تولد یک پارادایم غریب؛ وقتی ساعت اجتماعی یک ملت تغییر میکند
صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شبپیمای من (خاقانی شروانی)
بهزاد پرنیان – مدتی است که من و همسرم با پدیدهای غریب روبرو شدهایم.
پدیدهای که در نگاه نخست، شاید چیزی بیش از اتفاقی معمولی در زندگی روزمره به نظر نرسد، اما هرچه بیشتر به آن اندیشیدیم، بیشتر دریافتیم که در پس این اتفاق ظاهرا ساده، نشانههایی از دگرگونی عمیقتری در زیست اجتماعی ایرانیان جا گرفته.
پیامهایی که نیمهشبها میرسند!
پیامهایی از ایران؛ از خانوادههای جاویدنامان ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، از مادران و پدرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، از کسانی که هنوز در جستجوی حقیقت آنچه بر عزیزانشان گذشته هستند و حتی از ایرانیانی که شاید کسی از نزدیکانشان را در آن دو روز از دست نداده باشند، اما چنان با این رنج مشترک پیوند خوردهاند که گویی داغ هر خانواده، داغ خانوادهی خودشان است.
نکتهی شگفتانگیز، زمان رسیدن این پیامهاست.
بخش چشمگیری از آنها در فاصلهی ساعت یک تا پنج بامداد به وقت ایران فرستاده میشوند؛ ساعتهایی که در نظم معمول زندگی، به خواب و خاموشی تعلق دارند. اما گویی در ایرانِ پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه، این ساعتها برای گروهی از مردم معنای دیگری یافتهاند.
ابتدا میتوان تصور کرد که این بیداریهای شبانه، صرفا نتیجهی اندوه و بیخوابیاند. چهبسا برای بسیاری چنین نیز باشد. اما هرچه بیشتر به زمان ارسال پیامها، مضمون آنها و شرایط زندگی فرستندگان توجه میکنیم، درمییابیم که مسئله پیچیدهتر از یک تجربهی فردی سوگواری است.
شاید ما با نشانههای تولد یک نظم زمانی تازه روبرو شدهایم.
نظمی که نه در تقویم رسمی ثبت شده، نه کسی ساعت آغاز آن را اعلام کرده و نه نهادی برای تنظیم آن وجود دارد؛ اما انسانهایی در دو سوی مرزهای ایران، بیآنکه با یکدیگر قرار گذاشته باشند، بتدریج خود را با آن هماهنگ کردهاند.
و اینجاست که پرسشی بنیادین شکل میگیرد:
آیا ممکن است یک فاجعهی تاریخی، نهفقط حافظه و عواطف یک ملت، بلکه تجربهی او از زمان را نیز دگرگون کند؟
ما معمولا زمان را امری بدیهی میپنداریم. ساعت شش صبح است، پس باید از خواب برخاست. ساعت هشت است، پس روز کاری آغاز میشود. شب فرامیرسد، پس باید آرام گرفت و برای فردا آماده شد.
اما این نظم، برخلاف آنچه تصور میکنیم، صرفا محصول حرکت عقربههای ساعت نیست. حاصل توافقی نانوشته میان انسانهاست؛ توافقی که بر اساس آن، جامعه تعیین کرده است چه هنگام کار کند، چه زمانی استراحت کند، چه وقت گرد هم آید و چه هنگام از یکدیگر فاصله بگیرد.
به بیان دیگر، هر جامعه افزون بر زمان تقویمی، دارای نوعی «زمان اجتماعی» است؛ زمانی که با ساعت اندازهگیری میشود، اما معنایش را از مناسبات انسانی میگیرد.
فاجعههای بزرگ میتوانند این توافق نانوشته را برهم بزنند.
برای خانوادهای که فرزندش را در یک روز معین از دست داده است، فردای آن روز الزاما آغاز روزی تازه نیست. ممکن است تقویم ورق بخورد، فصلها تغییر کنند و جهان بیرون به حرکت خود ادامه دهد، اما بخشی از زندگی آن خانواده همچنان در همان لحظهی فقدان باقی مانده باشد.
برای دیگران، ۱۹ دیماه به پایان رسیده است؛ اما برای مادری که در آن روز فرزندش را از دست داده، شاید هنوز صبحِ بیستم دیماه به معنای واقعی آغاز نشده باشد.
این همان شکاف میان زمان تقویمی و زمان زیسته است.
بااینهمه، اگر بخواهیم پدیدهی پیامهای نیمهشب را تنها از دریچهی این شکاف توضیح دهیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفتهایم.
زیرا این پیامها فقط از دل اندوه برنمیخیزند؛ از دل شرایط عینی زندگی در ایران امروز نیز زاده میشوند.
در تجربهی شماری از کاربران داخل ایران، دسترسی به اینترنت در ساعات پایانی شب و نخستین ساعات بامداد، گاه آسانتر و سرعت ارتباط بیشتر میشود. در شرایطی که محدودیتهای ارتباطی بخشی از زندگی روزمرهی مردم شده است، حتی انتخاب ساعت گفتگو نیز دیگر انتخابی کاملا آزادانه نیست.
انسانی که میخواهد پیامی بفرستد، تصویری منتشر کند یا با کسی در بیرون از مرزها ارتباط بگیرد، ناچار میشود فعالیت خود را با فرصتهای محدود دسترسی هماهنگ کند.
اما عامل مهم دیگری نیز در کار است؛ عاملی که به گمان من، معنای اجتماعی این پدیده را بسیار فراتر از مسئلهی سرعت اینترنت میبرد.
اختلاف ساعت میان ایران و کشورهای محل زندگی ایرانیان مهاجر.
هنگامی که در ایران نیمهشب فرامیرسد، در بخشهایی از اروپا هنوز ساعتهای پایانی شب است و در آمریکای شمالی، بسته به منطقه، عصر یا ساعات شب جریان دارد. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور در همین ساعات، پس از پایان کار روزانه، در شبکههای اجتماعی حضور مییابند، گفتگو میکنند، در تالارهای مجازی گرد هم میآیند و دربارهی رویدادهای ایران سخن میگویند.
و آن سوی این فاصلهی جغرافیایی، کسانی چشم به صفحهی تلفنهای همراه خود دوختهاند.
نه الزاما برای آنکه خبر تازهای دریافت کنند.
بلکه شاید برای پاسخ به پرسشی بسیار عمیقتر:
آیا هنوز کسی صدای ما را میشنود؟
آیا نام فرزندانمان همچنان بر زبانها جاری است؟ آیا تصاویر آنان هنوز دیده میشود؟ آیا آنچه بر ما گذشته، در حافظهی دیگر ایرانیان زنده مانده است؟ آیا در بیرون از مرزهای ایران، هنوز کسانی هستند که درد ما را درد خود بدانند؟
و مهمتر از همه، آیا ما تنها ماندهایم؟
این پرسش آخر را نباید دستکم گرفت.
در جامعهای که تجربهی سرکوب و محرومیت از دادخواهی با محدودیتهای ارتباطی همراه شده، احساس تنهایی میتواند به رنجی افزوده بر رنج فقدان تبدیل شود.
انسان داغدار تنها نمیخواهد بداند که دیگران از مصیبت او اطلاع دارند؛ میخواهد اطمینان پیدا کند که مصیبت او به فراموشی سپرده نشده است.
میخواهد بداند که جهان بیرون، در همان لحظهای که او با خاطرهی فرزندش بیدار مانده، زندگی را چنان ادامه نمیدهد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
بویژه هنگامی که دستگاه تبلیغاتی حکومت میکوشد تصویری از انزوا، فراموششدگی و بیثمر بودن اعتراض و دادخواهی بسازد، مشاهدهی حضور فعال ایرانیان خارج از کشور میتواند برای کسانی در داخل، معنایی فراتر از یک فعالیت رسانهای داشته باشد.
آنها بیگمان بیشتر از آنکه در جستجوی خبر باشند، در جستجوی نشانهای از تداوم همبستگیاند.
و اینجاست که به یاد فضای غریب فیلم «دیلینجر مرده است» (Dillinger is Dead)، ساختهی مارکو فرری، میافتم.
فیلمی که در آن، زندگی ظاهرا در حال ادامه یافتن است، اما چیزی در نسبت انسان با زمان و جهان پیرامونش دچار گسست شده است.
شخصیت اصلی فیلم در خانه راه میرود، غذا آماده میکند، اشیا را جابجا میکند و به کارهایی مشغول میشود که در ظاهر هیچ امر خارقالعادهای در آنها وجود ندارد. بااینحال، تکرار همین کنشهای معمولی، بتدریج فضایی از بیگانگی و تعلیق میآفریند.
ساعت همچنان کار میکند، اما گویی زمان دیگر همان معنای پیشین را ندارد.
البته جهان فیلم فرری، جهان سوگواری جمعی نیست. اما میتوان از آن، تصویری برای اندیشیدن به تجربهای متفاوت وام گرفت: وضعیتی که در آن، زندگی ظاهرا ادامه دارد، درحالیکه پیوند طبیعی انسان با جریان عادی زمان دگرگون شده است.
در ایران پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه، این دگرگونی را نمیتوان به یک خانه یا یک انسان محدود کرد.
اینجا با خانوادههای متعدد، شهرهای گوناگون و انسانهایی روبرو هستیم که ممکن است در تجربهای مشترک از فقدان، خشم، انتظار و امید، به شیوهای متفاوت از گذشته با زمان زندگی کنند.
اما تفاوت تعیینکنندهای نیز وجود دارد.
در اینجا، تعلیق زمان الزاما به معنای از حرکت ایستادن انسان نیست و اتفاقا در این فقرهی خاص برعکس است.
انسانهایی که نظم عادی زندگیشان برهم خورده، برای حفظ ارتباط با یکدیگر، نظمی تازه میآفرینند.
زیرا آنچه در این نیمهشبها مشاهده میکنیم، تنها تعلیق زمان نیست؛ بازآفرینی زمان اجتماعی در شرایط فاجعه است.
در یک سوی جهان، مادری در ایران تصویری از فرزند جاویدنامش را منتشر میکند. در سوی دیگر، ایرانیانی آن تصویر را بازنشر میکنند، دربارهی او سخن میگویند یا نامش را در جمعی به زبان میآورند.
ممکن است میان این دو سوی جهان، هزاران کیلومتر فاصله باشد. ممکن است ساعتهایشان زمانهای متفاوتی را نشان دهند. اما در لحظهای که پیام فرستاده میشود و پاسخی دریافت میکند، نوعی همزمانی انسانی شکل میگیرد که هیچ ساعت رسمی قادر به اندازهگیری معنای آن نیست.
گویی دو سوی یک ملت (آنان که در ایران هستند و آنان که بیرون از ایراناند)، برای لحظهای در یک زمان مشترک زندگی میکنند.
نه به این دلیل که اختلاف ساعت از میان رفته است؛ بلکه به این دلیل که درد مشترک، حافظهی مشترک و مسئولیت مشترک، بر فاصلهی جغرافیایی غلبه کرده است.
از این منظر، دیاسپورا دیگر صرفا مجموعهای از ایرانیان ساکن خارج از کشور نیست.
برای کسانی در داخل ایران، میتواند به بخشی از فضای عمومی محدودشده یا ازدسترفته تبدیل شود؛ جایی که امکان بازتاب صداها، حفظ خاطرهها و پیگیری مطالبات وجود دارد.
و در مقابل، ایرانیان خارج از کشور نیز از خلال همین پیامها درمییابند که آنچه در تالارهای گفتگو، رسانهها و شبکههای اجتماعی انجام میدهند، ممکن است برای انسانی در ایران معنایی بسیار فراتر از یک فعالیت مجازی داشته باشد.
گاهی یک بازنشر، برای فرستنده صرفا انتقال یک تصویر است؛ اما برای خانوادهای که تصویر فرزندش را میبیند، میتواند نشانهای باشد از اینکه نام او هنوز زنده است.
گاهی یک گفتگوی چندساعته در فضای مجازی، برای شرکتکنندگان فقط بحثی سیاسی است؛ اما برای شنوندهای در ایران، ممکن است پاسخی باشد به این نگرانی که آیا دیگران همچنان به سرنوشت او و میهنش اهمیت میدهند.
و در همین نقطه، رابطهای دوسویه شکل میگیرد.
ایرانیان داخل کشور، با پیامهای خود، واقعیت زندگی و رنج و خواستههایشان را به بیرون منتقل میکنند؛ و ایرانیان خارج از کشور، با شنیدن و بازتاب دادن آن صداها، میتوانند به حفظ پیوند میان این دو بخش جامعه یاری برسانند.
این رابطه البته خودبهخود و همواره موفق نیست. ممکن است پیامهایی بیپاسخ بمانند، روایتهایی نادیده گرفته شوند و کسانی احساس کنند که صدایشان در هیاهوی فضای مجازی گم شده است.
اما همین احتمال، اهمیت مسئولیت شنیدن را بیشتر میکند.
زیرا مسئله دیگر فقط انتشار اطلاعات نیست؛ مسئله اعتماد است.
اعتماد انسانی که میخواهد بداند آیا میتواند رنج، خاطره و مطالبهی خود را به دیگری بسپارد، بیآنکه در میانهی راه به فراموشی سپرده شود.
در نظم معمول اجتماعی، شب زمان پراکندگی انسانهاست. محل کار تعطیل میشود، خیابانها خلوت میشوند و هرکس به حریم خصوصی زندگی خود بازمیگردد.
اما در تجربهای که از آن سخن میگوییم، شب برای برخی از ایرانیان به زمان گردهمآمدن تبدیل شده است.
نه گردهمآمدن در یک میدان یا خیابان، بلکه در فضایی ارتباطی که مرزهای جغرافیایی را درمینوردد.
گویی سکوت ظاهری شب، بستری برای گفتگویی میشود که در روشنایی روز امکان یا فرصت کافی برای آن وجود نداشته است.
این وضعیت را میتوان نوعی «ناهمزمانی اجتماعی» نامید؛ وضعیتی که در آن، گروههایی از یک جامعه، به دلایل متفاوت، با ضربآهنگ یکسانی زندگی نمیکنند.
اما در دل همین ناهمزمانی، امکان شکلگیری همزمانی تازهای نیز وجود دارد.
و این تناقض ظاهری، شاید مهمترین ویژگی پدیدهای باشد که در حال مشاهدهی آن هستیم.
محدودیت ارتباطی میتواند زمان دسترسی مردم را تغییر دهد. اختلاف جغرافیایی میتواند ساعتهای حضور آنان را از یکدیگر جدا کند. فاجعه نیز میتواند تجربهی عاطفی آنان از گذشت زمان را دگرگون سازد.
اما تلاقی همین سه عامل، گاه موعد مشترکی برای ارتباط میآفریند.
مردمانی که در زمانهای متفاوت زندگی میکنند، در ساعاتی معین یکدیگر را پیدا میکنند.
آیا میتوان این وضعیت را یک سندرم اجتماعی نامید؟
اگر مقصود از سندرم، تشخیص یک بیماری یا اختلال روانشناختی باشد، چنین نامگذاریای نه دقیق است و نه منصفانه.
ما حق نداریم از روی ساعت ارسال چند پیام، دربارهی وضعیت روانی یک جامعه حکم صادر کنیم.
اما اگر این واژه را صرفا استعارهای برای توصیف مجموعهای از نشانههای بههمپیوسته بدانیم، شاید بتوان از «نشانگانِ زمانِ پس از فاجعه» سخن گفت؛ نشانگانی که برای شناخت آن، باید تجربههای بسیار بیشتری گردآوری و بررسی شوند.
آنچه اکنون در اختیار داریم، نه نتیجهی یک پژوهش آماری، بلکه مشاهدهای میدانی و انسانی است؛ مشاهدهای که میتواند پرسشهای تازهای پیش روی ما بگذارد.
و چهبسا ارزش یک مشاهدهی دقیق، پیش از هر چیز، در همین توانایی آن برای طرح پرسشهایی باشد که پیشتر به ذهنمان نرسیده بودند.
از جمله اینکه آیا جامعهی ایران، پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، تنها با یک زخم تاریخی تازه روبرو شده، یا در شیوهی زیستن، ارتباط برقرار کردن و تجربهی زمان نیز دچار دگرگونیهایی شده است؟
آیا ممکن است در کنار تقویم رسمی کشور، تقویمی نانوشته در حافظه و زندگی بخشی از مردم شکل گرفته باشد؟
تقویمی که روزهایش با خاطرهی جانفدایان و انتظار دادخواهی معنا مییابند و ساعتهایش، نه صرفا با طلوع و غروب خورشید، بلکه با فرصت شنیدن و شنیدهشدن تنظیم میشوند؟
و آیا این تجربه، در گذر زمان، میتواند به شکلگیری پیوندهای پایدارتر و مسئولیتهای مشترک میان ایرانیان داخل و خارج از کشور کمک کند؟
پاسخ قطعی به این پرسشها نیازمند مشاهده، گفتگو و بررسی بیشتر است.
اما یک چیز را از همین تجربهی شخصی میتوان دریافت.
پیامهایی که نیمهشبها میرسند، همیشه فقط چند سطر نوشته بر صفحهی تلفن همراه نیستند.
گاه پشت یک پیام کوتاه، ساعتها انتظار نهفته است. گاه پشت تصویری که فرستاده میشود، خانوادهای ایستاده که میخواهد خاطرهی عزیزش از حافظهی عمومی پاک نشود. گاه پشت یک پرسش ساده، نگرانی عمیقی پنهان است: اینکه مبادا جهان بیرون، پیش از آنکه حقیقت روشن و دادخواهی محقق شود، به زندگی معمول خود بازگردد.
و شاید دردناکترین شکل تنهایی، نه تنها ماندن در یک خانه، بلکه این احساس باشد که دیگران در حال فراموش کردن رنجی هستند که برای تو هنوز هر روز تکرار میشود.
به همین دلیل است که شنیدن، در چنین شرایطی، دیگر عملی صرفا فردی و عاطفی نیست.
شنیدن میتواند شکلی از مسئولیت اجتماعی باشد.
نه از آن جهت که هرکس موظف است در تمام ساعات شبانهروز در فضای مجازی حضور داشته باشد، بلکه از آن رو که جامعهای زخمخورده، برای حفظ حافظهی مشترک و امکان دادخواهی، به پیوندهایی قابل اعتماد نیاز دارد.
پیوندهایی که در آنها، انسان داغدار مجبور نباشد هر بار از نو ثابت کند که رنجش واقعی است، فرزندش وجود داشته و نام او شایستهی به یاد ماندن است.
و اینجا است که معنای آن پیامهای نیمهشب، برای من و همسرم نیز تغییر میکند.
اگر پیشتر به ساعت رسیدن آنها توجه میکردیم، اکنون بیشتر به فاصلهای میاندیشیم که این پیامها میکوشند از میان بردارند.
فاصلهی میان داخل و خارج ایران؛ میان سوگوار و شنونده؛ میان تجربهی مستقیم فاجعه و آگاهی کسانی که از دور شاهد آن بودهاند.
و شاید مهمتر از همه، فاصلهی میان ترس از فراموششدن و اطمینان از به یاد ماندن.
شاید روزی که ایران از این فصل دردناک تاریخ خود عبور کند، پژوهشگران با بررسی اسناد، پیامها و خاطرات بازماندگان دریابند که پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه، در کنار دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی، اتفاق دیگری نیز رخ داده بود؛ اتفاقی که کمتر کسی در هیاهوی آن روزها به آن توجه میکرد:
بخشی از ملت ایران، حتی ساعتهای زندگی خود را از نو تنظیم کرده بود تا پیوندهایش را با خویشتن و با یکدیگر از دست ندهد.
اما تا آن روز، شاید برای فهمیدن معنای این پدیده، نیازی به انتظار برای پژوهشهای آینده نباشد.
کافی است به ساعت رسیدن یک پیام نگاه کنیم.
ساعت سه بامداد.
در خانهای در ایران، کسی هنوز بیدار است. شاید مادری که تصویر فرزندش را دوباره مرور میکند؛ شاید پدری که میخواهد نام فرزندش فراموش نشود؛ و شاید جوانی که هیچیک از عزیزانش را از دست نداده، اما رنج آن مادر و پدر را چنان از آنِ خود میداند که خواب از چشمانش گریخته است.
در خانهای در آن سوی جهان، صفحهی تلفن همراهی روشن میشود.
چند واژه از صفحهای به صفحهی دیگر میرسند.
و در فاصلهی میان فرستادن و دریافت کردن آن پیام، چیزی فراتر از اطلاعات جابجا میشود: اعتماد، خاطره، انتظار و امید به اینکه هنوز کسی در آن سوی جهان بیدار است.
شاید این همان پارادایم غریبی باشد که در دل شبهای پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه زاده شده است؛ ملتی که جغرافیا ساعتهایش را از یکدیگر جدا کرده، اما درد مشترک و تمنای دادخواهی، موعد تازهای برای همزمان زیستنِ او آفریدهاند.
و اکنون، وقتی دوباره به آن بیت خاقانی بازمیگردم، گویی شاعر از پس قرنها، نه فقط از آه و چشم شبپیما، بلکه از معنای پایداری در برابر ظلمت سخن میگوید:
صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شبپیمای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند
این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
و چه شگفت که این چشمهای شبپیما، امروز تنها چشمهای بیدار یک مادر یا یک پدر نیستند؛ چشمهای بخشی از ملتی هستند که در تاریکی، یکدیگر را جستجو میکنند.
ملتی که هنوز به سپیدهدم نرسیده، اما آموخته است چگونه در دل شب، چراغ خانهی دیگری را روشن نگه دارد.
شاید راز این پیامهای نیمهشب نیز همین باشد:
برای ملتی که نمیخواهد فرزندانش فراموش شوند، شب پایان روز نیست؛ فرصتی دیگر است برای آنکه کسی در تاریکی تنها نماند.
پاینده ایران
جاوید شاه
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.