به مناسبت سالگرد مهسا؛ روند تاریخی انقلاب شیروخورشید: از «جنبش سبز» تا «جنبش مهسا»
الاهه بقراط – در حالی که جهان پس از جنگ جهانی دوم فرصتی به دست آورد تا چندین دهه در آرامش سر کند، همزمان ایران نیز دوران آرامی را آغاز کرد که بر بستر آن توانست توسعهی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را پیش ببرد. برای برقراری این آرامش، برنامهریزیها و تلاشهایی شد که بطور منطقی با خطا، از جمله در مواردی با شتاب و در مواردی با تأخیر، همراه بود. اما مسیر و روند دوران پهلوی درست بود! و تاریخ به بهایی سنگین، درستی آن را اثبات کرد.
ایرانیان این آرامش پنجاه ساله در تاریخ معاصر را از یکسو به بنیانگذاری «ایران نوین» توسط رضاشاه و از سوی دیگر به جهانبینی محمدرضاشاه پهلوی درباره توسعه، و همچنین مجموعهای از نخبگانی مدیوناند که در دوران هر دو پادشاه پهلوی نظام حقوقی و اجرایی کشور را میگرداندند. دورانی که از شاه و وکیل و وزیر تا کارمند و کارگر و کشاورز و بازنشسته و پزشک و مهندس و متخصص بخش خصوصی و… را یک حلقهی محکم بهم پیوند میداد: ایران و میهنپرستی! یعنی آنچه در زبان بینالمللی، به پاتریوتیسم و عشق به خانه و خانواده، به میهن و هممیهن، شناخته میشود و نه «ناسیونالیسم»ی که در اروپا طی نیمهی نخست قرن بیستم به نفرت از هرآنچه غیرمیهن و غیرهممیهن است، تبدیل شد! آنهم میهن و هممیهنی که فاشیسم آن را تعریف میکرد و قلمروش، اگرچه از نظر جغرافیایی میل به بزرگ و بزرگتر شدن و سلطه بر همهی جهان را داشت، اما به مرزهای یک تفکر معیوب و خودبزرگبین و یک ایدئولوژی بیمار و ضدبشری محدود میشد که سرانجام نیز حکومتهای مدعی را به گور تاریخ سپرد.
مهم است که معنی مفاهیم و تجارب ناشی از تحقق آنها را دانست تا قلمرو میهن و سرزمین خود را به تفکرهای ناکام سیاسی- عقیدتی و یا اختراع «ایسم»های نوظهور، اعم از «خمینیسم» یا «پهلویسم»، کاهش نداد.
اسلام سیاسی، روایت مذهبی فاشیسم
آنچه جمهوری اسلامی بر سر ایران و میهن آورده، یک روی دیگر فاشیسم است که با زهرِ اسلام سیاسی درآمیخته و آن را خطرناکتر کرده چرا که بنیان خود را اساسا بر نادانی و ناآگاهی و تطمیع و فریب جامعه گذاشته؛ بر فکر نکردن! بر دنبالهروی بیچون و چرا و «پیرو» بودن! بر «ذوب» شدن در ایمان و اعتقاد! اعتقادی که توانایی پذیرش مسئولیت را از افراد سلب میکند.
شاید نه در میان حامیان حکومت و آن سادهلوحان یا تطمیعشدگانی که به عنوان سیاهی لشکر مورد سوء استفاده قرار میگیرند، بلکه در میان مقامات ارشد رژیم، مسعود پزشکیان یک نمونهی شاخص از این مسئولیتناپذیری باشد. او از همان اول که موضوع نامزد شدنش برای ریاست دولت چهاردهم مطرح شد، همه چیز را به گردن رهبرش علی خامنهای انداخت و مرتب تکرار میکرد که میآید تا منویات او را اجرا کند! و به این ترتیب پیشاپیش مسئولیت هر اقدامی را از روی دوش خود برداشت؛ آنهم به عنوان رئیس دولت و دستگاه اجرایی نظام!
در این میان هراندازه که ایدئولوژیهای خودبرتربین غربی مانند کمونیسم و فاشیسم این توانایی را داشتند که گروههایی را به اسم «روشنفکر» و «هنرمند» گرد خود بیاورند تا بعدها به عنوان حامیان آنها بر صندلی اتهام بنشینند (از دیمیتری شوستاکوویچ در اتحاد شوروی تا لنی ریفنشتال در آلمان هیتلری)، اسلام سیاسی اگرچه حامیان مشابهی نه تنها در ایران بلکه حتی در کشورهای غربی نیز داشت اما درون دم و دستگاه خود مجبور شد به کپیبرداریهای ناکام بپردازد و آنهایی را هم که داشت نتوانست به عنوان «روشنفکر» به معنی رایج به جامعه و مخاطبان بقبولاند و به این ترتیب «روشنفکر دینی» اختراع شد؛ درست مانند ماستِ سیاه! تناقضی انکارناپذیر در مفهوم و وجود، که تشت رسواییاش در همان آغاز برای بخش مهمی از مخالفان جمهوری اسلامی از بام افتاده بود.
زمان اما باید به بهایی سنگین میگذشت تا صفها بین جمهوری اسلامی و ایران، بین ملت و حکومت، بین میهن و پایگاه صدور انقلاب، شفافتر شکل بگیرد و و آشکار شود که افراد نیز سرانجام مجبور به ایستادن در جایی هستند که از نظر فکری و منافع به آن تعلق دارند.
هیچ رویدادی بدون پیشینه نیست!
اما ایران چگونه به این نقطه رسید؟ چه سخنان و جریانات و اقداماتی در آنچه سالها بعد به عنوان تاریخ به آن پرداخته خواهد شد، بر روند عملی و عینی که در بطن جامعه جاریست، و بر سیاستهای منطقهای و بینالمللی تأثیر میگذارد؟ آیا سخنی هم در تاریخ از اینهمه حرّافی و سخنپراکنی در انبوه رسانهها و شبکههای اجتماعی، که بیشتر منبع مالی هستند تا مأخذ و محرک کنش و رویداد، خواهد بود؟! و یا تاریخ ایرانیان روایت همان روندی خواهد بود که از ۵۷ شکل گرفته و اکنون به مرحلهی تبدیل به یک رویداد تاریخی نزدیک میشود؟ کدام رویدادهای مهم و مؤثر را، فارغ از تعابیر و تفاسیر، میتوان در این روند شناسایی کرد؟
گذشته از جریانات و اعتراضاتی که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب ارتجاعی ۵۷ سرکوب شدند و نخستین و مهمترین آنها حامیان و پایوران حکومت پهلوی بودند، در دهه شصت و طی جنگ هشت ساله، بقیه جریاناتی هم که به عنوان «ملی» و «مذهبی» و «چپ» هنوز حضور داشتند، به دو صورت از میان برداشته شدند: یکی، سرکوب؛ از اعدام تا زندان و انفعال؛ دیگری، تبدیل شدن به خندق نظام. موضوع مهاجرت در چارچوب دیگری مطرح میشود چرا که در طول زمان به شکل گرفتن «دیاسپورا»یی منجر شد که در دوران سرکوب و سکوت در داخل، به ویژه در بخش حامیان پادشاهی و پهلوی، همواره روشنگر و فعال بوده و در سالهای اخیر به این دلیل به شاخصترین نیروی خارج کشور تبدیل شده که در داخل نیز به چنین نیرویی فرا روییده است!
گذشته از فراز و نشیب تحرکات اجتماعی، دو جنبش بزرگ، آینهی جمهوری اسلامی را در برابرش گرفتند تا چهرهی کریه خود را در آن ببیند و بیشتر به این یقین برسد که جز با سرکوب بیرحمانه در داخل و تهدید موشکی و اتمی و نیابتی و اختلال در خارج، نمیتواند بر جامعهای حکومت کند که مرتب از آن دور و دورتر میشود:
«جنبش سبز» با شعار «رأی من کو؟» در ۸۸ و «جنبش مهسا» با شعار «زن زندگی آزادی» در ۴۰۱.
این دو جنبش و همچنین اعتراضات دی ۹۶ و آبان ۹۸ در کنار اعتراضات مداوم سیاسی و صنفی، همگی بستری مشترک یافتند چرا که دشمنی مشترک داشتند: نظام برآمده از انقلاب ۵۷ که آرامش جامعه را برهم زده و راه توسعهی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آن را سد کرده و هر حرکت اعتراضی را با خشونت عریان و قاطع به خاک و خون میکشاند.
«جنبش سبز» از این نظر اهمیت سیاسی و تاریخی دارد که برای نخستین بار پس از سی سال سرکوب و رکود اعتراضی در جامعهای که در بطن خویش دچار تلاطم و التهاب بود، جمعیتی از نسلی تازه به میدان آمد که «رأی» خود را میخواست. جنبش ۸۸ اولین اعتراض بزرگ و همبستهی عمدتا طبقهی متوسط و تقریبا خوشنشین علیه سیاستهای رژیم (و هنوز نه خود رژیم) بود. این نسل تازه، فرهنگی فراتر از جمهوری اسلامی را نیز به نمایش گذاشت در حالی که رژیم جز اینکه بار دیگر واقعیت سرکوبگر خود را به نمایش بگذارد، چیزی در چنته نداشت.

دامنهی «جنبش سبز» نه به برکت «رهبران» ناتوانش که هرگز نتوانستند از روی سایهی سنگین خود و جمهوری اسلامی و «قانون اساسی» آن بپرند، بلکه به خاطر شعارها و شور جوانانش، مرزهای ایران را پشت سر گذاشت و توجه جهان را به خود جلب کرد. از شعار نغز «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» علیه ایدئولوژی رژیمی که همچنان منطقه و جهان را به گروگان گرفته، تا شعاری که گرچه کمتر به چشم آمد اما بیانگر روندی بود که آن جنبش خواه ناخواه در مسیر آن شکل گرفته و پیش میرفت: «ما شیریم و خورشید پشت ماست!»
قدرت همبستگی اجتماعی «جنبش سبز» در این بود که فارغ از خط و رهنمودهای کسانی که به عنوان «رهبران» آن معرفی میشدند، توانسته بود جریانهای فکری مختلف از جمله ایرانیانی را که مخالف رژیم و خواهان سرنگونی آن بودند، از داخل تا خارج با یکدیگر همراه کند. از دستبندهای سبزی که از جمله بر مچ شاهزاده رضا پهلوی و خانوادهی وی و حامیان آنها به عنوان مخالفان راسخ جمهوری اسلامی خودنمایی میکرد تا پرچمهای شیروخورشیدی که حاملانش در خیابانهای بزرگترین شهرهای جهان نه خواهان پس گرفتن «رأی» بلکه به دنبال پس گرفتن میهن خود بودند و با ممانعت جریانهای حامی اصلاحطلبان روبرو میشدند تا نه تنها شیروخورشید را به تظاهرات نیاورند بلکه شعارهای «رادیکال» نیز علیه رژیم سر ندهند!
در خارج کشور نیز جنبش ۸۸ بود که توانست برای نخستین بار ایرانیانی را به خیابان بیاورد که تا آن زمان کاری به کار سیاست نداشتند! رویدادی که در اعتراضات سالها بعد به ویژه در «جنبش مهسا» نیز تکرار شد و یکبار دیگر نشان داد آن آتش و تلاطمی که در دل ایرانیان داخل کشور زیر خاکستر میجوشد، در خارج کشور نیز مترصد است تا همواره به کمک آنان بشتابد و صدای آنان را به گوش جهان برساند.
رنگ تغییر، آبیست…
در چنین فضایی بود که پس از اعلام نتایج به اصطلاح انتخابات ۸۸ در مطلبی با عنوان «اینها نیامده بودند که بروند؛ به سال ۱۹۳۹ خوش آمدید!» (۲۲ خرداد ۸۸/ ۱۳ ژوئن ۲۰۰۹) با تأکید بر اینکه «دو بال نظام» اگرچه با هم درگیری منافع دارند اما همواره پشتیبان همدیگرند، با اشاره به نقش فریبکارانهی اصلاحطلبان نوشتم:
«فراموش نکنید شعار جمهوری اسلامی و رهبرش «درود بر موسوی، رأی ما احمدی» بوده و هست… پیروز این «انتخابات» اما طرفداران تغییر هستند. کسانی که جمهوری اسلامی را در کلیت آن به مثابه یک حکومت دینی و خودکامه که در آن آزادی احزاب و رسانهها، آزادی بیان و عقیده، آزادی تشکلهای صنفی و اجتماعی و آزادیهای فردی سرکوب میشوند، رد میکنند. تغییری که آنها میخواهند، نه سبز است و نه سیاه. نه سفید است و نه سرخ، بلکه آبیست. رنگ عقل مدرن و عشق به میهن و به همنوع. رنگ آرامش و تعادل و همدردی. رنگ دمکراسی و لیبرالیسم. رنگ امید. رنگ مورد علاقه اکثر آدمها و رنگ غالب در جهان انتزاعی اینترنت. جای این رنگ در این «انتخابات» خالی نبود. پرچمش در دست تحریمکنندگان و خواستاران تغییری بود که شعارش سرانجام به صورت نمایشی هم که شده به نامزدهای حکومتی تحمیل شد.»
برای جوانترها که ممکن است آن دوران را ندیده باشند یا به یاد نیاورند، یادآوری میشود که میرحسین موسوی و مهدی کروبی به عنوان «رهبران جنبش سبز» در تبلیغات انتخاباتی خود مرتب از «تغییر» حرف میزدند و محمود احمدینژاد، از بال دیگر نظام، حتا پا را فراتر گذاشته و مدعی شده بود: «من خودم نماد تغییرم!»
به هر روی، آبی رنگ همان آرامشی است که ایرانیان پیش از ۵۷ با وجود فراز و نشیبهای ناگزیر در روند توسعهی اجتماعی، از آن بهرهمند شده بودند.
مطلب «اینها نیامده بودند که بروند»، همزمان با «جنبش مهسا» و «زن زندگی آزادی» نیز که همان زمان در کیهان لندن در مسیر «انقلاب ملی ایران» مورد ارزیابی قرار گرفت، بازنشر شد تا نکتهای را یادآوری کند که بار دیگر در عمل اثبات میشد:
«جمهوری اسلامی در این هشت هفته که از خیزش سراسری مردم و انقلاب ملی ایران برای براندازی و ساقط کردن آن میگذرد، بار دیگر ثابت کرده نیامده است تا برود!… فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران اما با ادعا و ایمان به رسالت اینجهانی و آنجهانی آمده است که تا زمان «ظهور» و «قیامت» بماند! از همین رو اگر مردم ایران میخواهند از شرّ آن خلاص شوند، میبایست آن را با تکیه بر همبستگی ملی و سراسری و جلب پشتیبانی جامعه جهانی و افکار عمومی دنیا به هر شکلی که ممکن است، ساقط کنند! اینها بارها با فجیعترین جنایات ثابت کردهاند نیامدهاند که بروند و به همین دلیل از هیچ تبهکاری از جمله کودککشی و جنگافروزی پروایی ندارند.»
سه سال بعد، کشتار دیماه ۴۰۴ بار دیگر این واقعیت را اثبات کرد.
فراموش نکنیم که «جنبش مهسا» درست یکسال پس از انتخابات فرمایشی ۱۴۰۰ و روی کار آوردن ابراهیم رئیسی روی داد؛ انتخاباتی که در آن شمار آرای باطله در مقام «دوم» و پس از رئیسی قرار گرفت که برایش رأیسازی شده بود! به این ترتیب پیروز «انتخابات ۱۴۰۰» نیز مخالفان جمهوری اسلامی بودند. همان مردمی که در سال ۱۴۰۱ جنبش «زن زندگی آزادی» را پیش بردند تا سرانجام شکل و شمایل و محتوای روشن «انقلاب شیروخورشید» را پیدا کند. ملتی که شیر است و خورشید پشت آن! به همین دلیل نیز پس از آنکه ابراهیم رئیسی در حادثه مشکوک سقوط هلیکوپتر کشته شد، مسعود پزشکیان به عنوان نامزد بیاختیار و بیمسئولیتی که قرار بود روی کار آورده شود، در تابستان ۴۰۳ به «ملیگرایی» روی آورد و حتا شعار «برای ایران» و رنگ فیروزهای را از حامیان پهلوی دزدید!
زمان میگذرد و روند جاری به رویداد تبدیل میشود
جنبش ۸۸ سی سال پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی روی داد. زمان کمی نیست! بیش از یک نسل! اما بیپیشینه و ناگهانی و خودبخودی نبود! تمامی تحرکات اجتماعی و اعتراضات سیاسی و روشنگریهای مخالفان مدافع دموکراسی در کنار سرکوب بیامان و ترورهای داخل و خارج کشور در طول سه دهه دست به دست هم دادند تا جنبش اعتراضی ۸۸ چند هفته در صدر تیترهای خبری جهان قرار گیرد و برای نخستین بار رهبران دولتهای غربی جنبهی فاشیستی جمهوری اسلامی را یادآوری کنند.

از چشمان باز و نگاه خیرهی ندا، دختر ایران، که قلب جوان و پرشورَش با شلیک جمهوری اسلامی در خیابان از تپش ایستاد، تا قتل مهسا، دیگر دختر ایران، در بازداشت گشت ارشاد اسلامی، تنها ۱۳ سال میگذشت؛ باز هم زمان کمی نیست! اما کمتر از یک نسل!
اگر ندا آقاسلطان، ۲۶ ساله، در ۳۰ خرداد ۸۸ با چهره و پوشش و شیوهی زندگی خود نشان میداد که هیچ نزدیکی با جمهوری اسلامی و حامیانش ندارد، کشته شدن مهسا امینی، ۲۲ ساله، در ۲۵ شهریور ۴۰۱ با بیگناهی و حق بیچون و چرایش برای پوشش، به جرقهی اعتراضاتی تبدیل شد که آتش به جان حکومت انداخت.
جهان بار دیگر چشم به ایران دوخت؛ نه به خاطر سیرک انتخابات یا برنامه هستهای و توافق اتمی؛ بلکه برای شهروندانی که، زن و مرد و پیر و جوان، خیابانهای پایتخت و دیگر شهرهای ایران را با همان شعارهایی پر کردند که نخستین بار در ۸۸ شنیده شده بود: نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران! و برای اینکه معنای «ایران» را نیز هربار یادآوری کنند، نام استانها را نیز در آن جای دادند: از کردستان و آذربایجان تا گیلان و خوزستان و خراسان و مازندران و تهران و لرستان و… جانم فدای ایران! ایرانی که یک جریان و چهره شاخص ملی آن را نمایندگی میکند و ناماش در شعارهای مردم فریاد زده میشد و میشود: پهلوی!
به همین دلیل هم انتظار میرفت که شاهزاده رضا پهلوی حلقهی پیوند جریانات مختلف باشد. اما هرچه گذشت، نه «اختلاف نظر» بلکه تفاوت، و گاه تضاد نگاه و منافع برای امروز و فردای ایران، جریانات و افراد مبهم را واداشت تا در صفبندیهای جدیدی که ناگزیر شکل میگرفت، جای بگیرند.
از جنبش عظیم و شگفتانگیز مهسا هنوز یک سال مانده بود تا با فاجعهی هفتم اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) و حملهی گروه تروریستی حماس به خاک اسرائیل و کشتار و به گروگان گرفتن شهروندان غیرنظامی، دولتهای منطقه و غرب شاید متوجه شوند که چرا ایرانیان سالها پیش شعار «نه غزه نه لبنان…» سر دادند. شعاری که پیشاپیش درباره جنگی هشدار میداد که جمهوری اسلامی به ایران و منطقه و جهان تحمیل کرده است.

با اینهمه همانطور که در «جنبش سبز» تلاش شد تا آن را به چارچوب اصلاحطلبی و شعار «رأی من کو؟» و جایگزینی یک بال نظام بجای بال دیگرش محدود کنند، در «جنبش مهسا» نیز تلاش گشت تا به حقوق زنان و شعار «زن زندگی آزادی» و «حجاب اجباری» محدود شود.

اما همان روندی که از آن سخن رفت تا بر بستر مجموعهی تحرکات و فعل و انفعالات اجتماعی سرانجام به رویدادی تاریخی تبدیل شود، پس از زمانی کوتاه به انقلاب شیروخورشید رسید! انقلابی که نخستین طلایهی قابل اتکای آن نیز در جنبش ۸۸ با شعار «ما شیریم و خورشید پشت ماست» به صحنه آمد و در دهه نود با شعارهایی مانند «رضا شاه روحت شاد» در حمایت از پهلویها به تدریج تثبیت شد.
به این ترتیب، در حالی که چشمان پر از بیم و امید ندا به آسمان دوخته شده بود، در مسیر خود در ششم دیماه ۹۶ به «دختر خیابان انقلاب» رسید و در ۲۵ آبان ۹۸ در صدای پرشور و شاداب پویا پیچید که میگفت: «مردم بیاین، من هم پسر کسی هستم» و بر ساعد مجیدرضا و وصیت او چنان نقش بست که از آن پس خانوادهها رهنمودش را در سوگ جاویدنامان میهن و عزیزان خود به کار میبندند: دوست ندارم گریه کنند سر مزار؛ قرآن و نماز نخونند؛ شادی کنند؛ آهنگ شاد پخش کنند!

شاهزاده رضا پهلوی، فرصتی برای پیروزی
برخلاف منکران رویدادها و موقعیتها و جایگاهها، جمهوری اسلامی سالهاست که به درستی روند خودآگاهی ملی و تاریخی و مسیر اعتراضات را تشخیص داده و بیشترین حبس و شکنجه و اعدام را علیه شهروندان حامی پهلوی به کار گرفته است.
در اینجا باید یادآوری کرد که دفاع از «پادشاهی» و «مشروطه» و «انقلاب ملی» و «انقلاب شیروخورشید» در ایران، بدون شاهزاده رضا پهلوی و یا با تخطئهی وی، در بهترین حالت یک شوخی از روی بدفهمی و یا در بدترین حالت یک ترفند امنیتی است!
بارها در کیهان لندن تکرار شده که «رضا پهلوی» برای جمهوریخواهان نیز یک فرصت به شمار میرود تا بتوانند خود را به رأیِ ملت بگذارند. اما اینکه میان «جمهوری اسلامی» و دستگاه سرکوب و جنگافروزش با «ایران» و مردمی که سرکوب میشوند، نه تنها فرقی قائل نشد، بلکه اساسا خواست و شعارهای آنها را انکار کرد، دیگر «اختلاف نظر» نیست! بلکه اختلاف در صف و جایگاه، و آنچیزیست که در عمل از آن دفاع میشود! حالا میخواهد «بدفهمی» باشد یا «ترفند امنیتی»!
در این میان، مهمترین تفاوت انقلاب شیروخورشید با «جنبش سبز» و «جنبش مهسا» فراگیر بودن آن است که فراطبقاتی، فراقومی، فراجنسیتی و فراایدئولوژیک است. سراسری و ملّی است و همه ایرانیانی را در بر میگیرد که این رژیم را نمیخواهند و آرزوی ایرانی آزاد و آباد و امن را دارند و تحقق چنین خواستی را توسط فرد و جریانی ممکن میدانند که میشناسند و تجربهاش کردهاند: پهلوی!
درک این موضوع اصلا سخت نیست.
پهلوی هم میخواهد ملت به مرحلهای برسد که آنچه را میخواهد، با رأی خود تثبیت کند و مسئولیت رأی خود را نیز بپذیرد.
درک این موضوع نیز اصلا سخت نیست!
و با شرحی که رفت، به نظر میرسد این نکته نیز روشن باشد که تلاش برای سنگاندازی در این راه و سخنپراکنی علیه شاهزاده رضا پهلوی، به هر بهانه و اسمی که باشد، در عمل، همراهی با بقایای جمهوری اسلامی است. این را البته نه گذشت زمان و رویدادها بلکه پیشاپیش، استقبال عوامل پیدا و پنهان رژیم و رسانههای آن از چنین سخنپراکنیهایی اثبات کرده است؛ آنهم پس از کشتار دیماه ۴۰۴ و همزمان با اعدام معترضانی که ادامه دارد تا رکورد جنایت در پروندهی ضدبشری رژیم هربار توسط خودش شکسته شود!

در پایان، با تأکید بر نقش شاهزاده رضا پهلوی در روندی که پیش چشم همه جاریست، فقط میتوان آنچه را بازگو کرد که بارها در کیهان لندن تکرار شده است: او فرصتی تاریخی برای پیروزی نهایی همهی جنبشهای آزادیخواهانهی ایران است که همواره وحشیانه سرکوب شدهاند. ایرانیان بدون «رضا پهلوی» یک فرصت، یک سرمایه، یک رهبر تاریخی و متعهد به دموکراسی و حقوق بشر را از دست خواهند داد و در بهترین حالت بجای جمهوری اسلامی یک جمهوری فرقهای افغانستانی و یمنی و سوری و عراقی و لبنانی و… خواهند داشت، اگر که گرگها آن را تکهپاره نکنند.
روند جنبش آزادیخواهی ایرانیان، که از اعتراضات متناوبی که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی آغاز شد و به «جنبش سبز» و سپس به «جنبش مهسا» و آنگاه به «انقلاب شیروخورشید» رسید، بیتردید با پیروزی تکمیل شده و به رویدادی تاریخی در نجات میهن تبدیل خواهد شد. پس چه بهتر که در آخرین صفبندیها، در صف ملت ایستاد و نه در کنار بقایای جمهوری اسلامی!
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.
