programı başvuruları başladı mı, ne zaman başlayacak?Sky TG24Resident Evil, 15 cose da sapere sul nuovo film. FOTORTL BoulevardViola Davis krijgt prijs bij San Diego Film FestivalIl Fatto Quotidiano“Quando sono rimasta incinta i media si concentravano sulla mia età anagrafica ma io mi sentivo 27 anni. Non ci credevano, peggio per loro. In pensione? E chi me la da? Finché c’è l’ispirazione…”: parla Gianna NanniniDeadlineDisney Seeking Next Big K-Pop Hit After Striking Ten-Project Deal With KakaoMintTukaram Mundhe's latest action plan on medical devices: MRP vs procurement prices revealed
The Daily Newsstand · Free, Always
Wednesday, September 16, 2026

رنسانس اروپا و ناتوانی در پاسخگویی به بحران‌های فکری ـ تاریخی خود

Translate

تاریخ اروپا را غالبا با روایتی روشن، منظم و تقریبا خطی برای ما بازگو کرده‌اند.

عظیم بادام دوست *- قرون وسطی عصر ایمان و اقتدار کلیسا بود؛ سپس رنسانس از راه رسید، انسان را دوباره کشف کرد، عقل را از بند سنت رهانید، اصلاح دینی اقتدار کلیسا را شکست، روشنگری عقل را به جای ایمان نشاند، انقلاب فرانسه آزادی و حاکمیت مردم را به ارمغان آورد و سرانجام اروپا با دولت مدرن، علم، صنعت و دموکراسی به جهان جدید رسید.

این روایت، هرچند بخشی از حقیقت را در خود دارد، اما در همین سادگی خود یک خطای بزرگ تاریخی پنهان کرده است: گویی اروپا از یک بحران به بحران دیگر عبور کرد تا سرانجام به نظمی دست یابد که در آن بحران‌های بنیادین گذشته پایان یافته‌اند.

تاریخ اما چنین خطی را تأیید نمی‌کند.

رنسانس را نمی‌توان صرفا لحظه‌ی تولد عقل در اروپا دانست، همانگونه که قرون وسطی را نیز نمی‌توان دوران تاریکی مطلق تصور کرد. دانشگاه‌های اروپایی، سنت فلسفی اسکولاستیک، حقوق، الهیات عقلانی و مناظرات پیچیده درباره‌ی رابطه‌ی ایمان و عقل، پیش از رنسانس وجود داشتند. اروپا پیش از آن نیز می‌اندیشید، استدلال می‌کرد و درباره اقتدار، قانون و حقیقت مناقشه داشت.

اهمیت رنسانس در جای دیگری بود، در تغییر جایگاه انسان، عقل و مرجعیت در ساختار اندیشه‌ی اروپایی.

رنسانس بتدریج انسان را از موجودی که باید جهان را عمدتا از خلال مرجعیت‌های تثبیت‌شده بفهمد، به موجودی تبدیل کرد که خود را صاحب توان شناخت، نقد، تفسیر و تغییر جهان می‌دید. بازگشت به متون کلاسیک، رشد انسان‌گرایی، توجه تازه به زبان‌های باستانی، تاریخ، سیاست و هنر، و گسترش نگاه انتقادی به اقتدارهای موجود، فضای فکری تازه‌ای پدید آورد. اما همین گشایش، پرسشی را پدید آورد که اروپا برای قرن‌ها با آن دست‌وپنجه نرم کرد:

اگر مرجعیت‌های قدیمی دیگر پاسخ نهایی نیستند، مرجعیت جدید از کجا می‌آید؟

این پرسش، شاید مهمتر از خود رنسانس باشد.

زیرا بحران اصلی اروپا صرفا کمبود دانش یا فقدان عقل نبود؛ بحران، بحران اقتدار و مشروعیت بود. چه کسی حق دارد حقیقت را تعیین کند؟ چه کسی حق فرمانروایی دارد؟ رابطه‌ی انسان با خدا، کلیسا، دولت و جامعه چیست؟ حدود قدرت کجاست؟ آزادی فرد تا کجا امتداد دارد؟ و اگر انسان خود را از مرجعیت‌های پیشین رها کند، چگونه می‌تواند نظم مشترکی بسازد که این آزادی را حفظ کند؟

رنسانس این پرسش‌ها را گشود، اما پاسخ نهایی برای آنها نداشت.

از همین‌جا می‌توان فهمید که چرا رنسانس را نباید یک «پایان» دانست. رنسانس آغاز یک آزمایش بزرگ تاریخی بود. آزمایشی که اروپا در آن تلاش کرد نظم اجتماعی و سیاسی خود را بر بنیان‌هایی تازه بنا کند.

از رنسانس تا اصلاح دینی؛ هنگامی که نقد مرجعیت به بحران اقتدار تبدیل شد

یکی از نخستین پیامدهای مهم این تحول، اصلاح دینی بود.

انسان‌گرایی رنسانس و بازگشت به متون اصلی مسیحیت، زمینه‌ای فراهم کرد که در آن اقتدار سنتی کلیسا بیش از گذشته قابل پرسش شد. اراسموس و دیگر انسان‌گرایان مسیحی در پی اصلاح اخلاقی و فکری مسیحیت بودند و امیدوار بودند بتوانند میان ایمان، عقل و اصلاح اجتماعی نوعی تعادل ایجاد کنند. اما مناقشه‌های دینی نشان دادند که اصلاح فکری الزاما به توافق نمی‌انجامد ،گاه درست برعکس، اختلافات پنهان را به سطحی می‌رساند که دیگر امکان بازگشت آسان به نظم پیشین وجود ندارد.

اصلاح دینی، اقتدار انحصاری کلیسا را به چالش کشید ، اما نتیجه‌ی آن فقط آزادی فکری بیشتر نبود. اروپا وارد جنگ‌های مذهبی، منازعات سیاسی و بحران‌های خونینی شد که در آنها پرسش درباره حقیقت دینی با پرسش درباره‌ی قدرت سیاسی درهم آمیخت.

در چنین شرایطی، اروپا ناچار شد برای چیزی راه‌حل پیدا کند که پیش از آن کمتر به این شدت مطرح شده بود، چگونه می‌توان در جامعه‌ای که دیگر درباره مرجعیت نهایی توافق ندارد، نظم سیاسی ایجاد کرد؟

پاسخ تاریخی اروپا تا حد زیادی ظهور دولت مدرن بود.

دولت، قانون، حاکمیت سرزمینی و اقتدار سیاسی، بتدریج جای بخشی از آن اقتداری را گرفتند که پیشتر در ساختار دینی متمرکز بود. اما این راه‌حل خود پرسش تازه‌ای ساخت.

اگر دولت صاحب اقتدار است، اقتدار دولت از کجا می‌آید و چه چیزی آن را مشروع می‌کند؟

به این ترتیب، اروپا یک مسئله را پشت سر گذاشت، اما وارد مسئله‌ای عمیق‌تر شد.

و این الگو در تاریخ بعدی اروپا بارها تکرار شد.

دولت مدرن؛ پیروزی نظم و تولد مسئله‌ی مشروعیت

دولت مدرن دستاورد کوچکی نبود. پیدایش ساختارهای اداری منسجم‌تر، قانون، ارتش منظم، مالیات، دیوان‌سالاری و حاکمیت سرزمینی، امکان ایجاد نظمی را فراهم کرد که در برابر پراکندگی و آشفتگی سیاسی پیشین بسیار قدرتمندتر بود.

اما قدرت بیشتر دولت، مسئله‌ی حدود این قدرت را نیز مهمتر کرد.

اگر انسان از اقتدار سنتی رها شده بود، اکنون باید توضیح می‌داد که چرا باید از دولت اطاعت کند. اگر شاه یا دولت دیگر صرفا به دلیل سنت یا تقدس دینی فرمان نمی‌راند، سرچشمه‌ی مشروعیت سیاسی چه بود؟

ماکیاولی و پس از او اندیشمندان قرارداد اجتماعی، حقوق طبیعی و نظریه حاکمیت، هر یک از زاویه‌ای به همین مسئله پرداختند. اروپا آرام‌آرام از جهان «اقتدار موروثی و دینی» به جهان «مشروعیت سیاسی» حرکت کرد.

اما مسئله مشروعیت به این آسانی حل نشد.

روشنگری پاسخ دیگری ارائه کرد،  عقل، حقوق طبیعی، آزادی، برابری و حاکمیت انسان.

این پاسخ عظیم بود ، اما تاریخ نشان داد که میان کشف یک اصل فلسفی و ساختن یک نظم سیاسی پایدار بر اساس آن اصل فاصله‌ای بسیار بزرگ وجود دارد.

انقلاب فرانسه؛ هنگامی که آزادی نتوانست به‌سرعت به نظم تبدیل شود

انقلاب فرانسه شاید یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این فاصله باشد.

انقلاب، بسیاری از بنیان‌های سیاسی و اجتماعی قدیم را فرو ریخت. مفهوم شهروندی، برابری حقوقی، حاکمیت مردم و حقوق انسان را به مرکز سیاست آورد و تأثیری عمیق بر تاریخ جهان گذاشت.

اما انقلاب تنها با پرسش «چه چیزی باید نابود شود؟» مواجه نبود. مسئله‌ی اصلی پس از فروپاشی نظم قدیم این بود: چه نظمی باید جای آن بنشیند؟

و همین‌جا دشواری آغاز شد.

انقلاب در فاصله‌ای کوتاهی با خشونت سیاسی، ترور، بی‌ثباتی، جنگ خارجی و کشمکش داخلی مواجه شد. مسئله دیگر فقط آزادی نبود، مسئله حفظ موجودیت سیاسی و ساختن قدرت مؤثر بود.

انقلاب نشان داد که تخریب یک نظم الزاما به معنای توانایی ساختن نظم جدید نیست.

و در این شکاف تاریخی بود که ناپلئون ظهور کرد.

ناپلئون را نمی‌توان صرفا یک حادثه‌ی فرعی در تاریخ انقلاب دانست. ظهور او نشان داد که جامعه‌ای که برای آزادی و حاکمیت مردم انقلاب کرده است، اگر نتواند میان آزادی، اقتدار و نظم سیاسی تعادل ایجاد کند، ممکن است دوباره به تمرکز شدید قدرت پناه ببرد.

پارادوکس تاریخی اینجا آشکار است.

انقلاب برای رهایی از قدرت متمرکز آغاز شد، اما بی‌ثباتی حاصل از انقلاب امکان تمرکز دوباره‌ی قدرت را فراهم کرد.

این شکست کامل آرمان‌های انقلاب نبود، بلکه نشان داد که آرمان سیاسی، بدون ظرفیت نهادی و قدرت سازمان‌یافته، نمی‌تواند به‌تنهایی نظم پایدار بسازد.

این نکته برای فهم تاریخ اروپا بسیار مهم است: مشکل اروپا در بسیاری از مقاطع این نبود که ایده‌ای برای پاسخ نداشت؛ مشکل آن بود که میان ایده و قدرت، میان مشروعیت و سازمان، و میان آزادی و نظم، شکافی عمیق وجود داشت.

دولت ملی و صنعت؛ وقتی ابزارهای پیشرفت به ابزارهای تخریب تبدیل شدند

قرن نوزدهم اروپا از نظر علمی، صنعتی، اقتصادی و سیاسی یکی از شگفت‌انگیزترین دوره‌های تاریخ بشر بود.

انقلاب صنعتی، علم جدید، راه‌آهن، ارتباطات، تولید انبوه و رشد شهرنشینی، ظرفیت انسان برای تغییر جهان را به سطحی بی‌سابقه رساندند.

همزمان دولت ملی قدرتمندتر شد و مفهوم ملت به یکی از اصلی‌ترین منابع هویت سیاسی تبدیل گردید.

این تحول، از یک سو ظرفیت دولت برای اداره‌ی جامعه و توسعه‌ی اقتصادی را افزایش داد و از سوی دیگر، ابزارهایی برای بسیج توده‌ای، رقابت ملی و جنگ در مقیاسی تازه پدید آورد.

اینجا یکی از تناقض‌های بزرگ مدرنیته‌ی اروپایی آشکار شد.

همان تمدنی که قدرت انسان برای ساختن را به شکلی بی‌سابقه افزایش داده بود، قدرت او برای نابود کردن را نیز افزایش داده بود.

اروپا دیگر با ارتش‌های کوچک و جنگ‌های محدود میان دودمان‌ها روبرو نبود. دولت مدرن، صنعت، ملی‌گرایی، اقتصاد جنگی و فناوری نظامی می‌توانستند جامعه را در مقیاسی بسیار گسترده بسیج کنند.

و سرانجام این ظرفیت در جنگ جهانی اول منفجر شد.

علل جنگ جهانی اول را نمی‌توان به یک عامل یا یک کشور تقلیل داد؛ ملی‌گرایی، رقابت قدرت‌های بزرگ، نظام ائتلاف‌ها، امپریالیسم، بحران‌های بالکان، مسابقه‌ی تسلیحاتی و محاسبات سیاسی در کنار یکدیگر قرار گرفتند.

اما مسئله‌ی مهمتر از تعیین یک مقصر منفرد این است که چرا تمدنی که خود را وارد عصر عقل، علم و پیشرفت کرده بود، توانست در سال ۱۹۱۴ وارد جنگی شود که میلیون‌ها انسان را به کام مرگ کشاند.

پاسخ شاید در همان تناقضی باشد که از دل مدرنیته بیرون آمد .

عقل علمی به‌تنهایی عقل سیاسی تولید نمی‌کند.

دانش بیشتر الزاما به معنای خرد سیاسی بیشتر نیست.

اروپا فناوری داشت، دانشگاه داشت، صنعت داشت، فلسفه داشت و دستگاه‌های دولتی بسیار پیشرفته‌ای ایجاد کرده بود؛ اما اینها نتوانستند از تبدیل رقابت سیاسی به فاجعه جلوگیری کنند.

جنگ جهانی اول فقط یک جنگ نبود، نشانه‌ای بود از اینکه ابزارهای مدرن بدون سازوکارهای کافی برای مهار قدرت می‌توانند بحران را به مقیاسی تازه برسانند.

از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم؛ هنگامی که یک بحران نیمه‌حل‌شده به بحران بزرگتری تبدیل شد

پایان جنگ جهانی اول نیز پایان بحران اروپا نبود.

نظم پس از جنگ تلاش کرد صلح ایجاد کند، اما اروپا همچنان با شکست‌های اقتصادی، بحران‌های سیاسی، تحقیر ملی، افراط‌گرایی، انقلاب‌های اجتماعی و منازعات ایدئولوژیک روبرو بود.

در این فضای شکننده، فاشیسم و نازیسم توانستند از نارضایتی‌های موجود بهره بگیرند و وعده‌ی نظم، عظمت ملی و بازسازی قدرت را مطرح کنند.

ظهور هیتلر را نمی‌توان تنها نتیجه‌ی یک عامل دانست؛ اما روشن است که ترکیب بحران اقتصادی، ضعف سیاسی، خشم ملی، ترس از بی‌ثباتی و ضعف نهادهای دموکراتیک، فضای مساعدی برای افراط‌گرایی ایجاد کرد.

جنگ جهانی دوم از دل همین بحران بیرون آمد.

این بار اروپا نه تنها شاهد جنگ میان دولت‌ها، بلکه شاهد صنعتی‌شدن کشتار، نسل‌کشی و ویرانی گسترده بود.

اگر جنگ جهانی اول نشان داد که مدرنیته می‌تواند ظرفیت عظیم تخریب ایجاد کند، جنگ جهانی دوم نشان داد که وقتی دولت، ایدئولوژی، فناوری و بسیج توده‌ای در خدمت یک تصور افراطی از سیاست قرار گیرند، نتیجه می‌تواند به فاجعه‌ای تمدنی تبدیل شود.

اروپا در کمتر از نیم قرن دو جنگ جهانی را تجربه کرد.

این واقعیت را نمی‌توان با روایت ساده «پیشرفت تاریخی» توضیح داد.

۱۹۴۵؛ اروپا سرانجام بخشی از مسئله را حل می‌کند

با این همه، اگر بخواهیم منصفانه داوری کنیم، نمی‌توان تاریخ اروپا پس از ۱۹۴۵ را نیز نادیده گرفت.

اروپا این بار تجربه‌ی تاریخی خود را جدی‌تر گرفت.

ساخت نهادهای همکاری، همگرایی اقتصادی، توسعه‌ی دموکراسی، حقوق بشر، محدود کردن جنگ میان دولت‌های اروپایی و شکل‌گیری ساختارهای فراملی، یکی از مهمترین موفقیت‌های سیاسی تاریخ معاصر بود.

اروپا برای نخستین بار توانست بخش بزرگی از رقابت تاریخی قدرت‌های بزرگ خود را درون چارچوب‌هایی نهادی مهار کند.

این موفقیت واقعی است و نباید برای اثبات یک نظریه‌ی انتقادی نادیده گرفته شود.

اما حتی این دستاورد بزرگ نیز به معنای پایان همه مسائل نبود.

اروپا جنگ را تا حد زیادی مهار کرد؛ اما پرسش درباره‌ی هویت، ملت، مرز، حاکمیت، مهاجرت، تعلق اجتماعی و رابطه میان شهروند و نهاد سیاسی همچنان باقی ماند.

در واقع، پس از آنکه مسئله جنگ میان دولت‌های اروپایی تا حد زیادی کنترل شد، بخشی از فشار تاریخی به درون خود جوامع منتقل شد.

و امروز یکی از مهمترین نقاط برخورد این فشار، مسئله‌ی مهاجرت است.

مهاجرت؛ مسئله‌ای فراتر از مهاجرت

مهاجرت را نمی‌توان صرفا مسئله‌ی ورود یا خروج انسان‌ها دانست.

در اروپا، مهاجرت به نقطه‌ی تلاقی چند پرسش بزرگ تبدیل شده است.

ملت چیست؟ شهروند کیست؟ مرز چه معنایی دارد؟ دولت تا کجا مسئول حفظ هویت و امنیت جامعه است؟ حقوق فردی و حقوق جمعی چگونه باید با یکدیگر جمع شوند؟ ظرفیت دولت برای جذب جمعیت جدید چقدر است؟ و در نهایت، جامعه‌ای که تعریف روشنی از خود ندارد، چگونه می‌تواند درباره پذیرش دیگری تصمیم بگیرد؟

به همین دلیل، مسئله مهاجرت در سال‌های اخیر به یکی از عوامل مهم قطبی‌شدن سیاسی اروپا تبدیل شده است. پژوهش‌های اروپایی نیز نشان داده‌اند که نگرش منفی نسبت به مهاجرت می‌تواند با نگرانی درباره هویت ملی و فرهنگی، منابع، اعتماد به دولت‌ها و ساختارهای سیاسی پیوند بخورد و جریان‌های پوپولیست و ملی‌گرا نیز از این نگرانی‌ها بهره‌ی سیاسی ببرند.

پژوهش‌های دانشگاهی نیز در برخی کشورهای اروپایی ارتباط میان افزایش مهاجرت و رشد حمایت انتخاباتی از جریان‌های راست افراطی را بررسی کرده‌اند، اما این رابطه را نباید به شکل ساده «مهاجرت علت افراط‌گرایی است» فهمید. خود مهاجران را نمی‌توان بعنوان تهدید امنیتی یکدست تلقی کرد، آنچه اهمیت دارد، تعامل مهاجرت با بحران‌های اقتصادی، قطبی‌شدن سیاسی، ضعف اعتماد نهادی، مسائل هویتی و واکنش‌های سیاسی جامعه‌ی میزبان است.

بنابراین خطر اصلی در خود مهاجرت خلاصه نمی‌شود.

مسئله زمانی جدی می‌شود که دولت نتواند درباره‌ی مرزها، شهروندی، ادغام اجتماعی، امنیت و هویت سیاسی پاسخ روشنی ارائه کند و در مقابل، نیروهای سیاسی افراطی این خلأ را با ساده‌ترین و تندترین پاسخ‌ها پر کنند.

در چنین شرایطی، یک مسئله اجتماعی می‌تواند به بحران مشروعیت سیاسی تبدیل شود.

و بحران مشروعیت، همان مسئله‌ای است که تاریخ مدرن اروپا بارها با آن مواجه شده است.

مسئله‌ای که هنوز زنده است

اگر از فاصله‌ای بلندتر به این مسیر نگاه کنیم، چیزی بسیار مهم آشکار می‌شود.

اروپا در پنج قرن گذشته واقعا پیشرفت کرده است. علم، فلسفه، حقوق، دولت، اقتصاد، فناوری و نهادهای سیاسی جدید، دستاوردهایی عظیم برای بشر به همراه آورده‌اند.

اما پیشرفت با حل کامل بحران یکی نیست.

اروپا بارها توانسته است یک بحران مشخص را مهار کند ، اما هر بار که ساختار تازه‌ای ساخته، پرسش‌های جدیدی نیز درباره حدود و مشروعیت همان ساختار پدید آمده است.

اصلاح دینی، اقتدار انحصاری کلیسا را شکست، اما جنگ مذهبی و مسئله‌ی نظم سیاسی را پیش کشید.

دولت مدرن نظم بیشتری ایجاد کرد، اما مسئله‌ی مشروعیت و حدود قدرت را برجسته‌تر کرد.

روشنگری آزادی و حقوق انسان را به مرکز سیاست آورد، اما انقلاب فرانسه نشان داد که تبدیل آزادی به نظم سیاسی پایدار چه دشوار است.

انقلاب، سلطنت قدیم را شکست، اما نتوانست بلافاصله نظم تازه‌ای پایدار بسازد و سرانجام ناپلئون نشان داد که قدرت متمرکز می‌تواند از دل یک انقلاب آزادی‌خواهانه نیز سر برآورد.

دولت ملی و صنعت، ظرفیت توسعه را به اوج رساندند، اما همان ظرفیت در جنگ جهانی اول و دوم به ابزار تخریب گسترده تبدیل شد.

و اروپا پس از ۱۹۴۵ توانست بخش بزرگی از این چرخه را مهار کند، اما امروز بار دیگر با پرسش‌هایی درباره‌ی هویت، مرز، مهاجرت، حاکمیت، اعتماد عمومی و آینده‌ی نظم سیاسی مواجه است.

پس شاید دقیق‌ترین نقد بر روایت سنتی رنسانس این نباشد که «رنسانس شکست خورد».

چنین داوری‌ای نادرست و ساده‌انگارانه است.

نقد دقیق‌تر این است: رنسانس مسئله‌ای را آغاز کرد که هنوز پایان نیافته است.

مسئله این بود که انسان پس از فاصله گرفتن از مرجعیت‌های سنتی، چگونه می‌تواند نظمی بسازد که هم آزادی او را حفظ کند و هم بتواند اقتدار، قانون، هویت و ثبات سیاسی تولید کند.

اروپا در پاسخ به این پرسش دستاوردهای عظیمی آفرید، اما هنوز نمی‌توان گفت پاسخ نهایی را یافته است.

شاید به همین دلیل باشد که تاریخ اروپا را بهتر است نه صرفا تاریخ «پیشرفت»، بلکه تاریخ تلاش مداوم برای تبدیل آزادی به نظم و قدرت به مشروعیت بدانیم.

و این تلاش هنوز ادامه دارد.

نتیجه؛ رنسانس پایان بحران نبود

رنسانس پایان قرون وسطی بود، اما پایان بحران تاریخی اروپا نبود.

این جنبش، افق تازه‌ای برای انسان گشود و امکان‌های عظیمی برای علم، هنر، فلسفه و سیاست پدید آورد؛ اما همزمان انسان اروپایی را با پرسشی مواجه کرد که پاسخ آن بسیار دشوارتر از رهایی از مرجعیت‌های گذشته بود .

اگر انسان خود مرجع شناخت و کنش سیاسی خویش است، بر چه مبنایی باید نظم مشترک خود را بنا کند؟

بخش بزرگی از تاریخ اروپا پس از رنسانس، پاسخ‌های گوناگون به همین پرسش بوده است؛ پاسخ‌هایی که برخی به آزادی، برخی به دولت، برخی به ملت و برخی به حقوق انسان تکیه کردند.

اما هیچکدام نتوانستند برای همیشه میان آزادی، اقتدار، هویت و نظم تعادل برقرار کنند.

از این منظر، اهمیت رنسانس فقط در گذشته نیست.

رنسانس آغاز یک تجربه‌ی تاریخی بزرگ بود ، تجربه‌ای که اروپا را به دستاوردهای شگفت‌انگیز رساند، اما در کنار آن بحران‌هایی نیز آفرید که صورت آنها در طول زمان تغییر کرده است.

شاید بنابراین، پرسش واقعی رنسانس هنوز همان پرسش امروز بشر باشد.

آیا انسان می‌تواند نظمی بسازد که آزادی او را حفظ کند، بی‌آنکه همان نظم، خود به سرچشمه‌ی بحران بعدی تبدیل شود؟

عظیم بادام دوست، پژوهشگر، نظریه پرداز و تحلیلگر روابط بین‌الملل

توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

View the original on کیهان لندن

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.