The Jerusalem PostHamas plotting October 7 attacks on IDF soldiers in Gaza, Israeli intelligence indicatesPunchNo words can comfort families of NAF air crash victims – AtikuBollywood HungamaTu Hai Meri Kiran Trailer: Sonakshi Sinha and Zaheer Iqbal explore one-sided love, obsession and mysteryDaily MaverickOUTBREAK DISASTER: Foot-and-mouth disease vaccine privatisation long overdue, say farmers, expertsZDF heuteAktuelle Pressemitteilungen des ZDFSky TG24Francis Halzen vince il Premio Nobel per la Fisica 2026RMF24Masowe protesty we Francji. Manifestanci starli się z policjąسكاي نيوز عربيةنوبل للفيزياء.. هالزن يفتح نافذة كونية من الجليدSRF NewsSachen-Anhalt – Erster AfD-Landtagspräsident in Deutschland gewähltCNN بالعربيةبعد تصريح افترض تدمير إيران لمدينتين في أمريكا.. ترامب يواجه هجومًا قويًّاBBC NewsTories pledge £10bn British 'Iron Dome' air defence system7sur7Le cours du pétrole baisse avec davantage de pétrole qui sort du Moyen-Orient
The Daily Newsstand · Free, Always
Tuesday, October 6, 2026

«روح بیمار جامعه»؛ جستجوی ریشه‌های بحران ایران در ناخودآگاه جمعی

Translate

«ناخودآگاه جمعی» از دیدگاه روان‌شناس تحلیلی، کارل گوستاو یونگ:

«لایه‌ای ژرف‌تر از روان انسان است که برخلاف ناخودآگاه فردی، شامل تجربیات شخصی نمی‌شود.

امان بیداربخت – ناخودآگاه جمعی، مخزن دانش، غرایز و نمادهای مشترک انسان‌هاست که به شیوه‌ی ژنتیکی از نیاکان و نسل‌های گذشته به انسان‌ها به ارث می‌رسد و پایه‌ی رفتار آنان را می‌ریزد.»

اپی‌ژنتیک (Epigenetics)

این پدیده امروز از جانب علم پزشکی به نام «اپی‌ژنتیک» تأیید شده است. شوک‌های شدید روانی، پایمال شدن فرهنگ و گسست هویت‌ها، جنگ و کشتارها و تجاوزات جنسی، گرسنگی و دربدری، می‌توانند سبب تغییر در ژن‌های ویژه‌ای در انسان‌ها گردند.

ما ایرانیان سده‌هاست بدون آگاهی از کاربرد این مخزن غرایز در اندیشه‌ها و کردارمان، زندگی اجتماعی و سیاسی‌مان را می‌گذرانیم و گرفتار چیرگی «ناخودآگاه جمعی آشفته و پنهان» خود هستیم که هر روز بدون اراده‌ی خودآگاه‌مان بر تفکرات و رفتار عینی و ملموس‌مان تأثیرگذار است و قربانیان بزرگ و زخم‌های ناگواری در زندگی‌مان بر جای می‌گذارد.

دسترسی به ناخودآگاه جمعی، با وجود ده‌ها هزار روان‌شناس رفتارگرای اجتماعی ایرانی که از «دکترین بیهیوریسم» پیروی می‌کنند، تا به امروز برای جامعه‌ی پس‌مانده‌ی ما ناممکن بوده است.

«بیهیوریسم» از ریشه‌ی واژه‌ی behavior (رفتار) در زبان انگلیسی/ آمریکایی گرفته شده و در زبان پارسی واژه‌ی «رفتارگرایی» برایش آمده است؛ مفهومی علمی در روان‌شناسی که به نمود بیرونی رفتار انسان‌ها و حیوانات می‌پردازد.

این دکترین در سال ۱۹۵۰ در آمریکا به‌وسیله‌ی «بوروس فردریک اسکینر» (۱۹۰۴–۱۹۹۰)، بعنوان بخشی از علم روان‌شناسی، تکمیل شد و به تمام دانشگاه‌های جهان راه یافت، بدون آنکه نگرش و بیان زمینه‌های روحی و روان انسان‌ها در پدیده‌ی رفتار در آن مستتر باشد.

«ابرسیستم فرهنگ و هویت» که اقوام و ملت‌ها هزاره‌ها با آن زندگی می‌کردند و پایه‌ی نخستین فلسفه و عادات زندگی‌شان را تشکیل می‌داد، از جانب این مکتب «در زیرمجموعه‌ی شیوه‌ی رفتارگرایی» قرار داده شد؛ زیرا در دکترین «روان‌شناسی اسکینر» باید از «پدیده‌های انتزاعی» مانند اندیشه، اندیشیدن، مهرورزی، احساسات و عواطف انسان‌ها که قابل اندازه‌گیری نیستند، چشم‌پوشی کرد و تنها پدیده‌های عینی، قابل سنجش و ملموس مانند «رفتار» را قابل بررسی دانست.

بدین ترتیب، تنها با بها دادن به «رفتار» و واقعیت‌های خارجی (ملموسات)، تکنیک جایگزین معنویات و آفرینندگی‌های فرهنگی شد. دیگر از این پس شاهکارهای بزرگ و آفریننده‌ی هنری در نقاشی و موسیقی، مانند سمفونی نهم بتهوون یا سمفونی‌های راخمانینوف و موتزارت و آثار شوپن، شوبرت و دیگران زاده نشدند و فرهنگ در همان زمان درجا زد؛ در عوض، این آثار هنری خلاق صدها بار بهتر از زمان خود آنها، با تکنیک‌های بزرگ صدا و نور و ارکسترهای چندصدنفری، بازنواخته می‌شوند.

در ادبیات، با تأکید بر عقلانیت شعوری، نقد مذهب و تمایل به هنجارهای اخلاقی و ساختمان سیاسی جامعه، آفرینندگی‌هایی مانند آثار ژان ژاک روسو در بازگشت به طبیعت، مالکیت خصوصی و اجرای قوانین تمدن، حماسه‌های «ایلیاد» و «ادیسه» هومر، «کمدی الهی» دانته، سروده‌های یوهان ولفگانگ گوته، «جنایت و مکافات» داستایوسکی و آثار شکسپیر، نمایشنامه‌نویس بزرگ جهان، دیگر زاده نگشتند.

در جایی که «علوم پیشرفته‌ی فیزیکی» ــ که این علوم از دید علوم انسانی در فرگشت تمدن و نظم اجتماعی بسیار هم قابل تمجیدند ــ بطور کلی، از فیزیک، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و شیمی گرفته تا علم نجوم و ستاره‌شناسی، علوم فناوری، ماشین‌تکنیک و کامپیوتر، امروز به نهایت شناخت بخش‌هایی از کیهان و روی زمین رسیده‌اند و باری بزرگ از دوش بشر در راستای رفاه برداشته شده است.

اما علوم فیزیکی که علوم انسانی و فرهنگ‌ها را علم نمی‌شناسند، به سبب دوری جستن و کنار نهادن معنویات درونی، در علوم انسانی، روش اندیشیدن‌شان «تک‌بعدی» گشته و متأسفانه از شفای بیماران ناشی از «میگرن» و «شوک‌های درونی واردشده بر روان ناخودآگاه انسان‌ها» که منجر به زمین‌گیر شدن و ناکارآمدی اجزای پیکرشان می‌شوند، عاجزند.

برای نمونه، چنانکه امروز روش مداوای پزشکان آکادمیک پیرو مکتب بیهیوریستی در تیمارستان‌ها و آسایشگاه‌های جهان مرسوم است، ده‌ها هزار بیمار که به سبب شوک‌های ناگوار «روان درونی» ناکارآمد و ناتوان شده‌اند و این ناکارآمدی آنان ناشی از تصادفات نیست، با داروهای قوی مسکن یا شوک‌های الکتریکی تسکین داده می‌شوند، بدون آنکه موفق به درمان و معالجه‌ی آنان شوند.

در حقیقت، در رشته‌های کارشناسی علوم فیزیکی، دانش و معرفت لازم برای بهبود «بیماران روان درونی» وجود ندارد و در دانشگاه‌های علوم فیزیکی و فناوری، هیچ استادی به دانشجویان علوم فیزیکی درس معنویت و علوم انسانی نمی‌آموزد. بدین سبب، اندیشمندان این علوم اهمیت و ارزشی برای علوم انسانی و فرهنگ‌ها قائل نیستند.

متأسفانه در «دکترین رفتارگرایان»، به سبب ناتوانی در سنجش روح و روان انسان‌ها و حیوانات، این دیدگاه پذیرفته نمی‌شود که محرکات کنترل‌شده از جانب ناخودآگاه جمعی قابل تغییر است و از مرکز عصبی به رفتار هدایت می‌شود. برای نمونه، «میل جنسی و احساس تشنگی و گرسنگی انسان‌ها، برای برطرف کردن این نیازها، به رفتار آنان منتهی می‌گردد.»

اکنون این پرسش پیش می‌آید که اگر ذات انسان از دو پدیده‌ی «مادی» و «معنوی» درست شده که در «اندیشیدن و درست‌کرداری» مکمل یکدیگرند و علم پزشکی آن را تأیید می‌کند، «پس چرا در زندگی اجتماعی و سیاسی تنها یک بعد آن مورد هدف دلخواه تکنوکرات‌ها قرار می‌گیرد و جنبه‌ی ارزشمند دیگر آن به حساب نمی‌آید؟»

آیا این شیوه مبین تک‌بعدی بودن این علم نیست؟

راه تدبیر برای بیرون آمدن از این نارسایی چیست؟

فرهنگ جامعه‌ی ایران امروز نیز پر از مهر، عاطفه و نیازهای معنوی است که سیاست تکنوکراتی آنها را نادیده می‌گیرد. نزدیک به ۱۲۰ سال است که ویروسی تک‌بعدی، بدون آنکه نگرش و بیان زمینه‌های روحی و روان انسان‌های ایرانی در پدیده‌ی رفتار در آن مستتر باشد، چون خوره به نام «فرهنگ تکنیکی غرب» بر سیاست‌گذاری‌های جامعه‌مان چیره شده است؛ فرهنگی که فعالیت دولت‌ها را تنها به استخراج و فروش نفت، پرداخت حقوق کارمندان و کارگران، تأمین بودجه از فروش انرژی فسیلی برای جاده‌سازی و خانه‌سازی، مونتاژ اتومبیل، واردات مواد غذایی حیوانی، گندم و حبوبات و ورود کالاهای لوکس مانند تلویزیون، تلفن دستی، اتومبیل و مبلمان از خارج برای جامعه‌ای بدون تولید مصرفی محدود کرده است.

بدین ترتیب، انسان ایرانی که نیازهای درونی‌اش برآورده نشده، نمی‌تواند تنها با مصرف اشیای لوکس خوشبخت باشد.

انسان تنها برای زنده ماندن زندگی نمی‌کند؛ برای فرهنگ، آیین‌ها، جشن‌ها، شادمانی و خوشحالی‌هایش، از روی الگوی خود مراسم می‌سازد و به آنها دل‌خوش است. نباید فرهنگشان را از آنها گرفت و بجای آن، احکام خشک و سیاه دینی، ایدئولوژی‌های بیگانه‌ی سیاسی و تعلقات دیگر تکنیکی را به آنان تحمیل کرد. مثلا خوشحالی را با یک تلفن دستی، یک اتومبیل یا یک سگ یا گربه‌ی رباتی تأمین کرد.

انسان‌های ایرانی حتی در درازای تاریخشان به دنبال امنیت و رفاه نبوده‌اند؛ همیشه به دنبال فرهنگ، ادبیات و معنویات انسانی بوده‌اند.

امروز معنویات انسان ایرانی با راه‌حل‌های ابزاری و تکنیکی قلم خورده است. در زندگی دیگر معنایی وجود ندارد جز گسستگی در اقوام و خانواده، گسستگی در فرهنگ و هویت، بی‌اخلاقی و بی‌حرمتی در جامعه.

ما ایرانیان، به سبب نداشتن عقلانیت تاریخی که از ما ربوده شده، نه‌تنها برای خوشبخت شدن و رهایی از چنبره‌ی سیستمی که بر حافظه‌ی جمعی ما استوار است، راه‌حلی نمی‌یابیم، بلکه برای مشکلات فنی امروزمان هم ابزار نداریم و باید آن را از خارج وام بگیریم.

این ویروس کاهلی، اگر در آینده هم به همین سرعت در سیاست‌های تکنوکراتی کشور ادامه یابد، می‌تواند با عقلانیت تک‌بعدی‌اش «مغز ایرانی‌ها را که هنوز اتمیک نگشته، اتمیک کند؛ اسطوره‌هایمان را پول‌پرستانه، اخلاقیاتمان را دوباره انباشتگاه دروغ، تقیه و مصلحت‌های منفعتیِ سود و سرمایه، مهر و وفا به نزدیکانمان را بیگانه، زندگی‌مان را به جدایی از هم و زیست‌محیطمان را به ویرانی و نابودی بکشاند.»

برای ساختار نوین جامعه‌ی ایران اما نمی‌تواند این تک‌بعدی بودن ادامه یابد و ما باید راه چاره و روشی «برای شناخت و چیرگی بر رفتار ناخودآگاه جمعی‌مان» بیابیم و وارد جهان مغشوش ناخودآگاه جمعی شویم.

تدبیر این است که برخلاف دکترین بیهیوریست‌ها که احساسات درونی انسان‌ها در جزء و علوم انسانی و فرهنگی در کل را علم نمی‌شناسند و فرهنگ را در زیرمجموعه‌ی دکترین خود قرار می‌دهند ــ و این سبب می‌شود هویت‌ها و فرهنگ‌های چندهزارساله بدون آنکه کسی متوجه شود به کناری گذاشته شوند ــ چاره را در درست‌اندیشی بجوییم؛ درست‌اندیشی‌ای که حکم می‌کند در کنار علوم فیزیکی، علوم انسانی و فرهنگ ایران را نیز در ساختار جامعه‌ی آینده به کار بندیم.

این امکان‌پذیر است؛ آنگونه که گوستاو یونگ بر آن دست یافت؛ به‌مجرد آنکه بتوانیم با «روش علم روان‌کاوی تحلیلی یونگ» وارد جهان مغشوش و آشفته‌ی «سایه‌ها» (آرشه‌تیپ‌ها) شویم و خود را در دنیای «روح ژرفا» بیابیم.

با تحلیل این روح جمعی ژرف در جامعه‌ی ایران، می‌توان آشفتگی‌های مبهم و ناگواری‌هایی را که موجب شوک‌های تاریخی در ناخودآگاه انسان‌ها شده‌اند، واکاوی و پژوهش کرد و «سبب از دست رفتن معناها و ارزش‌های پویا و ارزنده» در رویدادهای ناگوار و در نتیجه «به شوک رسیدن روان جمعی» را که از خودآگاه انسان‌ها بی‌درنگ دور می‌گردد، بازشناخت، بازیابی کرد و دوباره به خودآگاه‌مان بازگرداند.

در مورد تحلیل روح ژرفای ایرانی، برخورد ما با هجوم قبایل صحرایی، «فروپاشی تمدن چندهزارساله»، «پایمال شدن معنای زندگی در نقش تخریب هویت ملی و بی‌حرمتی به کرامت انسان‌ها، به یغما رفتن ده‌ها هزار زن و کودک ایرانی، کنیزی و غلامی، تجاوز و فروش آنان؛ نابودی آیین، فرهنگ و سنت‌های خوگرفته‌ی اخلاقی و ارزنده‌ی پندار، گفتار و کردار نیک؛ از بین بردن آثار باستانی، تحریف ادبیات و از سوی دیگر، ربودن عقلانیت تاریخی انسان‌محوری و به نازایی و ناتوانی کشاندن آن» بوده است؛ روندی که جایگزینش، با قهر و کشتار، «باور کور به عقلانیت آسمانی خدامحوری و فروکاست کامل اخلاق و سرسپردگی ایرانی بوده که به شوک روانی تاریخی منجر شده است.»

اگر این شناخت که در ناخودآگاه جمعی ما فروکش کرده و از خودآگاه ما دور است، دوباره با روش روان‌شناسی تحلیلی فروید و یونگ به خودآگاه جمعی بازگردانده شود، سبب بازیابی دوباره‌ی «معنا و هویت» در زندگی و «بهبود روح و روان جامعه» می‌گردد.

کسانی که در واکاوی گذشته کامیابند، می‌توانند حال و آینده را دوراندیشی کنند. ما انسان‌ها پیوسته در درون خود معنای زندگی و رویدادها را می‌جوییم. ژرفا و سطح (رویه) باید در آمیختگی‌ای با هم درآمیزند تا زندگی در درون ما رشد یابد.

اما حقیقت زندگی تنها در «رفتارهای ملموس بیرونی» انسان‌ها ــ آنگونه که سیاست‌گذاران تکنوکرات ما ساختار تک‌بعدی جامعه را روی مسائل عینی و تکنیکی بنا می‌کنند ــ رویش نمی‌یابد، بلکه «پدیده‌های ناپیدای درونی» کل اندیشه‌ها و کردار ما را، برخلاف تصورشان، دربرمی‌گیرند و «سازنده‌ی معنای زندگی» ما هستند.

این یک برد است، نه در برابر عقلانیت و توان اشیای بیرونی، بلکه در برابر عقلانیت درونی و توان شعوری.

«ناتوانی و نادانی ما» در «اعتقادات ژرف پوچ، اجباریات و توهم‌های متعصبانه‌ی دینی» و «پیروی کورکورانه از داده‌های فرهنگی دیگران بعنوان رسیدن به مدرنیته» نهفته است؛ دقیقا همان چیزی که امروز بر روح جمعی ما حاکم است و خسران زندگی ما را با باور به «عقلانیت الهی» و «فرهنگ بزرگ جهانی» سبب می‌شود.

«توانایی‌های ما» اما در «عقلانیت تاریخی و انسان‌محوری» ماست که پر از آفرینندگی، مهر و وفاست و تقلید از سیاست غربی آن را از ما ربوده و ما از آن دوریم.

این توانایی‌ها اما تنها در ساختن هوش مصنوعی برنامه‌ریزی‌شده بر مبنای علوم فیزیکی نیست که ربات سگ و گربه برای همدمی بزرگسالان دورافتاده از اجتماع و انسانیت می‌سازد و میان آنان هیچ رابطه‌ی عاطفی وجود ندارد.

نگاهی بیندازیم به کشور چین که در چند دهه‌ی کوتاه، مردمش تنها در اثر برنامه‌ریزی‌های تکنوکراتی اقتصادی از فقر به ثروت رسیدند؛ اما در این میان، انسان‌هایش در سه شیفت کار طاقت‌فرسای ارزان، اتمیک و تبدیل به ربات گشتند که می‌بایست «اهداف ایدئولوژی حکومت» را در ازدیاد ثروت و پابرجایی امپراتوری اقتصادی برآورده کنند.

۱- کسی که انسانی عاقل باشد و پدیده‌ها را بسنجد، متضادهایی را که در حقیقت مکمل یکدیگرند ــ مانند زمستان و بهار، کال و رسیده، روشنایی و تاریکی، شب و روز ــ در تقابل‌هایشان «ضد هم» ندیده، پس نزده و خود دست به ارزش‌گذاری و انتخاب سپید و سیاه نمی‌زند؛ بلکه با «عقلانیت تاریخی دیالکتیکی و انسان‌محوری» خود از آنها برآیند می‌گیرد، می‌آفریند، می‌سازد، دلسوز طبیعت و منافع اجتماعی است، مهرورز و آموزنده، انسان‌دوست و در زندگی بس آموخته است.

۲- انسانی که باور کور به «عقلانیت الهی و دینی» دارد، سرشتش سرشت سلسله‌مراتبی «خدایگان و بنده» و دربرگیرنده‌ی «روش اندیشیدن سیاه و سفید» است که «این» یا «آن» خوب است؛ این منافع مرا دربرمی‌گیرد و آن منافع دیگران را؛ این یا آن باید برگزیده شود و اجتناب‌ناپذیر است.

این خوب و آن بد است؛ این خودی و آن ناخودی، این سفید و آن سیاه، این از ما و آن کافر و نجس است. مقرر می‌کند هدف باید ایدئولوژی اسلام باشد و همه باید سرسپرده‌ی قرآن باشند و بقیه ناباوران منکر آنند. با این منکران، چه نامسلمانان و چه مسلمانان، باید با حمله، شکنجه و آزار روبرو گشت و آنها را از میان برداشت.

این مکانیسم همان مکانیسمِ شیوه‌ی اندیشیدن سیاه و سفید در دستگاه تفکر مغز ماست که میانگینی در آن موجود نیست!

از دید جامعه‌شناسی فرهنگی، این دو جهان‌بینی ــ یکی سیاه و سفید حذفی و دیگری دیالکتیکی برآیندی ــ کاملا متضاد و در ریشه «ناهمگون با» یکدیگرند که در «برخورد فرهنگ‌ها و هویت‌ها»ی متفاوت حاکم بر ذهنیت هر جامعه پیش می‌آید و هرکدام یک «ابرسیستم» را پایه‌گذاری می‌کنند که بر اساس زمان و مکان، فرهنگ، سیاست، حقوق، اقتصاد، نظم و رفتارهای مردم از آن تراوش کرده و سرشته می‌شوند و شیوه‌ی رفتاری همه‌ی این کانون‌ها تابع آن است.

در «ابرسیستم شیوه‌ی عقلانیت الهی یا علت و معلولی»، این شیوه‌ی اندیشیدن سبب تضادها، تعصب‌ها، نفرت‌زایی‌ها، نادرستی‌ها و رشوه‌خواری، تقیه و دروغ‌بافی، قصاص و انتقام‌گیری، بحران‌سازی‌های شدید، چنددستگی، جنگ، نابرابری و پیدایش برتری طبقاتی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌گردد؛ پدیده‌هایی که ما ایرانیان، در درازای ۱۴۰۰ سال «حاکمیت ابرسیستم دینی» بر جامعه‌مان، با مرارت‌های بسیار تجربه کرده‌ایم.

نمونه‌های بارز آن در دوره‌ی نخستین چیرگی اسلام، امویان و عباسیان:

زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان همه ناخودی شدند و بنا بر این روایت، می‌بایست دست به تعقیب و کشتن آنان زد؛ بسیاری از آتشکده‌های زرتشتی ویران شدند، آزادگانی چون «بابک خرمدین» را جانگدازانه کشتند و معابد دینی یهودیان و مسیحیان را تخریب یا تبدیل به مسجد و سقاخانه کردند تا آنان مجبور به دادن مالیات‌های سنگین شوند.

در دوران صفویه:

بیش از صدهزار ایرانی سنی را کشتند و ده‌ها هزار تن دیگر را آواره، زندانی، شکنجه و تبعید کرده و دارایی‌هایشان را سلب نمودند تا بقیه حاضر به گرایش به مذهب شیعه‌ی دوازده‌امامی شوند.

در دوران قاجار:

«آغا محمد خان قاجار» سخت به مبانی تشیع، مناسک دینی و روحانیون شیعه باورمند بود. اما روش اندیشیدنش بشدت سیاه و سفید بود و او این روش خود را با سنگدلی تمام در برابر کریم‌خان زند به کرسی نشاند.

کشتارهای وحشیانه‌ی آغا محمد خان در قتل‌عام مردم کرمان، که از پیروان کریم‌خان بودند، سبب صدور دستور بیرون آوردن هزاران چشم از حدقه شد که شمار آنها تا ۲۰ هزار جفت ذکر شده است.

در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار، شدیدترین برخوردهای حکومتی با پیروان سیدعلی‌محمد باب به فتوای مجتهدان شیعه انجام شد و کشتار گسترده‌ی بابیان در شهر نی‌ریز، زنجان، مازندران و شهرهای دیگر روی داد.

در دوران پهلوی:

تنش‌های مذهبی علیه سنی‌ها و بهاییان توسط محافل مذهبی شیعه به رواج خود ادامه داد و با وجود کوشش پادشاهان پهلوی برای شناساندن فرهنگ و هویت ایرانی در جشن‌های دوهزاروپانصدساله و آزادی دادن دولت‌های وقت به روحانیون مذهبی، تنش و ضدیت از جانب مجتهدان شیعه در میان مردم جامعه فروکش نکرد.

در دوران جمهوری اسلامی:

این تنش‌ها و ضدیت‌ها علیه یهودیان و کشور اسرائیل، بهاییان و مسیحیان در جامعه‌ی ایران و دولت اسلامی بشدت به اوج خود رسید و به طرح ایده‌ی نابودی کامل اسرائیل و جنگ ایران و اسرائیل و ایران و آمریکا انجامید. تاکنون صدها هزار ایرانی در پیکار با این ایدئولوژی و برای رسیدن به آزادی، جان‌باخته یا آسیب دیده‌اند و هنوز هم پایانی بر آن متصور نیست.

این دوگانگی‌ها با سرمنشأ اندیشیدن سیاه و سفید، بنای آشفتگی‌های جامعه‌ی ایران را ریخته‌اند.

«آشفتگی‌های روانی» ممتد در درون جامعه‌ی ما، سبب اصلی تمام بی‌قراری‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در گذشته و آینده است که در اساس، نبردی فرهنگی میان چند «جهان‌بینی» یا چند «ابرسیستم» متفاوت، چه دینی یا ایرانی و چه رقابت‌های ابرقدرت‌ها با ایدئولوژی‌های غربی و شرقی برای استیلا یافتن بر جامعه‌ی ایران است.

این آشفتگی‌ها در لایه‌های اجتماعی ایران که به ایدئولوژی‌های مختلف، از قشریون دین شیعه و طرفداران خمینی تا گروه‌های کمونیستی، مائوئیستی، حزب توده، مجاهدین، چریک‌های فدایی خلق و جبهه‌ی ملی، گرایش شدید پیدا کرده بودند، سرایت کرد و پایه‌های هویت ملی ایرانی را که پشتیبانش سامانه‌ی پادشاهی بود، در بهمن ۵۷ به کمک غرب درهم شکست.

پیکار و کشاکش شدید میان فرهنگ دین شیعه و فرهنگ غربی، با وجود تمام کوشش ملی‌گرایان ایران‌دوست برای پابرجا کردن «هویت و فرهنگ ایرانی»، بی‌نتیجه ماند.

از پس از جنبش مشروطه، بازده این شوریدگی‌های پریشان در جامعه‌ی ایران، «رفتارهای نسنجیده و آشفته‌ی ما در چهار انقلاب بزرگ در ۱۲۰ سال گذشته» را پایه‌گذاری کرده و تاکنون، با وجود نزدیک به چند میلیون تحصیل‌کرده در دانشگاه‌های بزرگ ایران و جهان و هزاران روان‌شناس و جامعه‌شناس پیرو مکتب بیهیوریستی، کسی به این نگرش نرسیده است تا «سبب مبهم و واقعی این آشفتگی‌ها را در ذهنیت بیمار جامعه‌ی ایران به شناخت بکشاند و برای درمان و بهبود آن کوشش کند.»

سبب این بی‌توجهی این است که همه سیاسی اندیشه می‌کنند و سیاست بر تکنیک و اقتصاد استوار شده و به ریشه‌ی معنویات و نیازهای درونی انسان‌ها توجهی ندارد و تنها به برطرف کردن مشکلات ملموس می‌پردازد.

جامعه‌ی ایران امروز، در پایان تمام بی‌عدالتی‌ها، کشتارهای چندصدهزارنفری، شکنجه‌ها و تجاوزات جنسی و بی‌حرمتی‌های انسانی، ویرانی اقتصادی و هویتی، مهاجرت‌های میلیونی روشنفکران ایرانی، گرسنگی و نابسامانی، «به این روشن‌بینی و نتیجه رسیده که می‌بایست دست از این دین خانمان‌برانداز با تمام سنت‌ها و احکام مذهبی‌اش بردارد.»

اما این دین تنها قرآن، زیارتگاه‌ها و اماکن مقدس امامان، احکام، سنت‌ها و آیین‌ها و هزاران مسجد و گنبد و بارگاه نیست که از جانب ما کنار گذاشته می‌شود.

«آنچه برای ما ملموس نیست، ذهنیت این دین اسلامی و مکانیسم آن است که در مغزهای ۹۰ میلیون ایرانی در یک تاریخ بلند کاشته شده و تا برکنار نشود، ایران هرگز از خرافات دینی، جادو و جنبل دوران سده‌های میانه رها نخواهد شد و به آفرینندگی و علم نمی‌رسد.»

آنچه از چشم و نگرش معنوی ما به دور مانده، پدیده‌ای است که این جهان‌بینی دینی، لایه‌به‌لایه در ذهن جمعی جامعه و اندیشمندانمان کاشته و پرورانده است؛ چکیده‌ای از یک «جهان‌بینی بنیان‌کن ایرانی» به نام «شیوه‌ی اندیشیدن علت و معلولی نازای الهی» یا شیوه‌ی اندیشیدن خودی و ناخودی، سیاه و سفید انتزاعی که «عقلانیت انسانی و تاریخی ما را به نام خدا و قرآن از ما ربوده» و ما هیچ‌گاه به فکر شناخت واقعی این پدیده ضدایرانی نشده و از مکانیسم مخرب آن باخبر نبوده‌ایم.

این پدیده‌ی دینی سلسله‌مراتبی «خدایگان و بنده، با شیوه‌ی اندیشیدن سیاه و سفید» در وجود ما خانه دارد و بعد از اینکه ما به سبب کشتار و قهر و پایمال شدن فرهنگ و هویت‌مان کمی به روشنایی رسیدیم و آگاهانه سنت‌های بیرونی این دین را به کناری گذاشتیم، «هنوز هم ساختار اندیشیدن خودکار ما و نخبگان سیاسی‌مان را می‌سازد و مکانیسم آن در ذهن فردی و جمعی ما کاملا استوار است و ما از وجود آن غافل و ناآگاهیم. ما با این شیوه هر روز و هر دقیقه بگونه‌ای نادرست و تقیه‌وار می‌اندیشیم و از این میراث ذهنی سده‌های میانه رهایی نداریم.»

پل ویریلیو، فیلسوف فرانسوی (۱۹۳۲–۲۰۱۸)، در اثر بزرگ و موشکافانه‌اش «سرعت و سیاست»، از نابودی زمان و مکان، ایستایی قطبی جامعه و از بین رفتن فرهنگ و هویت‌های کهن سخن گفته و چنین می‌نویسد:

«جوامع جهان سوم که در تاریخ خود دچار برخوردها و تخریب‌های شدید و مختلف فرهنگی شده‌اند، در اثر پس زدن طرح‌های تکاملی اجرانشده‌ی زمان و مکان اقلیمی خود و عدم آگاهی و روشنگری مهترانشان در فرگشت بخشیدن به اجتماعشان، بسیاری از آنان دچار اعتیاد سرعت‌گرایی گشته و رفتار سرعت‌مآبانه را پیش می‌گیرند که دامن این سرزمین‌ها را می‌گیرد و به اجبار آنها را بسوی کپی کردن از فرهنگ اروپا می‌کشاند.»

«اعتیاد به سرعت توسط افزایش و به‌هم‌فشردگی زمان ایجاد می‌شود و این تغییرات سیستماتیک روی فرم‌های افزایش سرمایه و سودبری، زمان و مکان، دانش و هویت تأثیرگذار است و جامعه را اجبارا بسوی یک «جنون جمعی اجتماعی» ــ یا همان روح بیماری که ما از آن سخن می‌رانیم ــ می‌کشاند و از هویت و فرهنگ اصلی خود دور کرده یا آن را از بین می‌برد. با این داده‌ها، میل اعتیاد به سرعت گرفتن، تجمع اعتیادهای مختلف ــ مانند انواع اعتیادها که در اثر ناهنجاری‌های اجتماع حاصل می‌شوند ــ و پیوستن به فرهنگ غرب یا غرب‌گرایی (یورومانی) را تشدید می‌نماید.»

اکنون اگر مهتران تکنوکرات ایرانی دوباره در کنار «شیوه‌ی اندیشیدن سیاه و سفید کنونی جامعه‌ی ایران»، از الگوی ساده‌انگارانه و تک‌بعدی «ابرسیستم بیهیوریستی» کپی کنند، این دره‌ی ژرف گسستگی، تضادها و تقابل میان «سیاست» و «جامعه» همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند و دوباره هیچ مشکلی از دوش این ملت برداشته نخواهد شد.

با کمال تأسف، اندیشمندان و نخبگان سیاسی آینده‌ی ما نه از «مکانیسم اندیشیدن نیاکانمان» که ایران را ۱۲۵۰ سال در رأس فرهنگ و تمدن جهان قرار دادند آگاهند، نه از «مکانیسم اندیشیدن اسلام» که ما را به خواری و پستی امروز کشاند و نه از «مکانیسمی که کشورهای اروپای شمالی در زمان رنسانس به کار بردند تا از شر خرافات، جاهلیت و فقر جامعه‌شان نجات یافته و راهی بسوی علم، صنعت، تکنیک و مدرنیته بیابند.»

شناخت این آخری می‌تواند الگوی رهایی جامعه‌ی ایران از جهل و نادانی اندیشه‌ی قرون وسطایی و رسیدن به عقلانیت تاریخی خود باشد.

اما تکنوکرات‌های سیاست‌ورز ما این تضادها و تقابل‌ها را در سیاست‌ورزی‌شان میان این مکانیسم‌ها نمی‌بینند و حاضر به شناخت این مکانیسم نیستند و حل مسئله‌ی رنسانس ایرانی را تنها در جایگزینی حکومت کنونی با یک نظام سیاسی جمهوری یا پادشاهی می‌بینند؛ در جایی که در زمان رنسانس، نه یک حکومت جمهوری وجود داشت و نه پادشاهان فئودال خودکامه یا دیکتاتور، قدرت تشخیص و اجرای چنین رنسانس عقلانی بزرگی را داشتند و خود نیز دست‌نشانده‌ی کلیسا و پاپ‌ها بودند.

تنها آرزوی اندیشمندان ما رسیدن به قدرت و تشکیل دولت در تبعید است، اما از معماری درست‌اندیشی جامعه بی‌بهره‌اند و جای تعجب است که به خود اجازه می‌دهند سرنوشت یک ملت کهنسال را بتنهایی در دست بگیرند.

اما به سبب ناآگاهی از بن و فرهنگ جامعه‌شان، ناگزیر برای رهایی از ستم، کشتار و درنده‌خویی حاکمان مذهبی، دست به دامان مشاوران، فرهنگ و الگوی «ابرسیستم غرب» شده‌اند.

بدین ترتیب، سدی در راه رسیدن به آزادی واقعی، عقلانیت تاریخی، استقلال فکری و درست‌اندیشی ایجاد خواهد شد.

دموکراسی، سکولاریسم و مشروطه‌خواهی هم، چه در نظام جمهوری و چه پادشاهی، بدون نگرش و بیان علوم انسانی و فرهنگ ایرانی در ساختار آینده، در خود نسخه‌ای برای بهبود «روح بیمار جامعه» که صدها هزار تن از عزیزترین فرزندان خود را با تمام ناکامی‌ها از دست داده و دچار شوک روحی و روانی است، ندارد.

ایران با این همه مشکلات می‌بایست به فرهنگ بلندتبار خویش بازگردد و به یک «سیاستمدار هوشمند و نابغه» احتیاج دارد تا بتواند ما را از این مرداب گندیده بیرون کشد و روح سرخورده و بیمارمان را درمان نماید.

لازمه‌ی داشتن نبوغ، «استعداد پیام‌های معنوی درونی و افسونگری» است که تنها در عقل شعوری انسان‌ها بارور می‌شود و در عقل ماده‌گرای ابزاری موجود نیست.

اگر نابغه‌ی سیاسی نیستید، مهم نیست؛ می‌توانید عقیده‌ی سیاسی خود را در همه‌پرسی ابراز کنید و این حق همه‌ی ماست. بدین ترتیب، بهتر است کار را به کاردان بسپارید.

ما بیش از هر چیز احتیاج به «رشته‌های حرفه‌ای» مانند مقاطعه‌کاری، لوله‌کشی، جاده‌سازی، جوشکاری، مکانیکی، تعمیرات برقی و صنعتی، رنگرزی، خبرنگاری و بیمه‌گری داریم.

موقعیت ایران احتیاج به واقع‌گرایی دارد، اما واقع‌گرایی نیازمند تبادل نیروهای دو پیکره‌ی سمت راست و چپ مغز است تا «درست‌اندیشی» فرگشت یابد.

در ۱۲۰ سال گذشته، پیکره‌ی سمت راست مغز ما به سود فنون تکنیکی و فیزیکی به فرگشت نرسیده و تنها با «عقل ماده‌گرا» در سیاست زندگی کردن، ما را به سان گذشته و امروز وادار به کپی و پیروی از نیروی عقلانیت و تکنیک دیگران می‌کند و این از منزلت و کرامت انسانی ایرانی به دور است.

این «سیاست نارسیستی» که عقل شعوری/ ادراکی انسان‌های جامعه را کنار می‌زند و سبب نداشتن عقل تاریخی آفریننده می‌گردد، ملت را به بیگانگی از خود و روح گسسته تبدیل می‌کند و برای پیدا کردن راه چاره، گرفتار ایدئولوژی‌های مختلف می‌سازد و تا رسیدن به روشن‌نگری دوباره و به حقیقت پیوستن آرمان بزرگمان، «آزادی حقیقی»، راه را به درازا می‌کشاند.

امروز ما دیگر نمی‌توانیم از نوآوری‌های تکنیک در سیاست، اقتصاد، صنعت، قوانین مدرن مدنی و شهرسازی بگذریم، اما همه‌ی اینها باید روی هویت و فرهنگ ایرانی بنا شوند.

«ما بناچار شش سده با فرهنگ اسلامی زندگی کردیم و از مدنیت، معیارها، اسطوره‌ها و ارزش‌های ایرانی، جز چند جشن، چیزی در حافظه‌ی جمعی ما باقی نمانده است. ما هنوز نمی‌دانیم ریشه‌ی فرهنگ ایرانی چگونه سرشته و بافته شده و با چه «روش اندیشیدن» و «اخلاقیاتی» پایه گرفته است!»

بنابراین، برای رسیدن به «فرهنگ و هویت ایرانی» و دوری از هر نوع ایدئولوژی سیاسی که ضدیت و انتقام‌جویی را در جامعه‌ی ما بحران می‌آفریند، باید بزودی و پیش از واژگونی این رژیم، «ما ایران‌دوستان سامانه‌ی پادشاهی درباره‌ی جایگزینی این شیوه‌ی بدشگون با شیوه‌ی پربار اندیشیدن دیالکتیکی گذشتگانمان بیندیشیم؛» وگرنه ما با شیوه‌ی عقلانیت سیاه و سفید دوباره به آینده یدک کشیده می‌شویم؛ تحفه‌ای که در یک تاریخ بلند ما را اخته کرده و آفرینندگی و کرامت انسانی را از ما گرفته و بجای آن، سرسپردگی، نکبت، خواری، فقر و یک روح بیمار را به ما ارزانی داشته است.

توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

View the original on کیهان لندن →

KioskNews shows a cleaned-up reading view extracted from the publisher’s page — the original always lives on their site, not ours.