ESPNRanking the top 10 Super Bowl performances by a rookie: From Timmy Smith to Malcolm ButlerPunchSecond term: Oyebanji pledges shared prosperity for EkitiThe Jerusalem PostJPMorgan Chase Bank subsidiary discriminated against conservative customers, US investigation finds한겨레김민석 민주당 대표 순직 소방관 조문…“안전 빈틈없이 챙길 것”UOLPapa saúda multidão no Vaticano pela primeira vez desde sua cirurgia de câncerThe Hollywood Reporter‘Imperium,’ ‘Concrete Land’ and ‘9 Temples to Heaven’ Win BFI London Film Festival AwardsVarietySergei Loznitsa’s ‘Imperium’ Wins Best Film at BFI London Film FestivalWirtualna PolskaZamieszki we Francji. Premier Węgier twardo o polityce migracyjnejZDF heuteEntdecken Sie das ZDF-Nachrichtenstudioسكاي نيوز عربيةترامب: فرنسا تحترق والهجرة تحطمهاInquirerHeavy rains expected in NCR, other Luzon areas Sunday afternoonVanguard‘Why airlines may not get cheaper jet fuel despite local production’
The Daily Newsstand · Free, Always
Sunday, October 18, 2026

فرانسه: خوانشی از یک انحطاط

Translate

فرانسه‌ امروز در وضعیتِ تراژیک دولتی قرار دارد که کمر زیر بار سنگین وعده‌های رفاهی خود خم کرده، اما جامعه‌اش هرگونه جراحی و اصلاح را به عنوان یک خیانت تمدنی پس‌می‌زند.

پرده اول: روزگار غول‌ها؛ شکوه سیمان و فولاد دوگولی
پاریس، اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی. بوی باروت جنگ جهانی دوم و تحقیر اشغال نازی‌ها جای خود را به عطر تند قهوه‌ کافه‌های سن‌ژرمن و بوی تندوتیز بنزین سوزانده‌شده در موتور خودروی جدید پژو ۴۰۴ داده است. در پس‌زمینه این کلان‌شهرِ در حال نوسازی، سایه بلند مردی با قامتی استوار و سبیلی باریک بر تمام مقدرات کشور سنگینی می‌کند: ژنرال شارل دو گل. او که فرانسه را از خاکستر جنگ بیرون کشیده بود، رویاهای بزرگی در سر داشت. برای دو گل، فرانسه یا باید «شکوه و عظمت» می‌داشت یا اصلا وجود نمی‌داشت.

100%

ژنرال شارل دو گل

تصویر فرانسه در این سال‌ها، تصویر کارگاه‌های بزرگ ساخت‌وساز است. جرثقیل‌های غول‌پیکر در حومه پاریس خطوط افق را می‌شکافتند تا پروژه عظیم «دفانس» را به عنوان نماد مدرنیته سرمایه‌داری فرانسوی بنا کنند. بوروکرات‌های کراوات‌زده و تکنوکرات‌های فارغ‌التحصیل از مدرسه عالی ملی اداری (ENA)، در اتاق‌های تاریک وزارتخانه‌ها با خط‌کش‌های مهندسی، آینده تمدنی را ترسیم می‌کردند که قرار نبود زیر سایه واشینگتن یا مسکو باشد. این دوران، آغاز چیزی بود که بعدها تاریخ‌نگاران آن را «سی سال درخشان» نامیدند؛ دورانی از رشد اقتصادی سالانه ۵ درصدی، اشتغال کامل و غرور ملی بازیابی شده.

در این دوره، اقتصاد فرانسه با فرمان هدایت متمرکز دولتی یا همان «دیریژیسم» می‌تپید. این سیستم یک سرمایه‌داری وحشی و بازار آزاد محض آمریکایی نبود، بلکه یک سرمایه‌داری ملی، مقتدر و به‌شدت هدایت‌شده بود. ژنرال به بازار آزاد بی‌اعتماد بود و آن را مایه هرج‌ومرج می‌دانست. دولت، مغز متفکر و سرمایه‌گذار اصلی بود. خطوط راه‌آهن ملی با قطارهایی که هر روز سریع‌تر و دقیق‌تر می‌شدند، سراسر کشور را به هم می‌دوختند. مهندسان فرانسوی در آزمایشگاه‌های دولتی مشغول طراحی غول‌های هوایی بودند که بعدها به «ایرباس» تبدیل شد و اولین طرح‌های قطارهای فوق‌سریع روی کاغذ می‌آمد. فرانسه دوگولی به شکلی خودکفا و مغرور، سیستم انرژی خود را به سمت انرژی هسته‌ای برد تا نشان دهد تمدن فرانسوی برای بقای خود نیازمند هیچ‌ کس نیست. جلوه‌های صنعتی کشور، چشم دنیا را خیره کرده بود. کارخانه‌های خودروسازی رنو در حومه رود سن، شبانه‌روز کار می‌کردند و کارگران با افتخار، قطعات خودروهایی را سرهم می‌کردند که نماد رفاه و طبقه متوسط جدید فرانسوی بودند. جامعه در یک تعادل نانوشته قرار داشت: اقتدار سیاسی در بالا، و رفاه و توسعه صنعتی در پایین.

پرده دوم: بذر تغییر و فربه شدن آرام هیولای «رفاه»
اما زیر این پوسته درخشان، لایه‌های زیرین جامعه در حال غلیان بود. مه ۱۹۶۸ مثل یک رعد و برق در آسمان بی‌ابر، اقتدار دگولی را تکان داد. دانشجویان و کارگران به خیابان‌ها ریختند. اگرچه آن بحران به ظاهر مهار شد و ژنرال مدتی بعد از صحنه کنار رفت، اما روح آن اعتراضات، بذر یک دگرگونی عمیق را در خاک فرانسه کاشت. جامعه دیگر تنها شکوه صنعتی و موشک‌های بالستیک نمی‌خواست؛ جامعه خواستار تضمین‌های فردی، رفاه بیشتر و امنیت شغلی مطلق بود.

دهه ۱۹۷۰ با بحران‌های نفتی، شتاب موتورهای صنعتی «سی سال درخشان» را کند کرد. بوروکرات‌های فرانسوی برای مهار نارضایتی‌های اجتماعی و حفظ صلح طبقاتی، به جای تکیه بر پویایی بازار، شروع به بسط دادن چتر حمایتی دولت کردند. اما نقطه عطف واقعی در سال ۱۹۸۱ رقم خورد؛ روزی که فرانسوا میتران، به عنوان اولین رییس‌جمهوری سوسیالیست جمهوری پنجم، با موجی از امید و پرچم‌های سرخ وارد کاخ الیزه شد.

100%

میتران با برنامه‌ای رادیکال آمد: ملی کردن بانک‌های باقی‌مانده و صنایع بزرگ، افزایش حداقل دستمزد، و کاهش ساعات کار. راهبرد سوسیالیست‌ها واضح بود: تزریق پول به جامعه برای تحریک تقاضا. کارخانه‌های بزرگ که زمانی نماد قدرت تولیدی مستقل بودند، اکنون به تدریج به پناهگاه‌هایی برای تضمین اشتغال تبدیل می‌شدند. اگرچه میتران در سال ۱۹۸۳ با دیدن سقوط ارزش فرانک و فرار سرمایه‌ها مجبور به یک عقب‌نشینی بزرگ اقتصادی (سیاست ریاضت اقتصادی) شد، اما سنت توقعات رفاهی دیگر در خون جامعه فرانسوی جاری شده بود.

در طول چهار دهه بعد، فرقی نمی‌کرد چه کسی در الیزه نشسته باشد؛ راست‌گرایانی چون ژاک شیراک و نیکولا سارکوزی یا سوسیالیست‌هایی مثل فرانسوا اولاند. همه آن‌ها در برابر یک حقیقت تسلیم شدند: جامعه فرانسه هرگونه تغییر در امتیازات رفاهی را به مثابه اعلام جنگ تلقی می‌کرد. در سال ۲۰۰۰، دولت سوسیالیست قانون ۳۵ ساعت کار در هفته را تصویب کرد؛ قانونی که قرار بود کار را تقسیم کند و بیکاری را کاهش دهد، اما در عمل، تیر خلاصی به انعطاف‌پذیری کارخانه‌ها و توان رقابتی صنعت فرانسه در برابر رقبای نوظهور جهانی بود.

دولت فرانسه سال به سال فربه‌تر، سنگین‌تر و پرخورتر می‌شد. چتر دولت رفاه آن‌قدر بزرگ شد که بخش بهداشت، آموزش، حمل‌ونقل و صندوق‌های بازنشستگی، بیش از نیمی از کل ثروت تولید‌شده در کشور (GDP) را بلعیدند. مالیات‌ها برای تامین مالی این ماشین عظیم رفاهی بالا رفت و قوانین کار آن‌قدر پیچیده و سخت‌گیرانه شد که کارفرمایان از استخدام نیروی کار جدید هراس داشتند. فرانسه که روزگاری با خلاقیت‌های صنعتی و جهش‌های تکنولوژیک خود دنیا را شگفت‌زده می‌کرد، اکنون به کشوری تبدیل شده بود که بخش عمده انرژی دپارتمان‌های دولتی‌اش صرف بازتوزیع ثروت، مدیریت بروکراسی عظیم کارمندان دولتی و پرداخت مستمری‌ها می‌شد. جلوه‌های درخشان صنعتی دوگولی، به آرامی در فضای توریستی، هتل‌های مجلل پاریس، بوتیک‌های مد و صنایع لوکس ذوب می‌شد. صنعت‌زدایی آغاز شده بود؛ کارخانه‌ها یکی پس از دیگری تعطیل یا به خارج از مرزها منتقل می‌شدند و جای خود را به اقتصاد خدمات و بدهی دادند.

پرده سوم: عصر مکرون؛ تکنوکراسی و تولد بن‌بست سه‌تکه
با ورود امانوئل مکرون به کاخ الیزه در سال ۲۰۱۷، طبقه حاکم و نخبگان مالی فرانسه تصور می‌کردند منجی خود را یافته‌اند. مکرون، جوانی باسابقه کار در بانکداری سرمایه‌گذاری و فارغ‌التحصیل همان مدرسه ENA، آمده بود تا به روش خود فرانسه را نجات دهد. فلسفه او روشن بود: نه چپ و نه راست؛ بلکه یک تکنوکراسی کارآمد و نئولیبرال که با جراحی‌های دردناک، قوانین سخت‌گیرانه کار را تعدیل کند، مالیات بر ثروت را بردارد تا سرمایه‌ها بازگردند، و با افزایش سن بازنشستگی، مانع از ورشکستگی صندوق‌های دولتی شود.

اما مکرون یک چیز را نادیده گرفته بود: لایه‌های عمیق خشم و فرسودگی در فرانسه‌ای که دیگر آن ثروت افسانه‌ای دهه‌های گذشته را نداشت. اولین نشانه انفجار، جنبش «جلیقه‌زردها» در سال ۲۰۱۸ بود؛ طغیان فرانسوی‌های ساکن شهر‌های کوچک و روستاها که احساس می‌کردند زیر بار مالیات بر سوخت در حال له شدن هستند، در حالی که نخبگان پاریس‌نشین از معافیت‌های مالیاتی لذت می‌برند. مکرون با سرسختی و گاه با ابزارهای خشن پلیسی این بحران و بحران‌های بعدی را پشت سر گذاشت، اما جامعه به یک دیگ زودپز تبدیل شده بود.

  • گسترش اعتراضات در اروپا؛ فرانسه به صحنه شدیدترین شورش‌های سال‌های اخیر تبدیل شد

تا اینکه به سال‌های اخیر رسیدیم. بدهی دولتی فرانسه تحت تاثیر مخارج بی‌سروصدای دوران کرونا و یارانه‌های انرژی، به رقم هولناک ۱۱۵ درصد تولید ناخالص داخلی رسید. کسری بودجه سالانه از مرزهای مجاز اروپایی فراتر رفت و به بالای ۵ درصد رسید. بازارهای مالی جهانی با بی‌اعتمادی به فرانسه نگریستند و هزینه استقراض برای پاریس گران‌تر شد. مکرون برای نجات کشتی در حال غرق شدن مالیه عمومی، قمار بزرگی کرد: برگزاری انتخابات زودهنگام پارلمانی. قماری که به یک انتحار سیاسی شبیه بود.

نتیجه این انتخابات، تصویری عریان از بن‌بست مطلق تمدن مدرن فرانسوی بود. پارلمان فرانسه به سه پاره بزرگ، آشتی‌ناپذیر و فلج تقسیم شد: یکسو چپ رادیکال و ائتلاف جبهه مردمی که خواستار بازگشت به سوسیالیسم پررنگ‌تر، کاهش سن بازنشستگی به ۶۰ سال و مالیات‌های سنگین‌تر بر ثروتمندان بودند. در سوی دیگر، راست افراطی به رهبری مارین لوپن که با شعارهای ملی‌گرایانه، ضدیت با مهاجرت و وعده حمایت مالی از «فرانسوی‌های اصیل»، در کمین قدرت نشسته بودند. و در میانه، میانه‌روهای ضعیف‌شده مکرون که بدون داشتن اکثریت، مجبور به تشکیل دولت اقلیت شکننده‌ای شدند.

دولت در یک بن‌بست ساختاری قرار گرفت؛ هرگونه تلاش برای کاهش هزینه‌های دولت رفاه یا تصویب یک بودجه ریاضتی با سد محکم پارلمان و تهدید به سرنگونی دولت مواجه می‌شد، و هرگونه دست‌روی‌دست گذاشتن، کشور را به سمت ورشکستگی مالی سوق می‌داد.

پرده چهارم: خیابان‌های سوزان پاییز؛ وقتی همه گسل‌ها فعال می‌شوند
پاییز با بوی لاستیک‌های سوخته و گاز اشک‌آور در خیابان‌های پاریس، لیون و مارسی آغاز شد. اما این بار، محرک اولیه جنبش نه کارگران میانسال بودند و نه سندیکاهای حمل‌ونقل؛ بلکه نوجوانان و دانش‌آموزان دبیرستانی بودند. جرقه‌ای که در مدارس مناطق محروم و حومه پاریس زده شد، پرده از یک واقعیت تلخ برداشت: بازتاب فیزیکی سقوط دولت رفاه در زندگی روزمره نسل جدید.

100%

دانش‌آموزان به کلاس‌های شلوغ با بیش از ۳۵ نفر، سقف‌های در حال ریزش مدارس، کمبود معلم و حذف بودجه‌های اولیه آموزشی اعتراض داشتند. دولتی که میلیاردها یورو خرج بروکراسی خود می‌کرد، دیگر پولی برای گرم کردن درست کلاس‌های درس در زمستان نداشت. اما این خشم صنفی و معصومانه، به سرعت به یک مغناطیس بزرگ تبدیل شد که تمام گسل‌های فعال جامعه فرانسه را به درون خود کشید.

به محض بسته شدن درهای دبیرستان‌ها توسط دانش‌آموزان، جریان‌های چپ رادیکال با تمام قوا وارد میدان شدند. احزاب چپ که در پارلمان به بن‌بست رسیده بودند، خیابان را به عنوان زمین بازی جدید خود انتخاب کردند. آن‌ها مطالبات مدارس را به کارزار بزرگی علیه طرح ۵۴ میلیارد یورویی صرفه‌جویی مالی دولت پیوند زدند. سپس، اتحادیه‌های کارگری بزرگ (مانند CGT) با فراخوان‌های اعتصاب سراسری، بخش‌های حمل‌ونقل و انرژی را فلج کردند. شعارها تغییر کرد؛ دیگر کسی فقط درباره «مدرسه» حرف نمی‌زد، صحبت از تورم، هزینه‌های سرسام‌آور زندگی، سقوط قدرت خرید و لزوم سرنگونی مکرون بود.

  • ناآرامی‌های فرانسه یک کشته و صدها بازداشتی بر جا گذاشت

اما خطرناک‌ترین فصل این درام، در حومه‌های شهرهای بزرگ (Banlieues) رقم خورد. جوانان خشمگین حومه‌نشین، که بخش بزرگی از آن‌ها نسل‌های دوم و سوم مهاجران شمال آفریقا و مستعمرات سابق هستند، به این موج پیوستند. برای این جوانان، مدارس فرسوده تنها بخشی از یک سیستم تبعیض‌آمیز و منزوی‌کننده بود. با تاریک شدن هوا، تظاهرات‌های مسالمت‌آمیز روزانه به شورش‌های شبانه تبدیل می‌شد. خودروها در آتش می‌سوختند، ویترین مغازه‌ها در خیابان‌های مجلل شکسته می‌شد و پلیس ضدشورش با زره‌ها و باتوم‌های خود، تصاویری از یک جنگ شهری واقعی را به نمایش می‌گذاشت.

وقتی به فرانسه امروز نگاه‌می‌کنیم، دیگر آن تصویر منسجم و پرغرور دهه ۱۹۶۰ دیده نمی‌شود. آن اقتصاد کارآمد، منضبط و راست‌گرای دوگولی که جلوه‌های خیره‌کننده صنعتی‌اش مانند قطارهای TGV و نیروگاه‌های هسته‌ای مایه رشک جهان بود، جای خود را به جامعه‌ای چندپاره، مقروض و عمیقاً عصبی داده‌است.

آری! فرانسه‌ امروز در وضعیتِ تراژیک دولتی قرار دارد که کمر زیر بار سنگین وعده‌های رفاهی خود خم کرده، اما جامعه‌اش هرگونه جراحی و اصلاح را به عنوان یک خیانت تمدنی پس‌می‌زند.

View the original on ایران اینترنشنال →

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.