The Jerusalem PostFiji has set its sights on Israeli travelers, Fijian ambassador to Israel saysScreen RantThe Godfather's 7 Most Powerful Characters, RankedZDF heuteAktuelle Pressemitteilungen des ZDFWirtualna PolskaNieoficjalne ustalenia. Wiemy, kim jest sprawca zamachu w KrakowieBBC MundoAl menos 6 muertos y más de una decena de heridos deja un ataque armado en la ciudad polaca de CracoviaABC NewsAt least 5 killed, several injured in shooting at Polish market square: PoliceThe Hollywood Reporter‘Nobody Wants This’ Stars Hint at Season 4 and Declare Timothy Simons “the Lead of the Show Now”Agência BrasilBombeiros continuam buscas em prédio que desabou no BrásRai NewsIl Papa in Uruguay: "Siate costruttori di ponti". In serata la veglia a MontevideoESPN DeportesReal Madrid, misión imposible para el Valencia de Javier AguirreSportstarPremier League 2026-27: Odegaard fires Arsenal six points clear with narrow win over Hull Cityسكاي نيوز عربيةمن التمر إلى المخللات.. أطعمة تهدد أسنانك دون أن تدري
The Daily Newsstand · Free, Always
Saturday, November 7, 2026

متن کامل سخنان شاهزاده رضا پهلوی در مراسم اهدای جایزه «آزادی» به ملت ایران: دیکتاتوری‌ها اینگونه به پایان می‌رسند: به آرامی، و ناگهان یکباره!

Translate

شاهزاده رضا پهلوی، رهبر انقلاب شیروخورشید ایران، روز شنبه هفتم نوامبر ۲۰۲۶ برابر با ۱۶ آبان ۱۴۰۵ در «کلیسای پائول» واقع در شهر فرانکفورت آلمان جایزه «آزادی» ۲۰۲۶ بنیاد فریدریش نائومان به ملت ایران را به امانت دریافت کرد تا آن را پس از سقوط جمهوری اسلامی و در ایران آزاد به نمایندگان منتخب مردم بسپارد. وی در فضایی پرشور و احساسات و در مقایسه‌ای که بیانگر وضعیت مردم ایران و ایستادگی آنها، عین مردم آلمان، در مبارزه برای آزادی و دموکراسی است، به مسئولیت و وظیفه اخلاقی کشورهای غربی نیز پرداخت و آنها را فرا خواند تا با حمایت از ملت ایران، از آزادی و امنیت خود نیز محافظت کنند.

سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی در مراسم اهدای جایزه «آزادی» بنیاد فریدریش نائومان به ملت ایران / آلمان/ فرانکفورت/ ۷ نوامبر ۲۰۲۶ / ۱۶ آبان ۴۰۵

متن کامل سخنان شاهزاده را در ادامه می‌خوانید.

«خانم‌ها و آقایان،
اعضای محترم هیئت امنای بنیاد فریدریش نائومان،
نمایندگان پارلمان،
اعضای شورای شهر فرانکفورت،
مهمانان عالیقدر،
دوستان آلمانی و هم‌میهنان عزیزم،
و خطاب به هموطنانم اعم از شما که در این سالن حضور دارید و شما که در ایران این برنامه را تماشا می‌کنید؛ از هر گوشه‌ای از میهن زیبایمان که سانسور رژیم را دور زده‌اید تا امروز در اینجا همراه ما باشید.

راستش این لحظه‌ای بس فرازمند و افتخاری بزرگ برای من است که از من خواسته شده تا این جایزه معتبر آزادی را به نمایندگی از هم‌میهنان شجاعم دریافت کنم. وقتی بنیاد فریدریش نائومان از من خواست تا این جایزه را تحویل بگیرم، کلمات خود را با دقت انتخاب کرد. از من خواسته شد که این جایزه را به عنوان «امانت» از طرف میلیون‌ها نفر نگاه دارم. و من دقیقاً با همین شرط پذیرفتم که آن را قبول کنم؛ چرا که این واژه، چیزی فراتر از نقش امروز صبح مرا توصیف می‌کند. این کلمه، نقش مرا در این فصل از تاریخ ایران ترسیم می‌کند.

یک امانتدار، چیز بسیار باارزشی را که متعلق به شخص دیگری است، نگاه می‌دارد. او از آن نگاهبانی می‌کند. محافظت می‌کند. آن را خرج نمی‌کند. و وقتی زمانش فرا برسد، آن را صحیح و سالم بازمی‌گرداند. این همان کاری است که من با این جایزه خواهم کرد. من این جایزه را تنها به صورت موقت نگاه می‌دارم، و درواقع، نه برای مدتی طولانی؛‌ تا روزی که معتقدم آن روز بسیار نزدیک‌تر از آن است که رژیم رو به زوال آخوندی بخواهد اعتراف کند،  این جایزه را در دستان صاحبان اصلی‌اش، یعنی ملت ایران، قرار خواهم داد. نه در خاک غربت، بلکه در پایتخت خودمان، تهران.

این جایزه همچنین متعلق به برخی از افرادی است که امروز در این اتاق حضور دارند: خانواده‌های کسانی که جان خود را در راه آزادی فدا کردند. ۴۷ سال است که با ایران مانند خانه‌ای رفتار شده که ساکنان و صاحبانش، یا از خانه خود بیرون رانده شده‌اند و یا درون آن به اسارت درآمده‌اند. کلیدها در سال ۱۳۵۷ از مردم گرفته شد. وظیفه من این است که به پس گرفتن این کلیدها کمک کنم و آنها را به تنها صاحب برحق آنها، یعنی ملت ایران، بازگردانم.

من بارها گفته‌ام که نقش خود را به عنوان یک «پل» می‌بینم. یک پل، مردم را از یک ساحل به ساحل دیگر می‌رساند. کسی روی پل خانه نمی‌سازد. شما از روی آن عبور می‌کنید و آنوقت است که پل، مهم‌ترین وظیفه خود را انجام داده است. نقش من این است که کمک کنم دموکراسی ایرانی به سلامت و سربلندی و برای زمانی پایدار و طولانی مستقر شود. اگر بتوانم این کار را انجام دهم، وظیفه خود را ادا کرده‌ام. بنابراین امروز، من نگهبان یک عهد و پیمان هستم؛ و قصد دارم بر این عهد بمانم.

درواقع، هیچ مکانی بهتر از این سالن برای پذیرش جایزه آزادی وجود ندارد. در سال ۱۸۴۸ میلادی، آلمانی‌ها اولین پارلمان ملی خود را انتخاب کردند و نمایندگان را به اینجا، به «کلیسای پائول» فرستادند. نمایندگان شامل استادان دانشگاه، وکلا، بازرگانان و روحانیون بودند. آنها فهرستی از حقوق بنیادین را تدوین کردند: برابری در برابر قانون، آزادی مطبوعات، آزادی عقیده. آنها باور داشتند که قدرت باید محدود به قانون و پاسخگو در برابر شهروندان باشد. با وجود آرمان‌های بلندمرتبه و حتی شریف آنها اما قانون اساسی آنان هرگز اجرا نشد. با هر معیاری در آن زمان، آنها شکست خورده بودند.

کمی بیش از نیم قرن بعد، در سوی شرق؛ در سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۹۰۶ میلادی) در تهران، بازرگانان، روشنفکران و دیگر میهن‌پرستانی که به صورت مخفیانه سازماندهی شده بودند، تشکیل اولین پارلمان ایران، یعنی مجلس، را تحمیل کردند. آنها یکی از اولین قوانین اساسی را در آسیا نوشتند. آنها نیز دقیقاً به همان چیزی باور داشتند که مردان حاضر در این کلیسا در سال ۱۸۴۸ باور داشتند: اینکه کشور ملک طلق حاکمان مستبد نیست، بلکه متعلق به مردم است. دو ملت، با چهار هزار کیلومتر فاصله، در یک نسل به یک ایده مشترک دست یافتند؛ چشم‌اندازی از یک آینده دموکراتیک.

اما اگر با خود صادق باشیم، هیچکدام از این دو مسیر مستقیم نبود. راه آلمان از این سالن، از وایمار گذشت و سپس به ورطه نازیسم سقوط کرد. وعده مشروطیت ایران نیز در زیر سایه یک تئوکراسی اسلامی مدفون شد؛ رژیمی که اعلام کرد حاکمیت نه به مردم، بلکه به یک روحانی غیرمنتخب تعلق دارد که به هیچکس پاسخگو نیست. این رژیم‌های منحرف، علیه مردم خود و علیه اصول آزادی، دموکراسی و رهایی اعلان جنگ کردند.

اما این عمارت درسی می‌دهد که مستبدان هرگز یاد نمی‌گیرند: ایده‌های سال ۱۸۴۸ شکست نخوردند. آنها در ذهن انسان‌های آزاد زنده ماندند. و پس از تاریک‌ترین فصل در تاریخ این کشور، در قانون اساسی سال ۱۹۴۹ بازگشتند؛ قانونی که با این عبارت آغاز می‌شود که «کرامت انسانی خدشه‌ناپذیر است». آن بازگشت در برخی مواقع بعید و حتی غیرممکن به نظر می‌رسید. همین کلیسا در سال ۱۹۴۴ بر اثر بمباران به تلی از خاکستر و ویرانه تبدیل شد. با این حال، در سال ۱۹۴۸، آلمانی‌ها آن را از میان آوارها بازسازی کردند؛ جزو اولین ساختمان‌هایی بود که در این شهر دوباره سر برافراشت تا صدمین سالگرد آن پارلمان اول را گرامی بدارد. این گواهی است بر تشنگی برای آزادی؛ اینکه در میان همه چیزها، مردمی که در میان ویرانه‌ها ایستاده بودند، تصمیم گرفتند ابتدا خانه آزادی خود را بازسازی کنند. شما آزادی را فراموش نکردید.

خب، ما هم فراموش نکرده‌ایم! ملت ایران سال ۱۲۸۵ و مشروطه را فراموش نکرده است. جمهوری اسلامی ۴۷ سال تلاش کرد تا آنها را به فراموشی بسپارد، اما شکست خورد. ایده مشروطه‌خواهی، یعنی ایده که قدرت سیاسی باید در چارچوب قانون اساسی اعمال شود و توسط قوانینی ناشی از آن و اراده مردم اداره گردد، امروز در ایران زنده است: این ایده در وجود هر زن جوانی که بدون حجاب اجباری از کنار یک ایست بازرسی عبور می‌کند، زنده است؛ در وجود هر کارگری که دست به اعتصاب می‌زند، زنده است؛ در وجود هر دانشجویی که از سکوت امتناع می‌ورزد، زنده است، و در وجود هر جوان و نوجوانی که به خیابان می‌آید، زنده است.

می‌خواهم لحظه‌ای بر این تاریخ درنگ کنم، زیرا این تاریخ پاسخی است به پرسشی که بر هر بحثی درباره آینده ایران سنگینی می‌کند. به ما نیز گفته شده که آزادی و دموکراسی، پس گرفتن کشورمان از نیروهای اهریمنی و بازسازی آن از میان آوارها، بعید یا حتی غیرممکن است؛ و از قضا این حرف گاهی از سوی برخی در غرب زده می‌شود. هیچکس نیاز ندارد دموکراسی را به ایران صادر کند. حقوق بشر نیازی به واردات ندارد. آزادی [برای ایرانیان] یک مفهوم بیگانه نیست. ما ایرانیان وارثان تمدنی هستیم که خود در پایه‌گذاری آرمان‌های حقوق بشر، آزادی‌های فردی و کرامت انسانی پیشگام بوده است. اما آن تمدن، میهن ما و ملت ما، توسط یک غاصب غیرمشروع به گروگان گرفته شده است که نه تنها با آن آرمان‌ها مخالف است، بلکه از آنها متنفر است. جمهوری اسلامی دولت مشروع ایران نیست، بلکه نقطه مقابل هر آن چیزی است که ایران و ایرانیان نماد آن هستند.

جهان باید با چنین رژیمی چه می‌کرد؟ سال‌هاست که من علیه دو راه استدلال کرده‌ام:
علیه سیاست تماشاگر بودن و امتیاز دادن (مماشات و باج‌ دادن)، که پول و مشروعیت را به رژیم تقدیم کرد در حالی که مردم ما را زندانی کرد و کشت.
و علیه جنگ، چرا که هیچ ایرانی نمی‌خواهد فرود آمدن بمب‌ها را بر سر کشور خود ببیند.
در عوض، من از راه سومی دفاع کردم: فشار حداکثری بر رژیم، و حمایت حداکثری از مردم ایران.

هر سال، دنیا راه امتیاز دادن را انتخاب کرد. و هر سال، ایرانیان بپا خاستند؛ در سال ۸۸، در سال ۹۶، در سال ۹۸، در سال ۱۴۰۱، و هربار رژیم با زندان‌های بیشتر و گلوله‌های بیشتر پاسخ داد. سپس دی‌ماه و بهمن‌ماه گذشته فرا رسید. میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها آمدند. رژیم نزدیک بود کنترل را از دست بدهد. و به همین دلیل کشتار کرد. قتل‌ عام کرد. رژیمی که می‌تواند ده‌ها هزار نفر از شهروندان خود را در عرض چند روز بکشد، دقیقاً به ما نشان داده است که چگونه قصد دارد بقای خود را حفظ کند. نمی‌توان از یک ملت بی‌دفاع خواست که با دست خالی، دولتی را که آماده است بدون محدودیت دست به کشتار بزند، شکست دهد.

بنابراین، با درد فراوان و قلبی اندوهگین بود که به این نتیجه رسیدیم که فشار نظامی بر ماشین سرکوب رژیم، شاید تنها راه باقیمانده برای تضعیف آن و دادن یک شانس منصفانه به مردم ایران باشد. مردم ایران این حق را داشتند که مورد محافظت قرار گیرند، و جهان در مواجهه با کشتاری در این ابعاد غیرقابل توصیف، مسئولیت داشت که از آنها محافظت کند. چرا؟ چون چاره دیگری نداشتیم. چون مردم به خیابان‌ها رفتند آنهم در حالی که خود را برای برخورد شدید آماده کرده بودند، اما آنچه با آن مواجه شدند یک سلاخی بود؛ یک قتل‌عام!

آنها از خود فیلم گرفتند در حالی که عینک شنا، شال‌گردن و ماسک پوشیده بودند. آنها برای گاز اشک‌آور آماده بودند. آنها آماده بودند تا مقاومت کنند و برای آزادی خود بجنگند. آنها نه تنها آماده بودند، بلکه به این آمادگی خود افتخار می‌کردند. ویدیوهایی ضبط می‌کردند و برای دوستانشان می‌فرستادند تا آنها را نیز برای آمدن به خیابان‌ها ترغیب کنند، و برای رسانه‌ها می‌فرستادند تا صدایشان باشند. اما آمادگی آنها حریف کلاشنیکف‌ها نشد. حریف شلیک به سر و اندام‌های حساس نشد. حریف قطع کامل اینترنت نشد. آمادگی آنها حریف یک حمله همه‌جانبه به سبک نظامی علیه معترضان بی‌گناه نشد که منجر به کشتار ۴۰,۰۰۰ نفر از آنان در ۴۸ ساعت گردید.

و به  این ترتیب، بله، ما به این مداخله بشردوستانه نیاز داشتیم و بابت آن پوزش نمی‌طلبیم. همانطور که شما هشتم ماه مه را به عنوان روز آزادی جشن می‌گیرید، ایرانیان نیز از این احتمال که ممکن است آزاد شوند، ابراز خوشحالی کردند. هیچکس برای بمب‌ها شادی نمی‌کند. آنچه آنها برایش شادی کردند، امید به ضعیف شدن زندانبانان و اشغالگران کشورشان بود. ایرانیان خواستار هدف قرار گرفتن رژیم شدند: سپاه پاسدارانش، ابزارهای سرکوبش، و دستگاهی که تفنگ‌هایش را به سمت مردم ما نشانه می‌رود. ما خواستار مصون ماندن مردم ایران و زیرساخت‌های غیرنظامی آن هستیم. هر ایرانی بی‌گناهی که در این جنگ از دست برود، اندوهی است که من با خود حمل می‌کنم، و مسئولیت آن بر عهده رژیمی است که این جنگ را بر کشور ما تحمیل کرد.

اگرچه تاکتیک‌های ما مجبور به تغییر شد، اما اصول ما تغییر نکرد. در سال ۱۳۵۹، هنگامی که صدام حسین به ایران حمله کرد، من یک خلبان جنگنده جوان بودم. من درخواست کردم که بازگردم و برای کشورم، تحت همان حکومت جمهوری اسلامی، علیه یک متجاوز خارجی پرواز کنم. من حاضر بودم برای ایران زیر پرچم همان رژیمی بجنگم که خانواده‌ام را به تبعید فرستاده بود، زیرا ایران برایم در اولویت بود. هنوز هم هست. همیشه خواهد بود. آن اصل در آن زمان راهنمای من بود و اکنون نیز راهنمای من است: منافع ملی ایران و حاکمیت ملی ایرانیان.

هیچکدام از این دو تا زمانی که این رژیم سرپاست، تضمین نخواهند شد. رژیمی که مردم خود را قتل‌ عام می‌کند، ثروت ملت را خرج جنگ‌های خارج از کشور می‌کند و ایران را به یک کشور مطرود و منزوی تبدیل می‌سازد، پاسدار حاکمیت ما نیست؛ بلکه بزرگترین تهدید برای آن است.

پس بگذارید شفاف بگویم: فشار از بیرون می‌تواند این رژیم را تضعیف کند. این امر ضروریست. اما نمی‌تواند جایگزین آن شود، و نباید سعی کند انتخاب کند که بعد از آن چه می‌آید! این تصمیم تنها و تنها متعلق به مردم ایران است.

این خط سیر بدون انقطاع ادامه دارد. مشروطه‌خواهان ۱۲۸۵؛ دانشجویان سال ۱۳۷۸؛ جوانانی که در سال ۱۳۸۸ پرسیدند «رای من کجاست؟» مردم از همه ادیان، زبان‌ها و پیشینه‌ها که در سال ۱۳۹۵ و سال‌های بعد از آن در آرامگاه کوروش بزرگ گرد آمدند تا اتحاد ملی و میراث گرانبهای حقوق بشر خود را یادآوری کنند. کارگران، معلمان و رانندگان کامیونی که دست به اعتصاب زدند و کشور را در اعتراضات سراسری سال‌های ۹۶ و ۹۸ هدایت کردند. زنانی که خیزش سال ۱۴۰۱ را رهبری کردند. و میلیون‌ها زن و مردی که در دی‌ماه [۴۰۴] خیابان‌ها را پر کردند. پنج نسل، یک خواسته: اینکه ایرانیان خود بر خویشتن حکومت کنند!

پایه‌های یک جامعه آزاد از پیش برقرار است. دانشگاه‌های ایران صدها هزار مهندس، پزشک و دانشمند تربیت می‌کنند که بسیاری از آنها زنان هستند. وکلا، فعالان کارگری، نویسندگان، فیلمسازان و کارآفرینان، شبکه‌هایی از اعتماد را در زیر گوش یک حکومت پلیسی بنا کرده‌اند. اینجا کشوری نیست که منتظر باشد کسی به آن دموکراسی بیاموزد؛ این کشوری است که از تمرین دموکراسی منع شده است.

چند ماه پیش، یکی از اعضای بوندستاگ (پارلمان آلمان) از من پرسید: «آیا واقعاً فکر می‌کنید ایرانی‌ها برای دموکراسی آماده هستند؟» اعتراف می‌کنم که این سؤال گزنده بود. اما سؤال جدیدی نیست و من آن را به دل نمی‌گیرم. شاید او فقط آنقدر شجاعت داشت تا آنچه را بسیاری در پایتخت‌های مختلف در خفا به آن فکر می‌کنند، با صدای بلند بگوید. پس بگذارید در اینجا، در خانه‌ای که آلمانی‌ها برای نخستین بار همین پرسش را از خود پرسیدند، به آن پاسخ دهم.

پاسخ در میدان‌های هر شهر و در هر شهر کشور من روشن است. ایرانیان دارند ثابت می‌کنند که برای دموکراسی آماده‌اند. آنها این را هربار که بدون سلاح به سمت مردان مسلح به مسلسل حرکت می‌کنند، ثابت می‌کنند. آنها این را زمانی ثابت می‌کنند که در کشوری بدون اتحادیه‌های آزاد، اعتصابات را سازماندهی می‌کنند و حقیقت را در کشوری بدون مطبوعات آزاد نشر می‌دهند. و در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، آنها بهای این پاسخ را با جان خود پرداختند. ملتی که حاضر است برای حق رأی بمیرد، آماده نیز هست تا حق رأی خود را اعمال کند! ملتی که می‌تواند در برابر گلوله‌ها در کنار هم بایستد، می‌تواند در پای صندوق‌های رای نیز در کنار هم بایستد!

شخصیتی که نام وی بر بنیاد شماست، فریدریش نائومان، باور داشت که دموکراسی را نمی‌توان از بالا اعطا کرد. دموکراسی به شهروندان مسئولیت‌پذیری نیاز دارد که پای آن بایستند، و او مدرسه‌ای را برای آموزش آنها تأسیس کرد. شهروندان ایران چنین مدرسه‌ای نداشته‌اند. کتاب‌هایشان سانسور شده، معلمانشان زندانی و اینترنت‌شان قطع شده. و با این حال، آنها در سخت‌ترین کلاس درسی که وجود دارد، به شهروندانی واقعی تبدیل شده‌اند. آنها حقوق خود را با محروم شدن از آنها آموختند. آنها معنای قانون را با زندگی در شرایط بی‌قانونی یاد گرفتند. نائومان آنها را در همان نگاه اول می‌شناخت.

مردم ایران، این شهروندان شجاع، مانند زنان و مردانی هستند که این کلیسا را دوباره ساختند و مانند زنان و مردانی که در سراسر اروپا در صفوف مقاومت علیه فاشیسم جنگیدند. مبارزه مردم ایران علیه این فاشیسم مذهبی در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه متوقف نشده. این مبارزه امروز نیز، همین حالا که صحبت می‌کنیم، ادامه دارد. آنچه دنیا به ندرت می‌شنود این است که این مبارزه مستمر چه شکلی دارد: شجاعت فوق‌العاده، تاب‌آوری و ایستادگی ایرانیان عادی، به ویژه خانواده‌هایی که عزیزانشان توسط جمهوری اسلامی به قتل رسیده‌اند.

رژیم تلاش کرد تا آنها را از طریق کشتار و انزوا درهم بشکند، اینترنت را در جریان کشتار دی‌ماه قطع کرد و بعداً یک «بلاک‌اوت» ۸۸ روزه را تحمیل کرد که طولانی‌ترین قطع اینترنت در جهان است. اما آنها درهم نشکستند. در آرامگاه‌ها، در خانه‌ها، محل‌های کار، دانشگاه‌ها و زندان‌ها، ایرانیان در حال بازسازی نیروی خود و یافتن راه‌های جدیدی برای زنده نگه داشتن مبارزه هستند. مقاومت آنها از بین نرفته، بلکه تکامل یافته است.

رژیم توتالیتر می‌خواهد نام و یاد قربانیان را در خاک فراموشی دفن کند. درست همانطور که ملت یهود نام و یاد قربانیان هولوکاست را ثبت و جاودانه کرد، ایرانیان نیز همین کار را می‌کنند. این جایزه به شجاعت و فداکاری آنها در مبارزه برای آزادی و حق تعیین آینده ایران، ادای احترام می‌کند. در حالی که جهان عمدتاً از جنگ و مذاکرات سخن می‌گوید، من اینجا ایستاده‌ام تا از شجاعت آنها، از ایمان تزلزل‌ناپذیرشان به این آرمان و عزم راسخ آنها برای غلبه بر هر مانعی تا پیروزی صحبت کنم. بنیاد تصمیم گرفت تا از خیل عظیمی که نام‌شان ناشناخته است تجلیل کند. میراث آنها برای همیشه در صفحات تاریخ ما زنده خواهد ماند.

در پایان آذرماه سال گذشته، ایرانیان به خیابان‌های شهرها و شهرک‌های سراسر کشور سرازیر شدند. آنها مسلح نبودند. آنها پرچم‌ها، تلفن‌ها و صدای خود را به همراه داشتند. در ۱۸ دی‌ماه، رژیم اینترنت را قطع کرد. در برخی شهرها، برق را هم قطع کرد. و در تاریکی، در طول دو روز، نیروهایش کاری را انجام دادند که برایش آماده شده بودند. تک‌تیراندازها بر روی پشت‌بام‌ها. و گلوله‌های جنگی به سمت سرها و سینه‌ها نشانه رفتند. معترضان مجروح، بجای اینکه درمان شوند و به آنها اکسیژن رسانده شود، به چشمانشان شلیک شد و در تخت‌های بیمارستان به قتل رسیدند. کادر درمان، بجای اینکه بتوانند مجروحان را مداوا کنند، مجبور بودند درهای بیمارستان را سنگربندی کنند و به خاطر کمک به شهروندان در حال مرگ‌، مورد تعرض جنسی قرار گرفتند. خانواده‌ها مجبور شدند پیش از خاکسپاری فرزندانشان پول پرداخت کنند. بیش از ۴۰,۰۰۰ ایرانی کشته شدند. این مرگبارترین سرکوب در تاریخ جمهوری اسلامی بود. این یک قتل‌ عام بود. دخترانی که توسط پدران در حال مرگشان سپر شدند. پسرانی که در حال گرفتن دست مادرانشان کشته شدند. اینست جمهوری اسلامی.

امروز، ما اعضای خانواده برخی از شجاعانی را در میان خود داریم که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی به خیابان‌ها رفتند و هرگز به خانه بازنگشتند. امروز، خانم‌ها و آقایان، ما در حضور خانواده‌های قهرمانان ایستاده‌ایم. خواهش می‌کنم به افتخار آنها برخیزید.

کمتر ملتی بهتر از این ملت درک می‌کند که برخی تاریخ‌ها، تاریخ یک ملت را به قبل و بعد تقسیم می‌کنند. آلمان دموکراسی خود را بر پایه وظیفه به یاد آوردن و بر این باور بنا کرده است که یادآوری یک بارِ سنگین نیست، بلکه یک زیربنا و پایه است. برای ایرانیان، ۱۸ و ۱۹ دی همان خط فاصل است. این زخم در مرکز حافظه ملی قرار گرفت. وقتی ایرانیان به ۱۸ و ۱۹ دی می‌گویند «هرگز دوباره»، منظورشان همان منظور شماست: هرگز دوباره دولتی نداشته باشند که با شهروندان خود مانند دشمنانی رفتار کند که باید نابود شوند. هرگز دوباره سکوت جهان در زمان وقوع آن تحمل نشود. و هرگز دوباره مصونیت برای کسانی وجود نداشته باشد که دستور کشتار صادر کردند.

این شعاریست که در خیابان‌های ایران می‌شنوید؛ در مراسم‌ خاکسپاری‌هایی که به اعتراض تبدیل می‌شوند؛ از پشت‌بام‌ها و در شب‌ها؛ از محوطه دانشگاه‌ها و کوچه‌ و بازار: آزادی! آزادی! آزادی!

شما بنیادِ آزادی هستید و این جایزه آزادی است. شما نمی‌توانستید ملتی را انتخاب نکنید که این کلمه را بهتر از شاید هر ملت دیگری در جهان درک می‌کند. اما آزادی تنها یک شعار نیست. آزادی باید به یک نظم تبدیل شود: قوانین، نهادها، و یک قانون اساسی. به همین دلیل است که با گسترش مبارزه، من چهار اصل را پیشنهاد کردم که هر ایرانی که خواهان کشوری آزاد است می‌تواند با اتکا بر آنها  در کنار هم بایستند. من می‌خواهم امروز آنها را همانگونه که واقعاً هستند توصیف کنم: چهار آزادی.

اولین مورد، آزادی خود ایران است. تمامیت ارضی ایران. تنها در یک ملت‌- دولت واحد، امن، باثبات و یکپارچه است که آزادی‌های ما می‌توانند شکوفا شوند.

دوم، آزادی فرد است. آزادی‌های فردی و تساوی در برابر قانون. حقوق یکسان برای زنان و مردان. حقوق یکسان برای هر شهروند، با هر زبان، هر منشأ یا هر عقیده‌ای. ایران کشوری است غنی از زبان‌ها، فرهنگ‌ها و سنت‌ها و ایران بطور مساوی به همه آنها تعلق دارد؛ و در یک ایران آزاد، هیچ شهروندی مجبور نخواهد بود بین آنچه هست و کشوری که دوست دارد، یکی را انتخاب کند.

سوم، آزادی وجدان و عقیده است. یک دموکراسی سکولار، با جدایی دین از حکومت. این به معنای دشمنی با دینداری نیست، بلکه محافظت از آن است. شیعه و سنی، بهایی، مسیحی، یهودی، زرتشتی و کسانی که به هیچ آیینی باور ندارند. در یک ایران آزاد، حکومت متعلق به همه آنها خواهد بود زیرا بطور انحصاری به هیچیک از آنها تعلق ندارد.

چهارم، آزادی انتخاب است. حق ملت ایران برای تعیین شکل حکومت آینده خود، بطور آزادانه و در پای صندوق‌های رای.

لطفاً توجه کنید که چه چیزی در این لیست نیست. هیچ نامی، هیچ حزبی، هیچ سیستم حکومتی در آن نیست، زیرا همه آن انتخاب‌ها متعلق به مردم است. من این حق را از آنها نخواهم گرفت؛ و به دیگران نیز اجازه این کار را نخواهم داد. این چهار آزادی، برنامه یک جریان سیاسی نیست. این پلتفرم همکاری دموکراتیک است که یک ملت می‌تواند به آن اتکا کند.

و یک ایران آزاد، دست دوستی خود را به فراتر از مرزهایش نیز دراز خواهد کرد. این کشور به درگیری‌هایی که این رژیم در سراسر منطقه ما به راه انداخته پایان خواهد داد و با همه همسایگان خود، از جمله اسرائیل، صلح خواهد کرد. ملت ایران هرگز دشمن هیچ ملتی نبوده است.

ایران خانه خانواده‌های سیاسی مختلف و اغلب ستیزه‌جو است. برخی نوشته‌اند که من نباید کسی باشم که این جایزه را دریافت می‌کند. می‌خواهم بطور مستقیم و با احترام به آنها پاسخ دهم:

اول اینکه: سپاسگزارم. شما توانستید مخالفت خود را آزادانه، در روزنامه‌های آلمانی و در خیابان‌های آلمان، بدون ترس از دستگیری یا گلوله بیان کنید. این دقیقاً همان آزادی است که من برای برقراری‌اش در تهران می‌جنگم.

دوم اینکه: این جایزه متعلق به شما نیز هست. بنیاد این جایزه را به من یا به هیچ جناحی نداده است. آن را به ملت ایران داده، و شما هم به اندازه هر کس دیگری در این سالن، ملت ایران هستید.

سوم اینکه: دست من به سوی شما دراز است. به سوی مشروطه‌خواهان و جمهوریخواهان. به سوی چپ و راست. به سوی خداباوران و سکولارها. به سوی کسانی که در حمایت از من شعار دادند و کسانی که علیه من شعار دادند. اگر این چهار آزادی، این چهار اصل را قبول دارید، پس ما در یک جبهه هستیم و برای شما در این مبارزه و در ایرانی که پس از آن می‌آید، جایگاهی وجود دارد. نیازی نیست درباره گذشته توافق داشته باشیم تا درباره آینده توافق کنیم!

حال بگذارید کلامی با هم‌میهنانم در خارج کشور بگویم؛ بسیاری از شما که امروز در این سالن هستید و کسانی که در سراسر جهان این برنامه را تماشا می‌کنید،  به داخل ایران نگاه کنید. در داخل کشور، مردمی که در موارد بسیاری با هم اختلاف نظر دارند، شانه به شانه هم قدم برمی‌دارند. برای آنها این یک بحث حزبی نیست؛ مسئله مرگ و زندگی است. جمهوری اسلامی باید برود تا جان آنها و جان کشورمان نجات یابد. آنها اجازه نمی‌دهند اختلافات ایدئولوژیک، آنان را در برابر گلوله‌ها از هم جدا کند. بنابراین ما در خارج کشور، با هزینه‌ای بسیار کمتر، قطعاً نباید بگذاریم این اختلافات ما را پراکنده کند. اختلافات ما واقعی هستند و اهمیت دارند. ما آنها را به روشی که انسان‌های آزاد انجام می‌دهند، حل خواهیم کرد: در پای صندوق‌های رای! اما آن روز تنها پس از رفتن این رژیم فرا می‌رسد. تا آن زمان، هر ایرانی که خود را میهن‌پرست می‌نامد باید اولویت را تشخیص دهد. جنگ ما با رژیم است، نه با یکدیگر.

خطاب به دوستان آلمانی‌ خود و کسانی که در مقامات انتخابی یا انتصابی هستید؛ من برای سپاسگزاری نیامده‌ام. بلکه آمده‌ام تا سه موضوع را درخواست کنم.

اول، عدالت. دادگاه‌های آلمان در کوبلنتز نشان داده‌اند کسانی که مردم خود را شکنجه می‌کنند می‌توانند فراتر از خانه خود محاکمه شوند. با جنایات ۱۸ و ۱۹ دی نیز به همین روش برخورد کنید. نام مسئولان را اعلام کنید و به هر فرماندهی که هنوز در حال تصمیم‌گیری برای شلیک به مردم خود است نشان دهید که جهان در حال ثبت سوابق آنهاست.

دوم، ارتباطات. مهم‌ترین سلاح رژیم در ۱۸ دی تفنگ نبود؛ دکمه‌ی قطع کردن ارتباطات بود. به ایرانیان کمک کنید تا به اینترنت و در نتیجه به یکدیگر و به جهان متصل بمانند.

سوم، هیچ توافقی پشت سر مردم ایران انجام نشود. هر توافقی که این رژیم را در قدرت نگه دارد، آرامش کوتاه‌مدتی می‌خرد ولی بهای آن را با جان ایرانیان و با جان شما، جان انسان‌های آزاد در اینجا در آلمان، در اروپا و سراسر جهان، پرداخت می‌کند. حمایت جمهوری اسلامی از پوتین در جنگ اوکراین و فعالیت‌های تروریستی مستمر تهران در اروپا، از جمله سازماندهی حمله خنثی‌شده به پایگاه هوایی «فیرفورد»، ثابت می‌کند که این رژیم خطری نزدیک برای ثبات اروپاست. ایستادن در کنار مردم ایران در مبارزه‌شان برای سرنگونی جمهوری اسلامی دیگر یک اقدام خیریه یا موضع حقوق بشری دوردست نیست، بلکه یک ضرورت امنیتی مطلق برای دفاع و حفظ جهان آزاد است.

همچنین از ایرانیانی که در میان شما زندگی می‌کنند محافظت کنید. تعداد زیادی از آنها توسط ماموران رژیم در اینجا در آلمان زیر نظر هستند و تهدید می‌شوند. این کشور این درس را با هزینه‌ای سنگین در یک رستوران در برلین در سال ۱۹۹۲ (رستوران میکونوس) آموخت، و بار دیگر زمانی که رژیم جمشید شارمهد، یک شهروند آلمانی را اعدام کرد. سرکوب فراملی باید هزینه‌ای داشته باشد.

تا دو روز دیگر، آلمان شبی را که دیوار برلین فروریخت (نهم نوامبر) به یاد خواهد آورد. ۳۷ سال پیش، دیواری که دائمی به نظر می‌رسید، توسط مردم عادی باز شد که تصمیم گرفتند دیگر نترسند. هیچکس در این سالن در سال ۱۹۸۸ جرأت پیش‌بینی آن را نداشت. دیکتاتوری‌ها اینگونه به پایان می‌رسند: به آرامی، و سپس ناگهان یکباره.

آن روز برای ایران در حال فرارسیدن است. وقتی آن روز از راه برسد، من آماده خواهم بود تا این جایزه را به مردم ایران تحویل دهم. هنگام انجام این کار، به آنها خواهم گفت: بنیادی در آلمان به آنها باور داشت، پیش از آنکه جهان به آنها باور بیاورد، و شاید حتی پیش از آنکه خودشان به خودشان باور داشته باشند. تا آن روز، من از آن محافظت خواهم کرد. آن را نگاه خواهم داشت، همانطور که هزاران قهرمانی را که جان باختند تا دیگران آزاد زندگی کنند، یادشان را نگاه می‌دارم.

مردمی که این کلیسا را در سال ۱۹۴۸ از میان ویرانه‌ها بازسازی کردند، نمی‌دانستند آلمان چه خواهد شد. آنها به هر حال آن را ساختند، زیرا باور داشتند که آزادی شایسته‌ی داشتن یک خانه است، پیش از آنکه خانه‌ای داشته باشند. مردم ایران نیز اکنون در حال ساختن آن خانه هستند. با شجاعت خود، با فداکاری خود و با یک کلمه واحد که رژیم هرگز موفق به ساکت کردنش نشده است: آزادی!

View the original on کیهان لندن →

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.