مریم صفاجو، نقاش بهایی: حتی در دل تبعیض خودم را قربانی نمیدیدم
«مریم صفاجو» نقاش و تصویرگر بهایی ساکن آمریکاست. او تا پیش از مهاجرت از ایران، زادگاه و سرزمیناش، سالها شاهد تبعیض سیستماتیک علیه خانواده خود و دیگر همکیشانش بوده و بخشی از این رنج را در کتابی با عنوان «داستان ما یکیست» به تصویر کشیده است. کتاب دوم او با عنوان «تکرار ناامنی» حالا در آستانه انتشار است. کتابی که با حمایت «انتشارات بهایی» در استرالیا و با حمایت بورسیه «گوگنهایم در هنرهای زیبا» در سال ۲۰۲۵ منتشر میشود.
تکرار ناامنی مجموعهای از ۳۰ نقاشی روایی رنگروغن روی بوم است که هر یک داستان خود را به دو زبان فارسی و انگلیسی روایت میکنند. روایتهایی از استقامت و فداکاری بهاییان ایران.
مریم صفاجو به بهانه انتشار کتاب تازهاش در گفتوگو با ایرانوایر از ناکامیها و امیدها، خوف و رجا، تصویرهای متناقض از سرزمین و خانواده و امید به آزادی ایران گفت. امید به روزی که ایران خانهای برای همه فرزندانش باشد.
میگوید وقتی به ایران فکر میکند تصویری که مقابل چشمانش نقش میبندد شبیه به خانهای است اگر چه پناه و امن، اما دری دارد که هر لحظه میتواند شکسته شود.
مریم صفاجو بخش زیادی از زندگیاش را در ایران در پناه خانواده و با چشیدن طعم مهر و عشق و همدلی بسیار گذرانده است. او از کودکی شاهد ستم و تبعیض ساختاری و سیستماتیک علیه اعضای خانواده خود بوده است. مریم در پاسخ به این پرسش که نام ایران برای او چه چیزی را تداعی میکند میگوید: «پشت در زندان ماندن به انتظار عزیزانم، تصویر خواهر و مادرم در گوشهای از زندان در سن ۱۸ یا ۱۹ سالگی، تصویر اخراج پدر و برادرم از دانشگاه، تصویر شلاق خوردن مادربزرگم و تصویر تیرباران شدن دایی مادرم همیشه مقابل چشمان من است اما با تمام اینها ایران برای من تنها سرزمین رنج و تبعیض نیست.»
او میگوید در دوران زندگی در ایران بهرغم بهرهمندی از عشق و مهر خانواده و نزدیکانش، همیشه بهعنوان یک شهروند بهایی، اضطراب از دست دادن چیزهایی که دیگران بهشکل طبیعی و بدون جدال از آن بهرهمند میشدند با او بوده: «ایران برای من سرزمین عشق و درد است. جایی که عمیقا دوستش دارم اما همچنان خاطرات تلخ و سنگینی را از آن با خودم حمل میکنم.»
مریم تصویرگر و نقاش است. او مانند بسیاری از بهاییان برای تحصیلات خود با موانعی روبرو بود. او موفق شد برخلاف علاقه خود در دانشگاه غیرانتفاعی قزوین در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل کند. پیشتر گفته است که در همان دوران بارها از سوی استاد اندیشه اسلامی همان دانشگاه به اخراج تهدید شد اما به همت مدیر دانشگاه که در برابر اخراج بهاییان مقاومت میکرد او توانست تحصیلاتش را به پایان برساند.
دانشگاه غیرانتفاعی هنر بعدها به همین دلایل تعطیل شد.
مریم صفاجو سال ۲۰۱۳ ایران را ترک و به آمریکا مهاجرت کرد. آنجا رویای دیرینش یعنی تحصیل در رشته هنر را در دسترس دید. وام تحصیلی گرفت و در «مدرسه موزه هنر خلاق» دانشگاه تافتس در شهر بوستون آمریکا ثبت نام کرد. دو سال بعد موفق به دریافت کارشناسی ارشد هنر شد.
مهاجرت اگر چه فرصتهای تازه برای زندگی و کار هنری به او داد اما با فقدان، دلتنگی و پرسشهای تازه درباره هویت و تعلق همرا بود.
او میگوید: «نقاشی گاهی ابزار من بود برای گفتن از چیزهایی که نمیتوانستم از آنها حرف بزنم. وقتی درباره تجربه زندان، محرومیت، اعدام و ترس از دست دادن صحبت میکنیم، گاهی کلمات خیلی سرسری از کنار این تجربهها عبور میکنند اما وقتی آنها را به تصویر میکشیدم میتوانستم مکث کنم، میتوانم آن تجربه، جزییات یک چهره یا اتفاق را، اتاق و اشیا را نشان بدهم. اجازه بدهم مخاطب خودش با آن مواجه شود. در واقع نقاشی چیزی که نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم برای من به ابزاری بدل شد برای شهادت دادن درباره چیزهایی که قرار بود خاموش یا فراموش شوند.»
بهاییان در ایران پس از انقلاب۵۷، بسیار چیزها از دست دادهاند، از ابتداییترین حقوق شهروندی همچون حق تحصیل و استخدام تا حق داشتن شغلهای شخصی و زندگی عادی. اما مریم میگوید بزرگترین چیزی که از او و همکیشانش گرفته شده «احساس پیشرفت و امنیت در کشور خود» بوده است: «اینکه انسان نتواند فقط به خاطر باورش درس بخواند، کار کند و آینده بسازید چیزی عمیقی است. همیشه حسرت عمیقی دارم برای فرصتهایی که از جوانان و جامعه سازنده بهایی گرفته شد.آدمهایی که استعداد، آرزو و آینده دارند اما تنها بهدلیل باورشان با درهای بسته روبرو میشوند.»
حسرت و غم بخشی از این ماجراست از مریم پرسیدم آیا چیزی وجود دارد که او را علاوه بر اینکه غمگین میکند، خشمگین کند؟ و او پاسخ داد: «بیشتر افسوس میخورم از اینکه این قوانین تبعیضآمیز فقط قانونی روی کاغذ نیست و زندگی واقعی آدمها را تحت تاثیر قرار میدهد.»
یک انتخاب سخت؛ امن ماندن یا خود واقعی ماندن
بسیار شنیده میشود که به شهروندان بهایی میگویند چرا درباره باورتان حقیقت را میگویید وقتی میدانید تاوانش محرومیت از حقوق اولیه زندگی و ادامه دادن با تبعیض است. مریم هم میگوید گاهی ناچار بوده بین «امن ماندن» و «خود واقعی ماندن» یکی را انتخاب کند: «در شرایط تبعیضآمیز گاهی برای اینکه امن بمانی باید محتاط باشی. باید مراقب باشی چهمیگویی یا مینویسی. با چه کسانی صحبت میکنی. در بعضی لحظات مجبوری سکوت کنی و این یکی از دشوارترین بخشهای زندگی در شرایط تبعیض است.»
مریم صفاجو میگوید بهاییان بسیار به مسايل اخلاقی متعهد و پایبند هستند: «دروغ در تمامی باورها بهعنوان یک رفتار زشت و ناپسند معرفی میشود. بهاییان هم از کودکی به بچهها درباره لزوم صداقت و شفافیت حرف میزنند. در کلاسهای درس اخلاق برای بچهها درباره صداقت با بچهها صحبت میشود. برای همین اغلب متعهد هستند به اینکه حقیقت را درباره چیزی که هست بگویند و انکارش نکنند.»
هرگز خودم را قربانی ندیدم
مریم صفاجو در این گفتوگو به تجربههای تلخ خود و دیگر هم باورانش باز میگردد: «در کتاب اولم روایتی دارم به نام اشک گلاب. درباره گلابگیران بهایی در قمصر کاشان. یکی از این خانوادهها که راوی این قصه است میگفت اوایل انقلاب به آنها اجازه نمیدادند که گلاب بگیرند درحالی که این شغل اجدادی آنها بود و باغ گل داشتند و بهترین گلاب منطقه را تولید میکردند. بعد از سالها دوندگی و رفت و آمد حکومت با شرط اینکه چیدن گل در ساعات پس از طلوع آفتاب باشد با گلابگیری آنها موافقت کرد. به آنها گفته بودند قبل از طلوع خورشید شبنم روی گلهاست و شما نجس هستید و گل را نجس میکنید باید بگذارید شبنمها خشک شود. بعد زن مسلمانی رفته بود به امام جمعه قم گفته بود که من از مسلمانها گلاب خریدهام مثل آب مقطر است از بهاییها خریدهام عطرش هفت خانه آنطرفتر میرود. همین موضوع باعث شد دوباره جلوی کار گلابگیری بهاییان را بگیرند از ترس اینکه مبادا کار خوب آنها باعث جذب مردم شود.»
او میگوید بهرغم همه این تجربههای تلخ و تبعیضآمیز که همه بهاییان با آن مواجه شدهاند هرگز خود را «قربانی» ندیده است: « فکر نمیکنم هویت من با آن رنجها تعریف شود. این رنجها و موقعیتها را بهعنوان سرمایههای زندگیام میبینم. موقعیتهایی که داشتم دربرابر رنج مقاومت میکردم و مقاومت همیشه به معنای مبارزه آشکار و طولانی نیست، مقاومت گاهی ادامه دادن زندگی است. سرخم نکردن در برابر ظلم و خلق کردن و عشق ورزیدن است.»
پس از مهاجرت و اندوه نداشتهها
مریم صفاجو هر دو فرزندش را در آمریکا به دنیا آورده و همسرش نیز هرگز ایران را ندیده است. او میگوید آنچه پس از مهاجرت از دست داد جامعه پرشوری بود که در آن بزرگ شده و بالیده بود: «جامعه بهایی ایران متحد و پرشور و پویا و مقاوم است. من حضور در این جامعه و جمع گرم خانواده و حس تعلقی که خیلی ساده و طبیعی به نظر میرسد را از دست دادم. با مهاجرت تنها کشورم را ترک نکردم، فضایی که میتوانستم در آن داستانهایی که هویت و تعلق من به ایران را شکل داده بود و میتوانستم تصویرش کنم از دست دادم. اما حقیقتش را بگویم مهاجرت برای من محرومیت و تولد دوباره بود.»
این تصویرگر بهایی میگوید همچنان دلتنگ بسیاری از چیزهاست که در نگاه اول ساده به نظر میرسند: «مثلا برای شوخیهای زبان فارسی، دورهمیهای خانواگی و دوستم حتی برای صداهای معمولی زندگی روزمره تنگ میشود. اینکه خانواده و عزیزان آدم در کنارش باشند و بداند اگر دلش خواست میتواند آنها را ببیند برای کسی که در موقعیت دوری نیست شاید خیلی دم دستی باشد. من خیلی وقتها بیش از اینکه دلتنگ مکانها باشم، دلتنگ تکهای از خودم در آن مکان هستم.»
پاسخ آدمهای مهاجر به این سوال همیشه شگفتانگیز است. «چشمت را ببند و فکر کن اگر میتوانستی همین امروز بیهیچ ترس و محدودیتی به سرزمینت برگردی اولین جایی که میرفتی کجا بود؟»
مریم چشم میبندد، مکث کوتاهی میکند و میگوید: «بر میگردم به جاهایی که قسمتی از کودکی و نوجوانیام در کنار خانواده گذشت. دلم میخواهد همه جا را به همسر و فرزندانم که تا امروز ایران را ندیدهاند نشان بدهم. بعضی مسیرهای خیلی معمولی را با هم قدم بزنیم. دوست دارم بروم شیراز جایی که بیشتر فامیل مادرم زندگی میکنند.»
این گفتوگو را با امید به رسیدن روزی که فرصت بازگشت بدون ترس و محدودیت برای همه مهاجران در جهان فراهم باشد به پایان بردیم و آرزو کردیم که این اتفاق به حسرت زندگی مهاجران بدل نشود.
KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.