ESPN Deportes¿Cómo sumó Santos seis victorias al hilo entre goles y suerte?ESPNLamar (high ankle) iffy, but 'heading in the right direction'CBS News"The People's Court" Mystery: Michelle Parker's Case Reopened | Case by Case | "48 Hours" PodcastInquirerBangsamoro group urges Marcos, MILF chief to meet before Oct. 30The Jerusalem Post‘I wanna blow up a synagogue’: Online posts lead to hate crime charge against Utah manBBC News BrasilDebate na Globo: Lula e Flávio Bolsonaro se enfrentam antes do 2º turnoZDF heuteEntdecken Sie das ZDF-NachrichtenstudioRFI 中文中国手机微短剧的90%由AI制作,成本大幅下降,但创作者的收入却暴跌3DNewsКак во времена первых «Айфонов»: старт продаж iPhone Duo собрал у магазинов Apple большие очередиBBC Sport'That's what I do' - Wade scores again to equal Prem try-scoring recordVarietySacha Baron Cohen Says Donald Trump Has ‘Elements of Brilliance’ and ‘We Were Too Easy to Dismiss Him as a Nincompoop’BBC عربي7 قتلى بإطلاق نار خلال جنازة في كنيسة بالأردن والملك يصف الهجوم بـ"العمل الإرهابي"
The Daily Newsstand · Free, Always
Friday, October 23, 2026

مصاحبه با الاغ خانم؛ مهمان ویژه «رسانه ملی»!

Translate

تلخندی از س. روزبه – مصاحبه‌ای خیالی در قالب طنز سیاسی، با الهام از حضور الاغ در برنامه‌ی «سلام صبح بخیر» شبکه‌ی سه صداوسیمای جمهوری اسلامی. گفتگوها و ماجراهای صاحب طویله و پشت صحنه ساخته‌ی تخیل نویسنده‌اند.

این روزها صداوسیمای جمهوری اسلامی چنان برنامه‌های تازه و مهیجی می‌سازد که آدم انگشت‌به‌دهان می‌ماند! حتی بعضی از رسانه‌های خود حکومت هم صدایشان درآمده است. یک روز مجری با تراکتور وارد استودیو می‌شود، روز دیگر سوار اسب و این بار هم نوبت به الاغی رسیده که جلوی دوربین‌های شبکه‌ی سه شیرش را بدوشند!

البته اول زیاد تعجب نکردم. با خودم گفتم اینها که سال‌هاست شیر ملت، بلکه شیره‌ی جان ملت را می‌دوشند؛ حالا مگر از یک الاغ چه انتظاری می‌رود؟ اما وقتی صحنه را دیدم، فهمیدم ظاهرا دیگر به الاغ هم رحم نمی‌کنند!

مجری خانم چنان با الاغ صحبت می‌کرد و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت که گمان کردم برنامه به مصاحبه‌ی تخصصی با یک الاغ تبدیل شده است. فقط کم مانده بود از او بپرسد: «سرکار خانم، نظرتان درباره‌ی آخرین تحولات اقتصادی کشور چیست؟»

لحظه‌ای احساس کردم الاغ بیچاره الان است که فریاد بزند:

«آخر شما مرا برای چه اینجا آورده‌اید؟ چرا جلوی چشم این همه بیننده شیرم را می‌دوشید؟ این شیر مال بچه‌ی من است! مگر من حق اعتراض ندارم؟ مگر خودت مادر نیستی؟»

اما بیچاره چیزی نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. به نظرم عرق شرم به گردنش نشسته بود.

این صحنه آن‌قدر برایم عجیب بود که تصمیم گرفتم خودم با الاغ خانم مصاحبه کنم؛ ببینم پشت آن گوش‌های بلند چه حرف‌هایی پنهان مانده که رسانه‌ی ملی فرصت شنیدنش را نداشته است!

خلاصه با هر زحمتی بود نشانی صاحبش را پیدا کردم. اول که موضوع مصاحبه را شنید، فکر کرد شوخی می‌کنم. بعد که فهمید جدی هستم، تازه صحبت پول را پیش کشید. ظاهرا صاحب الاغ هم فهمیده بود مهمان رسانه‌ی ملی شدن، برای خودش کسب‌وکاری است!

بعد از کلی چانه زدن و قول و قرار، بالاخره رضایت داد.

شبانه به دیدار الاغ خانم رفتم. کنار کره‌اش ایستاده بود، قیافه‌ی غمگینی داشت و مقداری علف خشک را زیر و رو می‌کرد؛ انگار دنبال یک برگ یونجه‌ی آبرومند میان آنها می‌گشت.

گفتم: «ببخشید که این وقت شب مزاحم شدم. من خبرنگارم. آمده‌ام درباره‌ی افتخار بزرگی که نصیبتان شده، یعنی حضور در رسانه‌ی ملی جمهوری اسلامی، چند سؤال بپرسم.»

نگاهی به من انداخت و گفت:

«اول بگو از کدام رسانه آمده‌ای؟ اگر از صداوسیما هستی، برو پی کارت! همین یک بار که رفتم، برای هفت پشتم بس است!»

گفتم: «نه خانم، من آمده‌ام حرف‌های خودتان را بشنوم.»

گفت: «پس بنشین، ولی مواظب باش روی آن کاه‌ها ننشینی. شام من و بچه‌ام است. شما خبرنگارها هم عجب موجوداتی هستید! یکی می‌آید شیرمان را می‌دوشد، یکی می‌آید حرفمان را!»

پرسیدم: سرکار الاغ خانم، شما چطور با این برنامه‌های حکومتی آشنا شدید؟

گفت: «راستش آقای خبرنگار، سابقه‌ی ما بیشتر از این حرف‌هاست! اولین بار چند سال پیش بود که صاحبم، من و شوهرم را برداشت و برد یک راهپیمایی حکومتی.

آن موقع هنوز نمی‌دانستم راهپیمایی چیست. خیال کردم قرار است مثل همیشه بار ببریم. اما دیدم نه، این بار اوضاع فرق دارد.

چند نفر آمدند و پرچم یک کشور خارجی را به پشت ما بستند. اول فکر کردم از بس بار برده‌ایم، بالاخره برایمان لباس دوخته‌اند!

به صاحبم گفتم این دیگر چیست؟

گفت: تو به این کارها چه کار داری؟ فقط راه برو!

بعد فهمیدم قرار است ما را میان جمعیت بگردانند. مردم می‌آمدند، می‌خندیدند، به سرمان دست می‌کشیدند و بعضی هم عکس می‌گرفتند.

من که نفهمیدم چرا می‌خندند. با خودم گفتم شاید پرچم به ما می‌آید!»

پرسیدم: پس برای شما تجربه‌ی خوبی بود؟

گفت: «از نظر خوراک، عالی! نه گونی بردیم، نه آجر، نه بار سنگین. فقط یک تکه پارچه به پشتمان بسته بودند.

تازه از آشپزخانه هم برایمان غذا آوردند؛ تکه‌های هویج، برگ کلم و سبزیجاتی که اضافه مانده بود.

آقای خبرنگار، من تا آن روز هویج نخورده بودم! اولین تکه را که خوردم، به شوهرم گفتم: عجب! پس این همه سال ما الاغ‌ها را با کاه سر کار گذاشته بودند!

بیچاره شوهرم هم که دهانش پر از برگ کلم بود، فقط سرش را تکان داد. فکر کنم اگر زبان داشت، همان‌جا تقاضای اقامت دائم در آشپزخانه می‌کرد!»

پرسیدم: صاحب شما هم خوشحال بود؟

گفت: «از همه خوشحال‌تر او بود! شنیدم گفته بودند به اندازه‌ی چند روز کارمان پول می‌دهند؛ فقط چند ساعت الاغ‌ها را بیاور، پرچم ببند و خودت هم کنارشان بایست.

صاحبم همان روز فهمید برای پول درآوردن همیشه لازم نیست الاغ بار سنگین ببرد؛ گاهی کافی است پرچم ببرد!

تازه آن روز چوبش هم بیکار مانده بود. نه کتکمان زد، نه سرمان داد کشید. آخر شب هم با خوشحالی برگشتیم طویله.

من و شوهرم خیال کردیم دوران خوشبختی شروع شده است. اما فردا صبح دوباره همان کاه خشک بود و همان بارهای همیشگی!

خلاصه فهمیدم بعضی خوشبختی‌ها فقط به اندازه‌ی یک راهپیمایی دوام دارند!»

پرسیدم: خب، پس چرا دیگر به راهپیمایی نرفتید؟ هم غذای خوبی می‌خوردید، هم صاحب‌تان پول می‌گرفت، هم خودتان از بارکشی راحت می‌شدید!

گفت: «دست روی دلم نگذار آقای خبرنگار! من هم اول همین فکر را می‌کردم. تا اینکه یک روز الاغ همسایه گفت: خانم جان، این‌قدر به آن چند تکه هویج دل خوش نکن! اصلا می‌دانی اینهایی که پرچم به پشتت بسته‌اند، چه بلایی سر مردم آورده‌اند؟ می‌دانی چقدر مادر را داغدار بچه‌هایشان کرده‌اند و حتی به بچه‌ها هم رحم نکرده‌اند؟

خشکم زد! گفتم مگر می‌شود؟ من خودم مادرم. اگر بلایی سر کره‌ام بیاید، از غصه دق می‌کنم. آن وقت چطور می‌توانم برای خوشحالی کسانی در خیابان راه بروم که مادرها را داغدار کرده‌اند؟

از همان روز پایم را توی یک کفش کردم که دیگر به این راهپیمایی‌ها نمی‌روم.

صاحبم گفت: تو را چه به سیاست؟ تو الاغی، برو وظیفه‌ات را انجام بده!

گفتم: من وارد سیاست نشده‌ام؛ این شما هستید که سیاستتان را به پشت من بسته‌اید!

گفت: این دفعه پول خوبی می‌دهند، تازه هویج و کلم هم هست!

گفتم: همه‌ی هویج‌های دنیا را هم جلویم بریزی، دیگر نمی‌روم. من بار می‌برم، اما حاضر نیستم بار این کارها را به دوش بکشم!

صاحبم عصبانی شد و گفت: ببین چه به روزمان آمده! یک عمر بار می‌برد، صدایش درنمی‌آمد؛ حالا دو تکه هویج خورده، برای ما وجدان هم پیدا کرده!

بعد هم چوب را برداشت و به جانم افتاد.»

پرسیدم: خب، کتک خوردن بهتر بود یا هویج خوردن؟

گفت: «معلوم است که هویج خوردن! مگر من عقلم را از دست داده‌ام؟ ولی آقای خبرنگار، بعضی هویج‌ها را اگر بخوری، بعدش دیگر نمی‌توانی سرت را جلوی بچه‌ات بلند کنی!»

کمی مکث کرد و ادامه داد:

«تازه فهمیدم چرا آن روز پرچم را به پشت من بسته بودند. چون خودشان می‌دانستند من نمی‌فهمم چه چیزی را حمل می‌کنم. اما حالا که فهمیده‌ام، دیگر نمی‌گذارم!»

گفتم: «پس صاحب‌تان از آن روز دیگر سراغ این‌جور کارها نرفت؟»

خندید و گفت:

«چرا! صاحب من اگر یک در برای پول درآوردن بسته شود، دنبال پنجره می‌گردد. وقتی دید دیگر به راهپیمایی نمی‌روم، یک روز با خوشحالی آمد و گفت: مژده بده! این بار قرار است بروی تلویزیون!

گفتم: خدا به خیر کند! باز می‌خواهند چه چیزی به پشت من ببندند؟

گفت: این دفعه چیزی به پشتت نمی‌بندند!

نفس راحتی کشیدم. بی‌خبر از اینکه این بار به‌جای پشت من، چشمشان دنبال شیرم بود!»

پرسیدم: خب، این بار صاحب‌تان با چه وعده‌ای راضی‌تان کرد که به تلویزیون بروید؟

گفت: «آمد و گفت برایت یک پیشنهاد استثنایی دارم. آشنا پیدا کرده‌ام، می‌خواهند تو را ببرند تلویزیون! آنجا علوفه‌ی سبز و یونجه‌ی تازه می‌دهند؛ چیزهایی که در تمام عمرت ندیده‌ای!

گفتم بابا ول کن! من نه شهرت می‌خواهم، نه تلویزیون. همین که بگذارند من و بچه‌ام زندگی‌مان را بکنیم، کافی است.

اما صاحبم دست‌بردار نبود. بعدها فهمیدم چند کارت هدیه هم به او وعده داده‌اند و حسابی سبیلش را چرب کرده‌اند.

گفت: تو که جز بار بردن، عرعر کردن و علف خوردن هنر دیگری نداری! بگذار این یک بار هم من از تو خیری ببینم!

گفتم مگر این همه سال که بار برده‌ام، به درد تو نخورده‌ام؟

گفت: آن فرق داشت. حالا قرار است معروف شوی!

گفتم: معروف شدن به چه درد من می‌خورد؟ مگر بعدش یونجه‌ی مجانی می‌دهند؟

قول داد بعد از برنامه بهترین خوراک را برای من و کره‌ام بخرد و دیگر نگذارد سختی بکشیم.»

پرسیدم: خب، بالاخره قبول کردید؟

گفت: «می‌دانی که ما الاغ‌ها به لجبازی معروفیم. چند بار وسط راه ایستادم، پا کوبیدم و عرعر کردم. اما صاحبم با هزار وعده راضی‌ام کرد.

قبل از ورود به استودیو هم سفارش کرد که آنجا داد و بیداد نکنی، رم نکنی، چیزی را به هم نریزی و آبروی مرا نبری؛ وگرنه حسابت با من است!

بعد هم گفت قدر این فرصت را بدان. چنین افتخاری نصیب هر الاغی نمی‌شود!»

پرسیدم: وقتی وارد استودیو شدید، برخورد کارکنان چطور بود؟

گفت: «عالی! از در که وارد شدم همه قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند. یکی دستی به سرم می‌کشید، یکی تعریف می‌کرد. مجری خانم هم با چنان محبت و اشتیاقی با من صحبت می‌کرد که باورم شده بود شخصیت مهمی هستم!

همه‌جا چراغ بود و دوربین. چند نفر هم دور و برم می‌چرخیدند. با خودم گفتم عجب! من این همه سال در طویله الاغ بودم و کسی تحویلم نمی‌گرفت. حالا یک‌دفعه در تلویزیون این همه عزیز شده‌ام!

برای لحظه‌ای خیال کردم واقعا آمده‌اند حرف مرا بشنوند.»

گفتم: خب، چرا حرفتان را نزدید؟

آهی کشید و گفت:

«دست روی دلم نگذار آقای خبرنگار! تازه آنجا فهمیدم در تلویزیون شما مهمان ویژه کسی است که تصویرش را نشان می‌دهند، نه لزوما حرفش را می‌شنوند!

تازه یک نفر می‌خواست سؤال و جواب‌هایم را از قبل روی کاغذ بنویسد تا از روی آن بخوانم!

گفتم من که سواد ندارم! اصلا با این سم‌ها کاغذ را چطور بگیرم؟

صاحبم گفت: بابا این که چیزی نمی‌فهمد! لازم نیست حرف بزند. اگر سؤالی بود، خانم مجری خودش به‌جای این جواب بدهد!

با خودم گفتم عجب برنامه‌ی خوبی! مرا دعوت کرده‌اند، شیرم را می‌دوشند، جواب‌هایم را هم خودشان می‌دهند. فقط مانده بود آخر برنامه خودشان به‌جای من عرعر کنند!»

پرسیدم: وقتی شیرتان را دوشیدند، چه احساسی داشتید؟

سرش را به طرف کره‌اش چرخاند و گفت:

«دلم می‌خواست فریاد بزنم که این شیر مال بچه‌ی من است! برای این است که بچه‌ام گرسنه نماند، نه اینکه شما برنامه‌تان را با آن پر کنید!

اما صاحبم چنان چشم‌غره‌ای به من می‌رفت که جرأت نکردم تکان بخورم.

از همه بدتر، مجری خانم آن‌قدر خوشحال بود که انگار اتفاق بزرگی در کشور افتاده است!

من نمی‌فهمیدم این همه شادی برای چیست. مگر تا حالا کسی الاغ ندیده بود؟ مگر شیر الاغ ندوشیده بودند؟»

گفتم: «اتفاقا چند سال پیش هم در همین شبکه شیر الاغ دوشیده بودند.»

گوش‌هایش را تیز کرد و گفت:

«پس اینها سابقه دارند! ظاهرا اینها به‌جای برنامه‌ی تازه، الاغ تازه می‌آورند!»

پرسیدم: صاحب شما از حضورتان پولی هم گرفت؟

گفت: «من که حساب و کتابش را نمی‌دانم، ولی دیدم خیلی خوشحال بود. چند روز اول هم به قولش عمل کرد. یونجه‌ی تازه می‌آورد، علوفه‌ی سبز می‌خرید و من و کره‌ام در ناز و نعمت بودیم.

با خودم گفتم اگر وضع همین باشد، تلویزیون رفتن آن‌قدرها هم بد نیست. شاید بالاخره بعد از این همه سال، شانس در طویله‌ی ما را هم زده باشد!»

پرسیدم: پس چرا الان این‌قدر غمگین به نظر می‌رسید؟

گوش‌هایش را پایین انداخت و گفت:

«چون همه‌اش تمام شد! هنوز ده روز نگذشته بود که صاحبم به‌جای آن غذاهای خوب، مقداری علف خشک جلویم ریخت.

من که مزه‌ی یونجه‌ی تازه زیر دندانم مانده بود، کمی اعتراض کردم.

چشمت روز بد نبیند! چوب را برداشت و چنان به جان من و بچه‌ام افتاد که هنوز استخوان‌هایم درد می‌کند!

فریاد می‌زد: مگر خیال کرده‌ای هر روز قرار است تلویزیون بروی؟ همان کاه هم از سرت زیاد است!»

پرسیدم: از این تجربه چه فهمیدید؟

گفت:

«فهمیدم آن همه محبت برای من نبود. یونجه‌ی تازه هم برای این نبود که زندگی من بهتر شود. همه‌اش برای این بود که جلوی دوربین آرام بایستم و صاحبم سودش را ببرد.

تا وقتی پولی در کار بود، قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند. بعد که کارشان تمام شد، من ماندم و همان کاه خشک!»

کمی سکوت کرد. بعد آهسته گفت:

«می‌دانی چه چیزی بیشتر از همه آزارم می‌دهد؟»

گفتم: «نه، چه چیزی؟»

گفت:

«اینکه فکر کردم بالاخره کسی قدر زحماتم را فهمیده است. سال‌ها بار برده‌ام، کتک خورده‌ام، دم نزده‌ام. یک بار هم که به من توجه کردند، نه برای خودم بود، نه برای بچه‌ام؛ برای شیرم بود!

تازه یک سؤال هم دارم. وقتی بعضی از مردم برای خرید شیر بچه‌هایشان مشکل دارند، چرا باید بنشینند و تماشای دوشیدن شیر بچه‌ی مرا در تلویزیون ببینند؟»

نگاهش کردم. با خودم گفتم عجب الاغ فهمیده‌ای! سؤالی می‌پرسد که شاید خیلی از مدیران تلویزیون هم جوابی برایش نداشته باشند.

گفت:

«اگر دنبال کسی هستند که مشکلاتش را تعریف کند، من حاضرم دوباره بروم. از گرانی خوراک، کار زیاد، کتک خوردن و آینده‌ی کره‌ام حرف بزنم. اما فکر نمی‌کنم چنین برنامه‌ای را بخواهند.»

پرسیدم: چرا؟

گفت:

«چون این بار به‌جای شیر، باید حرف مرا تحمل کنند!»

بعد با خنده ادامه داد:

«تازه اولین کسی که مخالفت می‌کند صاحب خودم است. آخر تا امروز همیشه من بار را برده‌ام و او حرف زده. حالا اگر قرار باشد من حرف بزنم و او جواب بدهد، ممکن است خودش از ترس عرعر کند!»

خنده‌ام گرفت.

گفت:

«آقای خبرنگار! خواهشی دارم. اگر مصاحبه را چاپ کردی، بنویس ما الاغ‌ها سال‌هاست بار آدم‌ها را می‌بریم. کارمان هم معلوم است. اما در تلویزیون شما معلوم نیست چه کسی بار می‌برد، چه کسی سود می‌کند و چه کسی باید تاوانش را بدهد!»

درست در همین لحظه، کره الاغ که تا آن موقع کنار مادرش ایستاده بود، جلو آمد و پوزه‌اش را به شکم مادرش زد. معلوم بود گرسنه است و شیر می‌خواهد.

الاغ خانم سرش را برگرداند و گفت:

«صبر کن بچه جان! مگر نمی‌بینی دارم مصاحبه می‌کنم؟ ما تازه خیلی معروف شده‌ایم!»

بعد رو به من کرد و پرسید:

«آقای خبرنگار، شما صبر می‌کنی؟ این بچه هم از وقتی مرا در تلویزیون دیده، انگار نمی‌فهمد مادرش دیگر یک الاغ معمولی نیست!»

گفتم: «بله، چرا صبر نکنم؟ برایم مهم است حرف‌هایت را کامل بشنوم.»

نگاهی به کره‌اش انداخت و گفت:

«شنیدی مادرجان؟ این آقا می‌خواهد حرف‌هایمان را بشنود. نه شیرمان را بدوشد، نه جوابمان را خودش بدهد!»

بعد کمی مکث کرد و با خنده گفت:

«ولی آقای خبرنگار، مصاحبه را خیلی طول نده. می‌ترسم این بچه هم یاد بگیرد به‌جای شیر خوردن، بیاید جلو دوربین و از من مصاحبه بگیرد!»

خندیدم و گفتم: «پس فعلا مصاحبه را همین‌جا نگه می‌داریم.»

گفت:

«باشد، ولی هنوز خیلی حرف‌ها دارم. دفعه‌ی بعد بیا تا برایت بگویم چرا صاحبم از روزی که گفتم دیگر حاضر نیستم به تلویزیون بروم، زندگی را به کام من و بچه‌ام تلخ کرده است.»

گفتم: «پس قرارمان برای دفعه‌ی بعد.»

سرش را تکان داد و گفت:

«قبول! فقط قبل از آمدن خبر بده که شیر بچه‌ام را داده باشم. آخر ما که مثل تلویزیون شما نمی‌توانیم هر وقت کارمان تمام نشد، یک برنامه‌ی تکراری بگذاریم!»

پایان قسمت اول — ادامه دارد

توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

View the original on کیهان لندن →

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.