۱۰۰ ساچمه فلزی روی سر و تن طاها اسکندری، بازمانده اعتراضات دی
هشتماه از بزرگترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر ایران میگذرد ولی هنوز اسامی جدیدی از کشتهشدههای دو شب ۱۸ و ۱۹دی و شهادتنامههایی از آن دیماه خونین به جهان بیرون درز میکند.
این گزارش، روایت «طاها اسکندری» است، معترضی که تازه ۲۵ساله شده و در شبهای ۱۷، ۱۸ و ۱۹دیماه در جزیره کیش به خیابان میرود تا نهایتا شب نوزدهم ماموران سرکوب دو بار در دو جای مختلف با گلولههای ساچمهای به او شلیک میکنند. بار اول زخمها خیلی جدی نبوده، اما حوالی ساعت ۹:۳۰ شب در یک هتل او را دنبال و به او دو گلوله شلیک میکنند. دیگر چیزی بهیاد ندارد تا وقتی مردم داشتند سرش را که پر از گلوله ساچمهای بوده میشستند تا بتوانند خونریزی را متوقف کنند. طاها میگوید مردی که فکر میکرده او کشته شده، این جوان را با خود برده تا مبادا پیکرش بهدست سرکوبگران بیفتد.
طاها روزها در خفا زندگی کرده تا جای زخمهایش خوب شود و نهایتا یک ماه پیش بعد از احضار تلفنی از سوی اطلاعات سپاه مجبور به خروج از ایران شده است. او میگوید که در همان جزیره کیش با جمعیت کم، هر که میشناخته و نمیشناخته و حتی مسافران، در اعتراضات ۱۸ و ۱۹دی حضور داشتند و هر جایی که در آن دو شب میرفته پیکری روی زمین بوده است.
خیزش جانبهلبرسیدگان؛ پول یک نان سنگک را هم نداشتیم
طاها اسکندری پیش از اینکه در نوزدهم دی هدف گلوله ماموران سرکوب حکومت قرار بگیرد و ناچار در خفا زندگی کند، در زمینه تاسیسات سرمایشی در یک شرکت معتبر در جزیره کیش کار میکرده است. او میگوید که درآمد اینکار قاعدتا باید خوب باشد ولی مردم نداشتند و فشارها آنقدر روی مردم زیاد شده بود که بعضا توان خرید یک نان سنگک را هم نداشتند: «وقتی یک نفر زنگ میزند و میگوید زن و بچهام توی گرما هستند، ما ایرانی هستیم و نمیتوانیم پشت هم را خالی کنیم. مجبوریم در هر شرایطی پشت هم باشیم.»
او به فراخوان شاهزاده «رضا پهلوی» برای شبهای ۱۸ و ۱۹دی ۱۴۰۴ نیز اشاره میکند و میگوید: «ما به صورت کاملا مسالمتآمیز آمدیم به خیابان و شروع کردیم اعتراضمان را بیان کردن. اطراف من کسانی بودند که کوچکترین سلاحی از چوب، نه حتی سنگ همراهمان نداشتیم.»
او درباره دیدههایش از شب ۱۸دی به ایرانوایر میگوید: «ماموران کلانتری یازده جزیره کیش بالاتر از شهرک صدف با باتوم، چوب و سلاح ساچمهای به ما حمله کردند. با اینحال اینقدر به ما سخت گذشته بود که نمیتوانستیم قبول کنیم الان بهخاطر این ساچمه باید عقب بکشم. آدمهایی بودند که جلوی آن صف میایستادند تا گلوله بخورند تا عقبی چیزیش نشود. جزیره کیش جمعیت خیلی کمی دارد. آن تعداد آدم ندارد که فرض کنید مردم همه ریختند بیرون و تعداد مردم زیاد است، هر چقدر بکشید صدایش در نمیآید.»
کناری خودم تیر به گردنش خورد
طاها اسکندری در ادامه به شلیک بیمحابا و برنامهریزی شده ماموران برای کشتن معترضان تاکید دارد و میگوید: «تیر جنگی میزدند و یک نفر دقیقا کنار خودم تیر جنگی به گردنش خورد. یکی از پزشکان جزیره دخترش همانشب آنجا کشته شد و معلوم نشد که دخترش کجاست و از خودش هم دیگر خبری نشد. یعنی اینطور نبود کمر به پایین بزنند. صرفا جهت بازداشت! هر کاری میکردند که فقط تو را بکشند، هدفشان فقط کشتن بود.»
طاها شب هجدهم سالم به خانه باز میگردد و دوباره شامگاه جمعه ۱۹دیماه۱۴۰۴ به خیابان میرود: «شب نوزدهم، همه حدفاصل میدان ساحل تا میدان امیرکبیر بودند. یک عده هم از میدان امیرکبیر به سمت صداوسیما حرکت کردند. مردم صداوسیما را گرفتند (نیروهای) حراست صداوسیما داشتند فرار میکردند. دم صداوسیما بسیجیهایی بودند که با لباس شخصی میآمدند وسط مردم و یکدفعه صدای تیر می آمد. مردم وقتی پخش (متفرق) میشدند، میدیدی دو سه نفر روی زمین هستند.»
موضوع حمله به شهروندان توسط نیروهایی که لباس مردم عادی و معترضان را به تن داشتند، پیش از این نیز از سوی شاهدان عینی مطرح شده است. یکی از نخستین روایتها از ایران در روزهای نخست بعد از سرکوب مرگبار اعتراضات دیماه، روایت «کیارش» است. او همانزمان به ایرانوایر گفته بود که در محدود سعادتآباد تهران افرادی چادر بهسر را دیده که از داخل جمعیت به سمت معترضان شلیک کرده و فرار میکردند.
سه گلوله، نجات و زندگی مخفیانه در جزیره و بازگشت به تهران
طاهالحظه شلیک به خودش را این طور روایت میکندد: «آن شب میدان امیرکبیر موقعی که داشتم از دست مامورها فرار میکردم، یک جایی رسیدیم که مامورها دورتادورمان را گرفته بودند. روبهروی پارک شهر یک محوطه خاکی وجود دارد، مامورها شروع کردند دنبال ما دویدن. من توی آن محدوده مخفی شدم و این مامورها دنبالم آمدند. باورم نمیشد توی هتلی که مردم اقامت دارند شلیک کنند.»
ماموران داخل هتل به او شلیک میکنند، مامورانی که او میگوید اغلب «عربی» صحبت میکردند؛ موضوعی که پیش از این نیز از سوی معترضان دیگری مطرح شده است. پیشتر، «عرفان نبیان»، معترض اهل اصفهان به ایرانوایر گفته بود که در محدوده میدان علیخانی اصفهان ماموران با زبانی که او سر در نمیآورده و گمان میکند عربی است با هم صحبت میکردند.
طاها اما میگوید مامورانی که به او شلیک کردند، فارسی حرف میزدند: «اولی گفت بزن حرومزاده را! تیر به کمرم خورد و من فرار کردم ولی تیر دومی باعث شد که من هیچجا را نتوانستم ببینم. خیالشان راحت شد که من مُردم و رفتند باقی بچههایی که در حال فرار بودند را بگیرند. من از آن به بعد هیچچیز یادم نمیآید تا لحظهای که بههوش آمدم. یک آقایی فکر کرده بود من مُردم. برای اینکه جنازه من دست مامورها نیفتد، من را برده بود جایی پنهان کرده بود. حین شستن سرم که پر از خون بود، یکهویی من بههوش آمدم.»
او حدودا ۴۰دقیقه قبل نیز مقابل هتل پانورامای کیش هدف گلوله ساچمهای قرار میگیرد، اما جراحتها جدی نبوده. با اینحال حتی آن وضعیت هم او را از ادامه اعتراض باز نمیدارد.
طاها اسکندری هم مانند بسیاری از معترضان آسیبدیده دیماه در ایران نتوانسته خود را درمان کند، از هراس بازداشت و پروندهسازی: «در جزیره کیش تنها امکان این بود که برویم بیمارستان جزیره. بچهها موقعی که میرفتند بیمارستان، در جا ماموران حفاظت اطلاعات سپاه میریختند سرشان و میبردندشان.»
او میگوید که یکی از دوستانش برای شکستگی پا به بیمارستان رفته، ماموران فندک اتمی در جیبش پیدا کردهاند و او را بیدلیل شکنجه کردهاند: «به بهانه اینکه این فندک برای آتش زدن عکس آن رهبرشان است، این بچه را بهصورت جوجه در میآورند و با همان فندک اتمی بهحالتی که بههوش بوده شروع میکنند پایش را کباب کردن.»
«جوجه کردن» یکی از روشهای شکنجه در دستگاه امنیتی و پلیس ایران است. در این نوع از شکنجه دستها و پاهای فرد بازداشتی را از پشت به یک میله میبندند و او را آویزان میکنند.
طاها اسکندری را آنگونه که خود میگوید، مردم نجات دادند، چون ماموران او را به این خیال که کشته شده رها کرده و سراغ بقیه معترضان در حال فرار رفته بودند: «من بیهوش بودم ولی وقتی بههوش آمدم فهمیدم هنوز هستند افرادی که نگذارند خانواده من پول بدهد که جنازه من را تحویل بگیرد. خونریزی سر من آن شب زیاد بود. فردایش میآیند دو تا هتلی که آن محل بوده و فیلم دوربینهای مداربسته را میخواهند. فقط یک محل بوده که مشخص بوده در فیلم که کی ما را برده، او هم از طبقه دوم هارد را پرت میکند پایین و هارد خرد میشود. آن آقا یک هفته تمام بازداشتگاه بود. من تا عمر دارم فراموش نمیکنم جان خودش را بهخطر انداخت مبادا یک وقت برای من اتفاقی بیفتد.»
این جوان معترض و آسیبدیده مدت یک هفته در کیش در اقامتگاه خود باقی میماند و از آنجا خارج نمیشود: «جرات نمیکردم از در خانه بیرون بروم، بهواسطه زخمهایی که توی سرم بود. تا زمانیکه جای زخمهای سرم خوب شود، ماندم.»
به مادرم گفتند در حقاش مادری کن و بگو کجاست
طاها یک هفته بعد مجبور به ترک جزیره کیش میشود، باز هم به کمک شهروندی دیگر. او سایه خطر و بازداشت را حتی در مراجعه به دندانپزشکی و بعد از عکس رادیولوژی از فکاش هم حس میکند.
او میگوید که حدود یکماه پیش، یعنی اوایل شهریورماه حوالی غروب نیروهای اطلاعات سپاه با مادرش تلفنی تماس میگیرند و از او میخواهند به پسرش بگوید بیاید تعهد بدهد: «به مادرم گفته بودند پسر شما تظاهرات بوده، بیاید یک تعهد بدهد و برگردد.»
او ادامه میدهد: «گفته بودند یا بهش بگو خودش را معرفی کند یا مادرانه برایش دل بسوزان و بگو کجاست.»
طاها ظهر روز بعد از ایران خارج میشود و بعد از خروج از ایران، ممنوعالخروج میشود: «موقعی که از ایران زدم بیرون، دو خط همراه اولم را سوزاندند. برایم پیامک آمد که سیمکارت شما تا اطلاع ثانوی دو طرفه مسدود است. برای پیگیری مراجعه کنید به دادسرای انقلاب. من را ممنوعالخروج کردند ولی نمیدانستند از ایران خارج شدم.»
از او درباره دردها و سختیهای زندگی با ساچمههای توی سر و گردن و صورتش میپرسم، میگوید: «از پشت سر به من شلیک کردند آخرین باری که دکتر رفتم گفتند تا نخاعت پر از ساچمه است. یعنی من پشت گردنم تماما ساچمه است. از گیجگاهم ساچمه رد شده و رفته پشت قرنیهام. من هنوز که هنوز است با جابهجایی ساچمهها از خواب میپرم ولی هنوز امید دارم این مملکت از شر اینها پاک شود. من حاضرم تمام این دردها را تحمل کنم ولی حداقل پیش خانواده خودم باشم.»
طاها میگوید: «سه شب پیش خوابیده بودم، وقتی بیدار شدم احساس خیسی کردم توی دستم. خونابه و عفونتی بود که از گوش من خارج شده بود، فقط با خودم گفتم خدایا یک جوری باشد که بعد از من فشاری به خانوادهام نیاید. چون امثال مایی که از ۱۸ و ۱۹دی جان سالم به در بردیم یا مجروح آمدیم بیرون، دیگر ترسی از کشته شدن نداریم. آن دولت از تنها کسانیکه باید در مرحله اول باید بترسد، باید از بچههایی باشد که از آن دو شب جان سالم بهدر بردند. ما واقعا دیگر ترسی از مرگ نداریم، واقعا دیگر ترسی از مرگ نداریم.»
بر اساس اسناد پزشکی که ایرانوایر بررسی کرده، بیش از صد ساچمه فلزی در نخاع و ناحیه جمجمه طاها اسکندری بر جای مانده است؛ در حفره جمجمه، بافت نرم صورت با تمرکز بیشتر در نیمکره چپ سر و در کانتوس یا گوشه چشم چپ. گزارش رادیولوژیست نیز از شلیک چندین گلوله به ناحیه پشت گردن و سر او خبر میدهد و جراحات متعدد او را تایید میکند.
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.