از پیروزی ۶ روزه تا جنگهای فرسایشی؛ اسرائیل چگونه جنگهایش را پایان داده است؟

۷۸ سال تجربه نظامی اسرائیل نشان میدهد پیروزی در میدان نبرد، پایان جنگ و دستیابی به صلح سه مفهوم متفاوت هستند.
اسرائیل بارها در جنگ پیروز شده، بدون آنکه به صلح برسد؛ گاهی عقبنشینی کرده، بدون آنکه رسما شکست خورده باشد؛ و در مواردی با پذیرش آتشبس، تهدیدی را که برای نابودی آن جنگیده بود، همچنان در برابر خود دیده است.
جنگ چگونه تمام میشود؟
این تصور که تمام جنگها سرانجام پشت میز مذاکره پایان مییابند، بیش از آنکه یک قاعده تاریخی باشد، سادهسازی واقعیت جنگ است.
تاریخ معاصر نمونههای متعددی از جنگهایی دارد که با تسلیم، فروپاشی ساختار نظامی، سقوط حکومت، عقبنشینی یکجانبه یا توافق آتشبس پایان یافتهاند.
اما تاریخ جنگهای اسرائیل پیچیدگی مهمتری را آشکار میکند. گاهی جنگ از نظر نظامی تمام میشود، اما از نظر سیاسی ادامه پیدا میکند.
گاهی طرفی که در میدان نبرد شکست خورده، در سالهای بعد به دستاورد سیاسی مهمی میرسد.
گاهی نیز ارتشی که در عملیات نظامی موفق بوده، ناچار میشود سالها بعد از سرزمینی که تصرف کرده، عقبنشینی کند.
از زمان تاسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸، این کشور با سه نسل متفاوت از جنگ روبهرو بوده است.
نخست، جنگهای کلاسیک با ارتش کشورهای عربی؛ دوم، جنگهای فرسایشی و نامتقارن با سازمانهای مسلح غیردولتی؛ و سوم، رویاروییهای مستقیم و چندجبههای که در آنها موشکهای دوربرد، پهپادها، اطلاعات، پدافند هوایی و قدرت هوایی نقشی تعیینکننده پیدا کردهاند.
بررسی شیوه پایان این جنگها، امکان شناخت تحول دکترین امنیتی اسرائیل را فراهم میکند.
پرسش اصلی دیگر صرفا این نیست که چه کسی در جنگ پیروز شده است؛ بلکه باید پرسید چه کسی توانسته شرایط پایان جنگ و نظم امنیتی پس از آن را تعیین کند.
۱۹۴۸؛ پیروزی در جنگ، بدون پایان دشمنی
نخستین جنگ اسرائیل در سال ۱۹۴۸، مهمترین آزمون بقای این کشور بود.
ارتشهای چند کشور عربی وارد جنگ شدند و اسرائیل پس از ماهها نبرد نهتنها موجودیت خود را حفظ کرد، بلکه کنترل سرزمینهایی فراتر از محدوده پیشبینیشده در طرح تقسیم سازمان ملل را نیز به دست گرفت.
با این حال، پایان جنگ با تسلیم بیقیدوشرط کشورهای عربی همراه نبود. در سال ۱۹۴۹، اسرائیل با مصر، لبنان، اردن و سوریه توافقهای جداگانه ترک مخاصمه امضا کرد.
این توافقها خطوط آتشبس را مشخص کردند، اما به معنای شناسایی متقابل یا برقراری صلح دائمی نبودند.
در واقع، پیروزی نظامی اسرائیل در سال ۱۹۴۸ به تثبیت موجودیت کشور انجامید، اما اختلافات بنیادین منطقهای، مساله آوارگان فلسطینی و منازعه بر سر سرزمینها حل نشد.
درس راهبردی این جنگ روشن بود. ارتش میتواند بقای یک کشور را تضمین کند، اما پیروزی در میدان نبرد بهتنهایی قادر نیست دشمنی سیاسی را از میان ببرد.
این تمایز در دهههای بعد به یکی از ویژگیهای ثابت امنیت ملی اسرائیل تبدیل شد.
۱۹۵۶؛ پیروزی نظامی و عقبنشینی تحت فشار سیاسی
بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ یکی از آموزندهترین نمونههای تفاوت قدرت نظامی و قدرت سیاسی بود.
اسرائیل در هماهنگی با بریتانیا و فرانسه علیه مصر وارد عملیات شد. ارتش اسرائیل بهسرعت در شبهجزیره سینا پیشروی کرد و توانست بخش مهمی از اهداف عملیاتی خود را محقق کند.
اما موفقیت نظامی برای حفظ دستاوردهای سرزمینی کافی نبود.
فشار ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و سازمان ملل شرایطی ایجاد کرد که اسرائیل ناچار شد نیروهای خود را از سینا و غزه خارج کند. این عقبنشینی در مارس ۱۹۵۷ تکمیل شد.
اسرائیل در میدان نبرد شکست نخورده بود، اما نتوانست تمام نتایج پیروزی نظامی خود را به دستاورد سیاسی پایدار تبدیل کند.
جنگ ۱۹۵۶ یک واقعیت بنیادین را نشان داد. برتری نظامی در سطح منطقهای، هنگامی که با مخالفت قدرتهای بزرگ روبهرو شود، ممکن است برای تثبیت نتیجه جنگ کافی نباشد.
از این منظر، عقبنشینی همیشه نشانه شکست نظامی نیست. گاهی نتیجه محدودیتهای دیپلماتیک، هزینههای اقتصادی یا محاسبات راهبردی گستردهتر است.
۱۹۶۷؛ شش روز جنگ و دههها پیامد سیاسی
جنگ ششروزه ژوئن ۱۹۶۷ یکی از قاطعترین پیروزیهای نظامی اسرائیل بود.
اسرائیل با حملات هوایی اولیه، بخش بزرگی از توان هوایی مصر را از کار انداخت و در مدت کوتاهی کنترل شبهجزیره سینا، نوار غزه، کرانه باختری، شرق اورشلیم و بلندیهای جولان را به دست گرفت.
جنگ با آتشبس پایان یافت، اما شرایط آتشبس را واقعیت تازه میدان نبرد تعیین میکرد.
این جنگ نمونه مهمی از پیروزی نظامی قاطع بدون تسلیم رسمی طرف شکستخورده بود.
با این حال، پیامدهای آن بسیار فراتر از شش روز نبرد ادامه پیدا کرد. تصرف سرزمینها مسائل امنیتی، حقوقی، جمعیتی و سیاسی تازهای برای اسرائیل ایجاد کرد.
قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت نیز چارچوبی برای حلوفصل منازعه بر مبنای عقبنشینی از سرزمینهای اشغالشده و پایان وضعیت جنگی ارائه کرد.
در اینجا یک تناقض راهبردی شکل گرفت. اسرائیل با پیروزی سریع، تهدید فوری ارتشهای عربی را عقب راند، اما کنترل سرزمینهای تازه به منبع اختلافات طولانیمدت تبدیل شد.
بنابراین پیروزی ۱۹۶۷ را باید همزمان در دو سطح بررسی کرد. در سطح نظامی، اسرائیل به برتری قاطع رسید. در سطح سیاسی، پایان جنگ به پایان منازعه منجر نشد.
۱۹۷۳؛ جنگی که نتیجه سیاسی آن با تصویر اولیه میدان نبرد تفاوت داشت
جنگ یوم کیپور در اکتبر ۱۹۷۳ یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ امنیتی اسرائیل بود.
مصر و سوریه با حمله غافلگیرانه، موفقیتهای اولیه مهمی به دست آوردند. عبور نیروهای مصر از کانال سوئز و شکستن خطوط دفاعی اسرائیل نشان داد برتری نظامی سال ۱۹۶۷ تضمینی برای جلوگیری از غافلگیری راهبردی نیست.
ارتش اسرائیل پس از بسیج نیروها توانست ضدحمله کند، از کانال سوئز عبور کند و موقعیت نظامی خود را بهبود بخشد.
جنگ سرانجام با آتشبس و مداخله دیپلماتیک آمریکا و شوروی پایان یافت. اما اهمیت تاریخی این جنگ فقط در نتیجه نظامی آن نبود.
انور سادات با آغاز جنگ توانست بنبست سیاسی پس از ۱۹۶۷ را تغییر دهد. مصر اگرچه نتوانست با عملیات نظامی تمام سینا را بازپس بگیرد، اما توانست زمینه مذاکراتی را فراهم کند که چند سال بعد به بازگشت کامل این سرزمین انجامید.
اسرائیل در نهایت پذیرفت در چارچوب پیمان صلح ۱۹۷۹، نیروها و شهرکهای خود را از سینا خارج کند. این روند در سال ۱۹۸۲ تکمیل شد.
در نتیجه، مصر از طریق ترکیب جنگ و دیپلماسی به هدف مهم سرزمینی خود رسید و اسرائیل نیز در برابر عقبنشینی از سینا، به پیمان صلح با یکی از قدرتمندترین دشمنان منطقهای خود دست یافت.
این تجربه نشان داد که نتیجه راهبردی جنگ را نمیتوان صرفا با شمار تانکهای نابودشده یا خطوط پیشروی ارتشها تعیین کرد.
گاهی طرفی که در پایان نبرد موقعیت نظامی بهتری دارد، در مذاکرات بعدی امتیاز سرزمینی میدهد؛ نه لزوما به دلیل شکست، بلکه برای دستیابی به هدفی سیاسی که آن را ارزشمندتر ارزیابی میکند.
لبنان ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰؛ وقتی موفقیت اولیه به جنگ فرسایشی تبدیل شد
حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲ با هدف مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطین آغاز شد.
نیروهای اسرائیلی تا بیروت پیشروی کردند و پس از محاصره پایتخت لبنان، خروج نیروهای اصلی این سازمان با میانجیگری بینالمللی انجام شد.
در نگاه عملیاتی، اسرائیل به یکی از اهداف مهم خود رسید. ساختار اصلی نظامی سازمان آزادیبخش فلسطین از لبنان خارج شد. اما جنگ در همین نقطه پایان راهبردی پیدا نکرد.
اسرائیل در سال ۱۹۸۵ بخش عمده نیروهای خود را از لبنان خارج کرد، ولی منطقهای امنیتی را در جنوب این کشور حفظ کرد. حضور نظامی در این منطقه به درگیری طولانی با حزبالله انجامید.
سرانجام در مه ۲۰۰۰، اسرائیل بهصورت یکجانبه نیروهای باقیمانده خود را از جنوب لبنان خارج کرد.
این خروج نه نتیجه توافق صلح با حزبالله بود و نه با تسلیم رسمی ارتش اسرائیل همراه شد.
اسرائیل پس از سالها حضور نظامی، هزینههای ادامه استقرار را در برابر منافع امنیتی آن ارزیابی کرد و تصمیم به خروج گرفت.
حزبالله این عقبنشینی را پیروزی مقاومت خود معرفی کرد. در مقابل، از منظر تصمیمگیری امنیتی اسرائیل، خروج را میتوان تلاشی برای پایان دادن به تعهد نظامی پرهزینه و انتقال دفاع از عمق خاک لبنان به مرزهای اسرائیل ارزیابی کرد.
تفاوت این دو روایت اهمیت دارد، اما واقعیت اصلی تغییر نمیکند. اسرائیل در سال ۱۹۸۲ به موفقیت نظامی اولیه رسید و در سال ۲۰۰۰ بدون توافق صلح از جنوب لبنان خارج شد.
این تجربه یکی از مهمترین محدودیتهای قدرت نظامی را آشکار کرد. شکست دادن یک سازمان مسلح در یک مقطع تضمین نمیکند که سازمان دیگری در همان محیط سیاسی و اجتماعی ظهور نکند.
جنگ ۳۳ روزه ۲۰۰۶؛ آتشبس بدون خلع سلاح
جنگ تابستان ۲۰۰۶ میان اسرائیل و حزبالله، نمونه دیگری از فاصله میان اهداف اعلامشده و نتایج واقعی جنگ بود.
اسرائیل در پاسخ به حمله مرزی حزبالله و ربودن دو سرباز خود، عملیات گسترده هوایی و زمینی را آغاز کرد.
هدفهای اعلامشده شامل بازگرداندن سربازان، تضعیف شدید حزبالله و تغییر وضعیت امنیتی جنوب لبنان بود.
با وجود خسارتهای سنگین واردشده به حزبالله و لبنان، جنگ به نابودی ساختار حزبالله یا خلع سلاح آن منجر نشد.
حزبالله نیز با وجود ادامه شلیک راکت نتوانست اسرائیل را به تسلیم یا پذیرش خواستههای سیاسی خود وادار کند.
در نهایت، قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت در ۱۱ اوت تصویب شد و توقف درگیریها از ۱۴ اوت اجرایی شد.
قطعنامه خواستار توقف حملات حزبالله، توقف عملیات تهاجمی اسرائیل، خروج نیروهای اسرائیلی و استقرار ارتش لبنان و یونیفیل در جنوب این کشور شد.
این جنگ با آتشبس پایان یافت، نه با توافق صلح یا تسلیم نظامی.
از نظر راهبردی، مهمترین نتیجه آن ایجاد چارچوب امنیتی جدیدی در جنوب لبنان بود؛ چارچوبی که قرار بود مانع بازگشت نیروهای مسلح غیردولتی به منطقه میان رود لیتانی و خط آبی شود.
اما اجرای ناقص مفاد قطعنامه، بهویژه در زمینه انحصار تسلیحات در دست دولت لبنان، باعث شد مساله بنیادی حلنشده باقی بماند.
به گزارش یونیفیل، این چارچوب با وجود کاستیها توانست حدود ۱۷ سال ثبات نسبی در امتداد خط آبی ایجاد کند، تا آنکه درگیریها پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ دوباره آغاز شدند.
بنابراین جنگ ۲۰۰۶ را نه میتوان نمونه پیروزی نظامی قاطع اسرائیل دانست و نه نمونه تسلیم آن.
این جنگ با توافق بر سر توقف خصومتها پایان یافت، در حالی که توان نظامی حزبالله و اختلاف اصلی بر سر امنیت مرزها باقی ماند.
جنگهای غزه؛ تکرار عملیات نظامی و مساله بازسازی توان دشمن
از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۲۱، اسرائیل چندین جنگ کوتاهمدت با حماس و دیگر گروههای مسلح فلسطینی در غزه انجام داد.
جنگ ۲۲ روزه سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹، جنگ ۸ روزه سال ۲۰۱۲، جنگ ۵۰ روزه سال ۲۰۱۴ و جنگ ۱۱ روزه سال ۲۰۲۱، با وجود تفاوت در شدت و اهداف عملیاتی، یک ویژگی مشترک داشتند: هیچکدام با تسلیم حماس یا نابودی کامل توانایی نظامی آن پایان نیافتند.
اسرائیل در این عملیاتها تلاش کرد با هدف قرار دادن فرماندهان، تونلها، انبارهای تسلیحاتی و زیرساختهای نظامی، توان حمله گروههای مسلح را کاهش دهد.
با این حال، جنگها عمدتا با آتشبس و میانجیگری، بهویژه از سوی مصر، متوقف شدند.
این وضعیت به شکلگیری الگویی انجامید که در ادبیات امنیتی اسرائیل از آن با مفهوم مدیریت تهدید و کاهش دورهای توان نظامی دشمن یاد میشد.
منطق این رویکرد بر این فرض استوار بود که اگر نابودی کامل یک سازمان مسلح امکانپذیر یا کمهزینه نباشد، میتوان با عملیات محدود و تکرارشونده، ظرفیت عملیاتی آن را کاهش داد و دورههای آرامش نسبی ایجاد کرد.
اما چنین راهبردی یک ضعف ساختاری داشت. سازمانی که حکومت محلی، شبکه اجتماعی، منابع مالی و مسیرهای بازسازی تسلیحات خود را حفظ میکند، ممکن است پس از هر جنگ دوباره قدرت بگیرد.
حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ این مساله را به بحرانی بنیادین برای دکترین امنیتی اسرائیل تبدیل کرد.
جنگ گسترده پس از آن، دیگر صرفا با هدف کاهش موقت توان موشکی یا تخریب تونلها تعریف نمیشد.
نابودی توان نظامی و حکومتی حماس و بازگرداندن گروگانها در مرکز اهداف اعلامشده اسرائیل قرار گرفت.
با این حال، جنگی که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، علاوه بر ابعاد نظامی، با بحران انسانی گسترده، تخریب وسیع غزه، مساله اداره آینده این منطقه و فشارهای دیپلماتیک همراه بود.
آتشبس اکتبر ۲۰۲۵ نیز بهتنهایی به معنای تحقق همه اهداف اعلامشده یا حلوفصل نهایی منازعه نبود.
درس راهبردی جنگهای غزه این است که میان تخریب ظرفیت نظامی دشمن و از میان بردن توانایی او برای بازسازی باید تفاوت گذاشت.
ممکن است یک ارتش در هر عملیات برتری نظامی داشته باشد، اما اگر سازوکار بازتولید تهدید باقی بماند، موفقیت عملیاتی به پایان پایدار جنگ تبدیل نشود.
لبنان پس از ۷ اکتبر؛ تغییر موازنه نظامی و مساله نظم پس از جنگ
درگیریهای اسرائیل و حزبالله پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بهتدریج از تبادل آتش مرزی به رویارویی گستردهتری تبدیل شد.
در سال ۲۰۲۴، اسرائیل با مجموعهای از عملیات اطلاعاتی، حملات هوایی و عملیات زمینی، ضربات سنگینی به ساختار فرماندهی و توان نظامی حزبالله وارد کرد.
کشته شدن حسن نصرالله و شماری از فرماندهان ارشد این گروه موازنه قدرت را تغییر داد.
با این حال، جنگ در نوامبر ۲۰۲۴ با توافق آتشبس و ترتیبات امنیتی مبتنی بر قطعنامه ۱۷۰۱ متوقف شد، نه با تسلیم رسمی حزبالله.
اهمیت این تحول در مقایسه با جنگ ۲۰۰۶ آشکار میشود.
در سال ۲۰۰۶، اسرائیل نتوانسته بود ساختار رهبری و فرماندهی حزبالله را به شکلی تعیینکننده مختل کند.
اما در سال ۲۰۲۴، توان اطلاعاتی و عملیاتی اسرائیل خسارتهای بسیار گستردهتری به این سازمان وارد کرد.
با وجود این تفاوت، مساله اصلی همچنان باقی ماند. چه نهادی باید کنترل امنیتی جنوب لبنان را در اختیار داشته باشد و چگونه میتوان از بازسازی ساختار مسلح مستقل از دولت جلوگیری کرد؟
تحولات سال ۲۰۲۶ نیز نشان داد پاسخ این پرسش هنوز قطعی نشده است. گزارش ۱۶ اکتبر والاستریت ژورنال از تشدید اختلاف میان دولت لبنان و حزبالله بر سر سلاحهای توقیفشده خبر داد.
این گزارش همچنین از مذاکرات مستقیم لبنان و اسرائیل با میانجیگری آمریکا و مقاومت حزبالله در برابر خلع سلاح حکایت داشت.
از این منظر، مساله پایان جنگ لبنان دیگر تنها توقف شلیک موشک یا عقبنشینی نیروها نیست؛ بلکه به موضوع حاکمیت دولت لبنان، انحصار سلاح و امکان ایجاد ترتیبات امنیتی قابل اجرا پیوند خورده است.
رویارویی با جمهوری اسلامی؛ از جنگ نیابتی تا نبرد مستقیم
ورود اسرائیل و جمهوری اسلامی به رویارویی مستقیم گسترده، مرحله متفاوتی از تاریخ نظامی اسرائیل را رقم زد.
در جنگهای کلاسیک، اسرائیل عمدتا با ارتشهایی در مرزهای خود روبهرو بود. در لبنان و غزه، تهدید اصلی از سوی سازمانهای مسلح غیردولتی شکل میگرفت.
اما در رویارویی با جمهوری اسلامی مساله به ترکیبی از موشکهای بالستیک، پهپادهای دوربرد، برنامه هستهای، زیرساختهای فرماندهی و شبکه نیروهای وابسته در منطقه تبدیل شد.
جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ نشان داد برتری اطلاعاتی و هوایی میتواند امکان وارد کردن ضربات سنگین به زیرساختهای نظامی و هستهای را فراهم کند، اما توقف عملیات الزاما به معنای حلوفصل سیاسی اختلافات نیست.
در چنین جنگی، حتی موفقیت در تخریب تاسیسات یا کاهش ظرفیت موشکی، بهتنهایی پاسخ نمیدهد که آیا طرف مقابل توانایی و انگیزه بازسازی ظرفیت خود را از دست داده است یا خیر.
رویارویی گستردهتر سال ۲۰۲۶، با مشارکت مستقیم آمریکا، این مساله را پیچیدهتر کرد. جنگ از محدوده حملات متقابل فراتر رفت و امنیت کشتیرانی، تنگه هرمز، اقتصاد انرژی و موازنه نظامی منطقه را نیز تحت تاثیر قرار داد.
تا اکتبر ۲۰۲۶، گزارشها از تداوم تنش در تنگه هرمز، حملات به کشتیهای تجاری و احتمال عملیات نظامی تازه آمریکا حکایت دارند. بنابراین نمیتوان این رویارویی را جنگی با نتیجه نهایی تثبیتشده توصیف کرد.
در اینجا یک پرسش راهبردی مطرح میشود. آیا هدف جنگ صرفا کاهش توان نظامی جمهوری اسلامی است یا ایجاد وضعیتی که در آن این حکومت دیگر قادر به بازسازی تهدیدهای پیشین نباشد؟
این دو هدف، نیازمند راهبردهای متفاوتی هستند. کاهش توان نظامی را میتوان با عملیات هوایی، حملات اطلاعاتی و تخریب زیرساختها دنبال کرد. اما جلوگیری پایدار از بازسازی تهدید به عوامل گستردهتری از جمله ظرفیت صنعتی، ساختار سیاسی، اقتصاد، نظارت بینالمللی و ترتیبات امنیتی پس از جنگ وابسته است.
حتی تغییر حکومت نیز بهخودیخود تضمینکننده ثبات نیست. تجربه جنگهای دیگر نشان داده است فروپاشی ساختار سیاسی بدون شکلگیری نظم جایگزین میتواند زمینه بیثباتی و خشونت تازه را فراهم کند.
از این رو، در ارزیابی نتیجه جنگ با جمهوری اسلامی، باید میان نابودی بخشی از توان نظامی، تغییر رفتار حکومت، تغییر ساختار قدرت و شکلگیری نظم امنیتی پایدار تفاوت گذاشت.
تحول دکترین امنیتی اسرائیل؛ از پیروزی سریع تا جلوگیری از بازسازی تهدید
اگر جنگهای اسرائیل را در امتداد یکدیگر قرار دهیم، میتوان تحول مهمی در ماهیت تهدیدها و پاسخ نظامی این کشور مشاهده کرد.
در دهههای نخست، مساله اصلی شکست دادن ارتشهای متعارف بود. در چنین شرایطی، انهدام نیروی هوایی، محاصره واحدهای زمینی یا تصرف مناطق راهبردی میتوانست در مدت کوتاهی نتیجه جنگ را تعیین کند.
در دهههای بعد، اسرائیل بیشتر با سازمانهایی روبهرو شد که برای ادامه فعالیت الزاما به کنترل یک سرزمین مشخص یا حفظ ارتش متعارف وابسته نبودند.
این سازمانها میتوانستند با وجود تحمل تلفات سنگین، بخشی از نیروها و تجهیزات خود را حفظ کنند و پس از مدتی دوباره وارد جنگ شوند.
در مرحله سوم، تهدیدهای موشکی و پهپادی، شبکههای منطقهای و تواناییهای فناورانه، میدان نبرد را به عرصهای فراتر از مرزهای جغرافیایی تبدیل کردند.
در نتیجه، معیار موفقیت نیز تغییر کرده است. در جنگ ششروزه، تصرف سرزمین و شکست ارتشهای دشمن معیارهای اصلی پیروزی بودند.
در جنگهای لبنان و غزه، مساله اصلی به توانایی سازمانهای مسلح برای ادامه فعالیت و بازسازی مربوط شد.
در رویارویی با جمهوری اسلامی، ظرفیت تولید تسلیحات، شبکه فرماندهی، زیرساختهای راهبردی و امکان احیای توان نظامی اهمیت بیشتری پیدا کردهاند.
این تحول را میتوان گذار از راهبرد شکست دادن نیروی دشمن در میدان نبرد به راهبرد جلوگیری از بازتولید تهدید دانست. اما چنین گذری، پایان جنگ را دشوارتر نیز میکند.
شکست یک لشکر زرهی را میتوان در میدان نبرد مشاهده و اندازهگیری کرد. نابودی یک پایگاه هوایی نیز نتیجهای مشخص دارد. اما اثبات اینکه یک حکومت یا سازمان مسلح دیگر قادر به بازسازی توانایی تهدیدآمیز خود نیست، بهمراتب پیچیدهتر است.
سه راه پایان جنگ؛ مذاکره، شکست و عقبنشینی
تجربه تاریخی اسرائیل را میتوان در سه سازوکار اصلی خلاصه کرد.
نخست، جنگهایی که با مذاکره، آتشبس یا توافق سیاسی متوقف شدند. جنگهای ۱۹۴۸، ۱۹۷۳، ۲۰۰۶ و بسیاری از جنگهای غزه در این دسته قرار میگیرند.
دوم، جنگهایی که نتیجه میدان نبرد شرایط پایان آنها را تعیین کرد. جنگ ۱۹۶۷ روشنترین نمونه است. اسرائیل به پیروزی قاطع نظامی رسید، اما پایان رسمی نبرد همچنان از طریق پذیرش آتشبس انجام شد.
سوم، جنگها یا حضورهای نظامی طولانی که با عقبنشینی یکجانبه یا تحت فشار سیاسی پایان یافتند. خروج اسرائیل از سینا پس از جنگ ۱۹۵۶ و خروج از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ نمونههای متفاوت این الگو هستند.
البته این سه سازوکار همیشه از یکدیگر جدا نیستند. شکست نظامی میتواند به مذاکره منجر شود. مذاکره ممکن است عقبنشینی را تنظیم کند. آتشبس نیز میتواند بدون حل اختلافات اصلی برقرار شود.
آنچه اهمیت دارد، رابطه میان نتیجه میدان نبرد و شرایط سیاسی پس از آن است.
برای نمونه، عقبنشینی اسرائیل از سینا در چارچوب پیمان صلح با مصر را نمیتوان با خروج یکجانبه از جنوب لبنان یکسان دانست.
در مورد نخست، عقبنشینی بخشی از مبادله سیاسی و امنیتی برای پایان وضعیت جنگی میان دو کشور بود. در مورد دوم، خروج بدون دستیابی به توافق صلح با حزبالله انجام شد.
به همین ترتیب، آتشبس سال ۲۰۰۶ را نمیتوان با پایان جنگ ششروزه یکسان ارزیابی کرد. در سال ۱۹۶۷، ارتشهای عربی با شکست نظامی گسترده روبهرو شدند. در سال ۲۰۰۶، حزبالله با وجود خسارتهای سنگین، توانایی ادامه فعالیت خود را حفظ کرد.
بنابراین، صرف اینکه دو جنگ با آتشبس پایان یافتهاند، چیزی درباره یکسان بودن نتیجه نظامی یا راهبردی آنها ثابت نمیکند.
نتیجهگیری؛ پایان جنگ یا پایان تهدید؟
۷۸ سال تاریخ نظامی اسرائیل نشان میدهد مساله اصلی این کشور هرگز صرفا چگونگی پایان دادن به یک جنگ نبوده است.
پرسش تعیینکننده همواره این بوده که آیا پایان جنگ، تهدیدی را که به آغاز آن منجر شده از میان برده یا تنها فرصت دیگری برای بازسازی توان نظامی دشمن فراهم کرده است.
تجربه جنگهای لبنان و غزه نشان داده است توقف عملیات نظامی، بدون تغییر در ساختار تولید و بازسازی تهدید، میتواند به آغاز دورهای تازه از رویارویی منجر شود.
حزبالله پس از جنگ ۳۳ روزه از میان نرفت و حماس نیز پس از چندین جنگ کوتاهمدت توانست بخشی از ظرفیت نظامی خود را بازسازی کند.
اما مواجهه اسرائیل با جمهوری اسلامی، از یک جهت بنیادین با این جنگها تفاوت دارد.
اسرائیل این بار تنها با یک سازمان مسلح در مرزهای خود روبهرو نیست؛ بلکه با حکومتی مواجه است که طی دههها، دشمنی با اسرائیل را به بخشی از سیاست رسمی خود تبدیل کرده و شبکهای از سازمانهای مسلح، ظرفیتهای موشکی، پهپادی و زیرساختهای نظامی را برای پیشبرد این سیاست توسعه داده است.
از منظر دکترین امنیت ملی اسرائیل، این مجموعه یک تهدید ممتد و موجودیتی تلقی میشود؛ تهدیدی که صرفا به توان نظامی امروز جمهوری اسلامی محدود نیست، بلکه به ظرفیت بازسازی آن در آینده نیز ارتباط دارد.
بر همین اساس، تجربه تاریخی جنگهای اسرائیل دو مسیر متفاوت را برای پایان پایدار این رویارویی مطرح میکند.
مسیر نخست، شکست نظامی چنان قاطعی است که جمهوری اسلامی نهتنها بخش عمده تواناییهای تهاجمی خود را از دست بدهد، بلکه امکان بازسازی ظرفیتهای تهدیدآمیز پیشین نیز بهشدت محدود شود.
در این سناریو، پایان جنگ صرفا با توقف حملات یا پذیرش آتشبس تعریف نمیشود، بلکه با تغییر پایدار موازنه قدرت و ایجاد سازوکارهایی برای جلوگیری از احیای تهدید معنا پیدا میکند.
مسیر دوم، همزمانی شکست نظامی با پایان حکومت جمهوری اسلامی و شکلگیری ساختار سیاسی متفاوتی در ایران است؛ ساختاری که دشمنی با اسرائیل و حمایت از سازمانهای مسلح نیابتی را از سیاست خارجی و امنیتی کشور کنار بگذارد.
در این سناریو، پایان حکومت بهتنهایی تضمینکننده پایان تهدید نیست. آنچه میتواند این تحول را به نتیجهای راهبردی تبدیل کند، قطع پیوندهای سازمانی، مالی، تسلیحاتی و عملیاتی با شبکههای نیابتی و ایجاد نظمی سیاسی است که امکان بازتولید همان سیاستها را محدود کند.
تفاوت این دو مسیر با آتشبسهای موقت در همین نقطه آشکار میشود. آتشبس میتواند شلیک موشکها را متوقف کند، اما الزاما کارخانه تولید موشک، شبکه تامین مالی، ساختار فرماندهی یا اراده سیاسی برای آغاز جنگ بعدی را از میان نمیبرد.
مذاکره نیز بهخودیخود تضمینکننده پایان تهدید نیست. اهمیت هر توافق به شرایطی بستگی دارد که در میدان نبرد و در موازنه قدرت شکل گرفته و به سازوکارهایی وابسته است که اجرای تعهدات را تضمین میکنند.
از این منظر، مساله راهبردی اسرائیل در مواجهه با جمهوری اسلامی صرفا انتخاب میان جنگ و مذاکره نیست؛ بلکه تعیین شرایطی است که در آن پایان جنگ به بازگشت همان تهدید در چند سال آینده منجر نشود.
تجربه تاریخی اسرائیل نشان داده است پیروزی نظامی بدون ترتیبات سیاسی و امنیتی پایدار میتواند ناقص بماند.
در مقابل، توافق سیاسی بدون تغییر واقعی در ظرفیتها و رفتار تهدیدآمیز طرف مقابل ممکن است تنها دورهای از آرامش موقت ایجاد کند.
بنابراین، اگر هدف اسرائیل پایان دادن به تهدیدی باشد که آن را موجودیتی میداند، معیار موفقیت دیگر صرفا میزان تخریب تاسیسات، شمار فرماندهان کشتهشده یا مدت توقف حملات نخواهد بود.
معیار اصلی، توانایی جمهوری اسلامی یا هر ساختار جانشین آن برای احیای سیاستهای خصمانه و بازسازی شبکههای نیابتی خواهد بود.
در چنین چارچوبی، شکست قاطع نظامی و تغییر بنیادین ساختار سیاسی ایران، دو سناریوی متفاوت هستند که میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند، اما هیچیک بدون سازوکارهای پایدار امنیتی و سیاسی، تضمینی قطعی برای پایان منازعه ایجاد نمیکنند.
درس اصلی تاریخ جنگهای اسرائیل این است که پایان عملیات نظامی الزاما پایان جنگ بعدی نیست.
در مواجهه با جمهوری اسلامی، پرسش راهبردی این خواهد بود که آیا نتیجه جنگ تنها توان تهدیدآفرینی حکومت را برای مدتی کاهش میدهد، یا شرایط سیاسی و نظامی تولید آن تهدید را به شکلی پایدار تغییر میدهد.
این همان مرزی است که آتشبس موقت را از پایان راهبردی یک منازعه جدا میکند.
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.







